< روزانه های من - دفترچه ممنوع
























دفترچه ممنوع

تا به حال از دیدن یه کامنت این حس بهم دست نداده بود. حس خوشحالی، تعجب، هیجان و دلتنگی و...

اصلاً انتظار نداشتم که کامنت بزاره،واسه همین کلی تعجب کردم. خوشحال شدم از اینکه هنوز از یادش نرفتم و با چیزی که نوشته بود، یاد یه سری خاطرات افتادم و دلم عجیب براش تنگ شد. هنوزم نمی دونم چرا از این آدمی که این همه با هم تفاوت داشتیم، خوشم اومده بود، اما اینو می دونم که علاقه هه هنوز از بین نرفته...

چند روز پیش میم برای کمک اومده بود اینجا، گفت دیشب آقای ... زنگ زده بود، پشت خطی بود جواب ندادم، با خودم گفتم میم هم نشدیم که به بهونه کار بعضی وقتا آقای ... بهممون زنگ بزنه یا همدیگه رو ببینیم حتی...

دوس داشتم در جواب کامنتش حال و احوالشو بپرسم، بهش بگم :

گله بی گلایه ، بدون کنایه / دلم تنگته

پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی / دلم تنگته

ببین که چه ساده ، بدون اراده / دلم تنگته!...

اما هیچ کدوم از اینا رو ننوشتم، بلکه یه جواب کاملا مرتبط به نظرش دادم، که در اصل به احساس من هیچ ربطی نداشتچشمک

 

نوشته شده در ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امشب به اندازه تموم دنیا دلم گرفته.  دلم میخواد بشینمو یه دل سیر گریه کنم، اما این اشکای لعنتی هم خودشونو واسه من گرفتن. چند روزیه خیلی احساس تنهایی می کنم، دلیلش رو هم نمی دونم. خیلی نیاز دارم که یکی باشه بتونم باهاش حرف بزنم. دوسم داشته باشه، دوسش داشته باشم، ازم حمایت کنه، دیگه خسته شدم بس که درس خوندمو کار کردم، دلم چیزای دیگه می خواد...

یعنی تو این دنیا به این بزرگی یکی نیست که یه خورده شبیه من باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چند دقیقه پیش رفته بودم اف بی، اونم آنلاین بود، یه دفعه کلی دلم براش تنگ شد...

اما من آدم خودمو می خوام، بابا این mr.right ما کجا قایم شده آخه؟

نوشته شده در ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امروز از صبح که رفتم سر کار، همش حس می کردم بوی سبزی صحرایی میاد، پیش حودم گفتم شاید یکی از بچه ها کوکو سبزی آورده، ولی موقع ناهار فهمیدم که اشتباه حدس زدم. تازه وقتی موقع اومدن همکارم دسته گل نرگس رو میزو بهم داد، دوزاریم افتاد. اما من ریلی تا حالا گل نرگس با عطر سبزی صحرایی ندیده بودما، الان هم محض احتیاط دوباره بوش کردم ، دیدم بعله همون بو رو می ده، جلل الخالق واقعااااااااتعجب

نمی دونم وقتی داشتم این شغلو انتخاب می کردم، پیش خودم چه فکری کرده بودم. فکر نمی کنم اصلا به این موضوع که ممکنه چه چیزایی ببینمو بشنوم فکر کرده باشم. اما الان می دونم که ممکن هر چیزی ببینمو بشنوم ، خدا رو شکر که چیزایی که می شنوم، خیلی رو خودم تاثیر نمی ذار، یه چیز دیگه ای هم که خیلی برام جالبه، اینه که آدما چطور به منی که نمی شناسن، اعتماد می کننو از خصوصی ترین و عمیق ترین لایه های درونی شون برام صحبت می کنن. همیشه دوس داشتم به دیگران کمک کنم (همان طور که خیلیا به من کمک کردن) امیدورام بتونم این کارو انجام بدم.

چند وقت پیش یه پسر تقریبا 30 ساله اومکد پیشم، واسه مشاور تحصیلی، ترم 5 بود و 3 ترم هم مشروط شده بود. جوون خوش تیپی بود. سبزه، لاغر و خوش تیپ، در ضمن ادکلنی هم زده بود که من بوشو دوس دارمنیشخند. اما چیزی که در کنار اینا توجه منو جلب کرد، کبودی های عمیق پای چشاش بود (ببین چقدر تابلو بوده که من فهمیدمچشمک). ازش پرسیدم کسی تو زندگیش هست، گفت نه، پرسیدم با دوستاش زیاد بیرون می ره گفت نه. گفت بجز زمانی که دانشگاه میره، بقیه روزو تو خونه س، یه کم تعجب برانگیز بود. گفت هیچ انگیزه ای نداره، به هیچ کاری علاقه نداره و...

با هم براش برنامه ریزی کردیمو رفت، بعداً همکارم اومد پیشم، گفت که این آدم 7 سال به خواهرش که 10 سال ازش کوچیکتره تجاوز می کرده. اصلا باورم نمی شد، آخه مگه ممکنه آدم به این باشخصیتی، به این متینی،نه... ناراحت، اما متاسفانه حقیقت داشت. حالا برای خواهرش خواستگار اومده بودو می خواست ازدواج کنه، اما... . دیروز که من نبودم، همکارم از مادرشون خواسته بود بیاد پیشش و ماجرا رو بهش گفته بود، می گفت مادره اینقدر جیغ کشیدو خودشو زد که از حال رفتناراحت، خوب شد من نبودما، اگرنه می شستم همونجا گریه می کردم، بیچاره مامانه دیگه چطوری می خواد تو اون خونه زندگی کنه آخهگریه. باباشون هم از اون آدمای مذهبیه خشکه مقدسه که اگه بفهمه همه خانواده رو می کشه...

حالا دلیل اون گودیه پای چشمو بی انگیزگی رو می فهمم، اما کاش نمی فهمیدم. حالا قراره از هفته دیگه من با این آدم کار کنم، خدا کنه که بتونم خودمو کنترل کنمو بدون سوگیری بهش کنم، فکر می کنم اون خودش هم قربانیه شرایطه اگر نه کدوم ادم سالمی... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بعد از هشت ماه که از قبولی من می گذره، دیشب بالاخره جشن قبولیم برگزار شد. این چند روزه که خواهری اومده همش مهمون داشتیم و هممون خسته بودیم. اما مهمونی دیشب خیلی خوش گذشت، بعد از مدت ها یه تکونی به بدن دادیمو دوستای بابا هم که با رقصای قشنگشون حسابی سر ذوق آوردنمون. مخصوصاً یکی از عموها که کرده و با خانوادش کردی رقصیدن. دیشب تازه به این مطلب پی بردم که چقدر رقص کرده قشنگه، اما متاسفانه خیلی هم سخته، من که عمرا یاد بگیرم، اما دیدنش هم لذت بخشه، من به همون هم راضیمچشمک. مقادیری هدیه هم گرفتم، که بیشترشون رو بخشیدم به مامانو خواهری، چونکه لباسا برام بزرگ بودن، آخه یکی نیست بگه واقعاً فکر کردین سایزه من لارجه آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ناراحت. البته اشکالی نداره، خواهری اینقدر چیزای خوشگل برام آورده که دیگه تا 1سال فولملبخند. این چند روزه خیلی خوب بوده، گرچه یه مقدار استرس تکالیف دانشگاه رو دارم، اما داره بهم خوش می گذره. تازه کلی هم کدبانو شدم واسه خودمو از خودم سلیقه نشون می دم، من همینجوریم همیشه وقتی سرم خیلی شلوغه کدبانوگریه خونم هم می زنه بالا لبخند

خلاصه که ایام به کام است ...

اینم تعدادی از آثار هنری منمژه

 

نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

نمی دونم چرا همه فکر می کنن من چون روان شناسم همه مسائل باید برام حل شده باشه. چند روز پیش که با آقای ب ب حرف زده بودم، ناراحت بودم و وقتی خواستم قضیه رو برای مامان تعریف کنم، چشام پر اشک شد. مامان هم گفت :" آخه این موضوع گریه داره؟ تو باید قوی تر از این حرفا باشیناراحت. اون موقع خیلی دلم می خواست که مامان بغلم کنه، بگه عزیزم اشکالی نداره، می دونم که ناراحتی تا سرمو بذارم رو شونه شو دلفمو خالی کنم، اما وقتی دیدم اینجوری میگه، هم واسه اینکه نشون بدم قویم، هم به خاطر اینکه نمی خواستم ناراحت بشه، سعی کردم خودمو کنترل کنم. بابا هم هر وقت من ناراحت یا عصبانی می شم میگه مثلاً تو خودت روان شناسی ها...

فکر می کنم اینقدر از این حرفا شنیدم، این امر بر خودم هم مشتبه شدهچشمک. امروز اون خانمی که میاد خونمون واسه کمک تو کارها قالمون گذاشتو نیومد، و از اون جایی که خواهری امشب میاد، منو مامان کزت شدیمو افتادیم به جون خونه، حالا بماند که تو اون هاگیر، واگیر هم من چند بار به این فکر افتادم، که اون هفته 5شنبه کجا بودمو چه می کردم... . القصه عصری واسه استراحت اومدم پای پی سی و با اینکه می دونستم احتمالاً اون هم تو فیض بوقه رفتم فیض بوق، بگو دختر مگه مرض داری؟ تو که می خوای بازی کنی، خب آفلاین برو. ناراحت . خلاصه آنلاین رفتمو دیدم که اون هم آنه. خیلی برام سخت بود که ببینم هست، اما با من حرف نمی زنه، خواستم سلام کنم، دیدم هنوز یه هفته هم نشده خودم گفتم کات کنیم، سلام کنم بگم که چی؟؟؟؟؟

سلام نکردمو دیگه نتونستم بازی هم بکنم، اونم سلام نکرد، البته انتظار هم نداشتم ازش که سلام کنه. اما حالم خیلی گرفته شد، دلم براش تنگ شده، نمی دونم چرا فکر می کردم، به محض اینکه این رابطه کات بشه، همه چی خوب می شه و من هیچ حس بدی رو تجربه نمی کنم، جدی جدی باورم شده بود روئین تنملبخند

البته به طور کلی حالم خوبه، اما وقتی یه چیزایی رو می بینم که منو یادش می ندازه، یا وقتی آنلاین می بینمش ناراحت می شمو دلم براش تنگ میشه، البته می دونم که این چیزا طبیعیه، چون بهش علاقه مند شده بودم. اما دوس دارم که این حسا زودتر دست از سرم بردارن.

چه خوب که خواهری داره میاد، حسابی سرم شلوغ پلوغ می شه. به علاوه استادامون هم طی یک اقدام غیر منتظره اعلام کردن تا آخر اردیبهشت باید همه کارهامونو تحویل بدیم و رسماً ما رو دچار بدبختی کردن، بنابراین دیگه وقت کمی واسه فکر کردن به اون باقی می مونه. در ضمن یه نقشۀ شیطانی هم دارم، اما نمی دونم جرات عملی کردنشو دارم یا نهنیشخند

امیدوارم زودتر به نبودنش عادت کنمف می گم خوبه که اهل ابراز احساسات نبود،  اگرنه که عادت به نبودنش خیلی سخت تر می شد...

نوشته شده در ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

این ترم ما یه استادی داریم، که هرچی ازش بگم کم گفتم. از این پیرمردهای نازنینی که خیلی ماهن از همونالبخند. من قبل از اینکه بیام این دانشگاه اسمشونو خیلی از دوست جون شنیده بودم، آخه دوران لیسانس و فوق استادشون بودن، اما خودشونو ندیده بودم. ترم پیش یه روز تو راهرو واستاده بودیم تا کلاسمون خالی شه، ایشون اومدنو با استاد ما سلام و احوال پرسی کردن. همون موقع که دیدمشون تو دلم گفتم وای چه پیرمرد نازنینیخوشمزه و بعد فهمیدم که بعله ایشون همون استاد فلانی هستن. این جناب استاد قیافه شونو که آدم می بینه یاد الفی اتکینز می یفته، شاید اصلا یکی از دلایلی که من خیلی دوسشون دارم همین باشه چون تو بچگیام عاشق الفی بودم (تحلیل روانی از این اساسی ترچشمک). خلاصه که همون اول ترم ازمون روز تولدمونو پرسیدنو روز تولد خودشون رو هم گفتن. ما هم تصمیم گرفتیم براشون یه جشن کوچولو بگیریم، یکی از بچه ها زحمت کیک رو کشید، منم هدیه رو خریدم و یکی دیگه هم وسایل پذیرایی رو آورد، وقتی که استاد وارد اتاق شدنو رو میزو دیدن، واقعاً خوشحال شدن، یعنی اینو هممون حس کردیم و واسه همین ما هم کلی ذوق کردیمنیشخند

اینقدر این مرد ماهه که حد نداره، می شه گفت یه انسان کاملاً سالمه از نظر شخصیتی، چیزی که متاسفانه این روزا نادره. تازه  شبیه راجرز روان شناس مورد علاقه منم هست، اخلاقیاتشون هم شبیه همه آخهقلب. هر هفته برامون از اتاقش قهوهو شکلات میاره، اونم چه شکلاتایی، اعتراف می کنم از اون جلسه ای که برامون after eight آورد، بیشتر عاشقش شدم. شاید به جرات بتونم بگم تنها استادیه که مثل دانشجوی دکتری با ما رفتار می کنه. در یک کلام یک انسان شریف و بسیار بسیار بزرگواره ، با اینکه سنشون کمی بالاس، امیدوارم سالیان سال، سالم و سرحال زنده باشن، تا جوونای ایرانی بتونن ازشون درس بگیرن، هم درس روان شناسی و هم درس زندگی...

 

پ.ن1: من دیشب بعد از مدت ها مصطفی صندل رو دیده بودم، جو گیر شده بودم، هینجا و از همین تریبون اعلام می کنم، من در شرایط مساوی الفی اتکینز (استاد مربوطه) رو به تمام مردای دنیا ترجیح می دمچشمک

پ.ن2: دیشب تولد فسقلی بودو خان داداش اینا اینجا بودن، صبح زنگ می ده فک کنم دیشب اومدم تو باهات روبوسی نکردم، از دستم ناراحت شدی، می گم ا مگه روبوسی نکردی؟تعجب بعد براش توضیح دادم که ماجرا چی بوده، یعنی ناراحتی یه من اینقدر تابلو بوده؟سوال چقدر خوبه آدم یه برادر خوب داشته باشه، که اینقدر به همه چیز توجه می کنه، دوست دارم خان داداشماچ

پ.ن3: اینم عکس کارل راجرز ، روان شناس محبوب من که هرکی رو دوس دارم شکل اون می بینمچشمک

نوشته شده در ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

من در همین لحظه کشف کردم که بی هیچ برو برگرد در شرایط مساوی بدون ذره ای تردید مصطفی صندل را به جانی دپ، برد پیت و دیکاپریو ترجیح می دهم، دلیل خاصی هم ندارد مگر خوش سلیقگی استثنایی اینجانبنیشخند

نوشته شده در ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یعنی من در حد یه اس ام اس برای جواب شب بخیر هم ارزش ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این دفعه دیگه واقعا بهم برخوردهناراحتعصبانی

نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

1. سه شنبه سر کلاس بحث رضایت از زندگی شد، فقط منو یکی دیگه از همکلاسام افسردگی نداشتیم از وضعیتمون راضی بودیم، بقیه دپ بودن شدید، نمی دونم من زیادی آسون می گیرم یا اونا زیادی سخت می گیرن، به هر حال اگر هم واقعاً حق با اونا باشه، به هر حال نتیجه طرز فکر از خودش مهمتره، و نتیجه طرز فکر راجرزی من به مراتب از تفکر فرویدی اونا بهتره، چون اینجور که معلومه من از اونا آرامش بیشتری دارم، با تمام احترامی که واسه فروید قائلم، اما فک کنم حال راجرز هم از اون بهتر بودهچشمک

2. بچه ها می خواستن واسه کار یه درس تقلب کننو کتر ترم پیششون رو ارئه بدن، اما موضوعه من طوری نبود که بتونم این کارو بکنم، دیروز یه دفعه یاد کاری افتادم که پارسال انجام دادم و از اینکه تو پی سی داشتمش کلی خوشوقت شدم، چون اینطوری کارم حتی از نصف هم کمتر شدنیشخند

3. چهارشنبه صبح می خواستم بهش زنگ بزنم که بریم بیرون، واسه همین وقتی آقای پسرخاله زنگ زدو گفت بریم بیرون، گفتم که کار دارم. اما این هورمونای ناقلا یه دفعه من غافلگیر کردنو... البته با خودم گفتم اگر اون تل زد علیرغم وضعیت نه چندان مساعدم می رم، که اون هم تل نزد، یعنی زد ولی شب زد، که اون وقت هم خان داداش اینا اومده بودنو نشد خیلی بخرفیم، به هر حال از دیدن اسم مبارک بر روی گوشی مان بسی مشعوف شدیملبخند

4. آقای برادر خبر داد یکی از پسرخاله هام که خیلی هم آدم صبور و دوست داشتنی ایه، بینایی یه چشمشو از دست داده، الان هم بیمارستان بستریه و فردا عمل داره، اما دکترا هنوز دلیلشو نفهمیدن، امیدوارم که چیز مهمی نباشه و زودتر خوب شهنگران

5. امروز آزمون دکترا بود، خدا رو شکر که پارسال قبول شدم، اگرنه هنوز در حال درس خوندن بودمو برنامه زندگیم معلق بود...

6. چند شب پیشا یه جایی مهمونی بودیم، خیلی از اقوام بودن. یکی شون که هم سن منه و ارتباطمون همیشه با هم در حد سلامو علیک بوده،دیر اومد و همه سر شام بودیم کلی قیافه گرفته بود و کسی رو تحویل نگرفت. اونوقت فرداش رو فیض بوق برام نوشته حیف شد نتونستیم با هم گپ بزنیم و از این حرفا... آخه بگو دختر خوب منو تو ، تو این سی سال چن بار با هم گپ زدیم که این دفۀ دوممون باشه؟؟؟؟؟؟؟ هر کی ندونه فک می کنه ما دو تا رفیق فابریکیم.من از کارهای فیض بوقی این ملت سر در نمیارم به خدا...

7.آقای پسرخاله گفته این هفته با بروبچ بریم بیرون. یه دفعه یادم افتاد که من چقد تنها شدم. دوست جونم که گاهی وقتا با هم می رفتیم بیرون که از ایران رفته، خواهری هم که اینجا نیست. دختر خالم که یکی از دوستای خوبم بود ایران نیست. پسرخاله هام هم که خیلی باهاشون صمیمی بودم هم از ایران رفتن. خیلی دلم می خواست ماهی یکی دوبار با هم جمع می شدیم می رفتیم بیرون، اما کسی نمونده متاسفانه...

اون موقع که اونا ایران بودنو با هم می رفتن بیرون من داشتم واسه کنکور درس می خوندم، حالا که من یهکم وقت دارم، اونا نیستن، هی روزگار....ناراحت

8. چهارشنبه برای سالمندا کارگاه افزایش شادکامی برگگزار کردم، اولش استرس داشتم، فک می کردم نتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم. اما برای اولین بار در عمرم جلوی یه جمع صحبت کردم بدون اینکه استرس داشته باشم و خوشبختانه از کلاس هم خوششون اومد، به مسئولمون گفته بودنخوبه کلاسا ادامه دار باشه...لبخند

9. احساس می کنم امسال ارتباطم با آدما بهتر شده، با خوشحالی بیشتری تو جمع ها شرکت می کنم، اگه کاری برای کسی از دستم بربیاد حتماًبراش انجام می دم و این خیلی خوبهقلب

10. این چن روزه خیلی خوش گذشت چون بعد از مدت ها به خودم استراحت دادمو هیچ کار خاصی انجام ندادم، یه کم فک کردمفیه کم تی وی دیدم، یه کم زیاد بازی کردم و...

کلاً این روزا حالم خیلی خوبهنیشخندلبخندنیشخند

نوشته شده در ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دیروز صبح که رفتم سرکار و خوردم به در بسته، با ناامیدی شماره استاد اعظم رو گرفتم، تا هم سال نو رو تبریک بگم و هم بگم می خوام برم پیشش برای مشاوره و اون هم بگه وقت نداره تا خیالم راحت شه از این بابت، اما در کمال ناباوری ایشون گفتن عصر بیا کلینیک یه کاریش می کنیم، من که نمی تونم به شما نه بگمتعجب. یه دوری تو انقلاب زدمو بعد برگشتم دفتر، حوصله نداشتم برم خونه و دوباره چند ساعت بعد این مسیرو برگردم. هی داشتم تو ذهنم مرور می کردم که چی بگمو و چجوری بگم اما به نتیجه ای نمی رسیدم. یه کم استرس پیدا کرده بودم، می دونستم که حتماً با حرفای من مخالفت می کنه، دوس نداشتم اون تصویری که تو ذهنش از من به عنوان یه دختر معقول داشت بشکنه، اما چاره ای نبود باید همه چیزو می گفتم...

رفتم توی اتاق با صدایی که از ته چاه درمیومد سلامو علیک کردمو نشستم. یه کم که دربارۀ یه کار جدید باهام صحبت کرد آروم شدم. گفت خوب حالا شروع کن و بگو

و من شروع کردم از من خواست در مورد خصوصیات این دو نفر حرف بزنم، حرفم در مورد نفر اول به 5 دقیقه هم نکشید. اما در مورد اون نیم ساعتی صحبت کردیم. خیلی برام جالبه حتی نپرسید چند سالشه، شغلش چیه، تحصیلاتش چقدره. گفت به نظر کیس مناسبی میادتعجب .تعجب کردم در حد بنز، گفتم بله ولی اختلاف سنی مون...، نذاشت حرفم تموم بشه و گفت برات مهمه؟ گفتم نه اما... . گفت ببین من نه ازت پرسیدم چند سالشه و نه خیلی چیزهای دیگه که از آدمای دیگه می پرسم از تو پرسیدم، چون می دونم این چیزا برات مهم نیست، برای من مهمه، اما برای تو نیست و این تویی که می خوای با این آدم زندگی کنی. با تعجب نگاش می کردم. گفت چیه فکر کردی که خیلی زود ردش می کنم؟ گفتم بله. گفت اگه می گفتم دور این آدمو خط بکش چیکار می کردی؟ گفتم نمی دونم، گفت خوبه پس دوسش داری...

براش گفتم حس می کنم که اون بهم علاقۀ زیادی نداره، چون نه چنین حرفی رو زده و نه از کاراش چنین چیزی معلومه. پرسید تو خودت بهش گفتی؟ گفتم نه. گفت خودت کارایی رو که دوس داری اون انجام بده انجام میدی؟ گفتم خیلی کم، اما به هر حال بیشتر از اون، گفت خب بیشترش کن. گفت تو خودت هم آدمی هستی که باید باهات قدم به قدم اومد جلو، اگر کسی سرعتش زیاد باشه دفعش می کنی و... اینو که راست می گفتلبخند

ازم پرسید باهاش راحتی؟ گفتم تا حدی، بعضی وقتا فک می کنم اگر حرفی رو بزنم فک می کنه خیلی بچه ام. میگه کم پیش میاد یه ادم 30 ساله بچه باشه، مطمئن باش که تو هم جزء استثنائات نیستی، اما احتمال اینکه دیدگاه های تو با کسی که از تو خیلی بزرگتر باشه زیاده، اما این به معنای کم دونستن تو و زیاد دونستن اون نیست، مطمئناً اون تو بعضی از مسائل تجربش از تو بیشتره و این خیلی طبیعیه، اگه حس می کنی اون آقای همه چیزدانه و می ترسی تو حرفات ا کارات اشتباهی پیدا کنه، باید یه تغییری تو خودت به وجود بیاری اگرنه به جای خوبی که نمی رسی هیچ، می شکنی و هزار تکه می شی خانم دکتر مینیاتوری...

می پرسه از نظر عشق... با هم تفاهم دارین؟ این سوالوکه پرسید یعنی من داشتم از فرط تعجب می مردم، آخه ایشون آدم مذهبی ای هستن. یواش گفتم، نمی دونم، اما فکر کنم...

گفت ببین فکر کردن کافی نیست باید مطمئن باشی این موضوع بی اهمیتی نیست، اصلا کششی هست؟ جواب دادم بله هست...

یه کم دیگه هم حرف زدیم، گفت فک نکن اون آدم اول چون با معیارهای همه جورتره حتماً آدم مناسب تریه، اتفاقا واسه تو مناسب نیست، چون معلومه که تورو به خاطر خودت نمی خواد. این یکی رو نمی دونم یه کم دیگه به این رابطه زمان بده، اما نه خیلی زیاد... یادت باشه خیلیا می تونن با تو زندگی خوبی داشته بان، اما این خیلی مهمه که تو هم از زندگیت راضی باشیو لذت ببری...

با خوشحالی از اتاق اومدم بیرون، دیگه نه استرسی بود، نه تشویشی، یه حس خوب داشتم، خیلی خوشحال بودم از اینکه یه استاد دانشگاه که با من برخورد خیلی نزدیکی هم نداشته اینقدر خوب منو می شناسه و به خلق و خوم وارده، خوشحال بودم از اینکه حالمو نگرفت، خوشحال بودم از پیش بینی ناپذیر بودنش...

نوشته شده در ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دیروز از سر کار که اومدم خونه، با مامان رفتیم 2جا عید دیدنی، آخه نه اینکه ما خیلی با اصل و نسب هستیم همیشه عید دیدنی مون تا خرداد ماه طول می کشهچشمک

یکی از کارای مورد علاقۀ مامان اینه که هنوز لباسوشو عوض نکره بره شماره هارو چک کنه و به هرکسی که وقت نبودن ما تل زده، تلفن کنه، دیروز از قضا یکی از شماره تلفن ها، شماره خاله جان بود، من داشتم یه متنی ترجمه می کردم، که یه دفعه با صدای جیغ خوشحالی مامان جان از جا پریدم، کاشف به عمل اومد که پسرخالۀ گرامی بعد از 17 سال بدون اینکه به هیچ کس حتی پدر و مادرش بگه اومده ایرانو و خلاصه همه رو سوکس پریز کرده. از اون جایی که این پسرخاله یکی از شوخ طبع ترین افراد فامیل بود همیشه خیلی دوسش داشتم و از شنیدن خبر اومدنش کلی خوشحال شدم. از اونجایی که بابا هم خیلی دوسش داره با وجود اینکه دیر از سر کار اومد و خسته بود، پیشنهاد کرد که بریم دیدنش.

وقتی رفتیم خونۀ خاله جون آقای پسرخاله اول بابا و مامان کلی روبوسی و ماچ بازی کرد، بعد به من گفت نامزد که نداری، گفتم نه، گفت خوب پس میشه باهات روبوسی کرد، موقع روبوسی سرشو آورد نزدیک گوشم و خیلی سریع گفت زن من میشی؟یول

منم که فکر کرده بودم طبق معمول داره شوخی می کنه، هرهر زدم زیر خندهنیشخند. گفت بابا اگه می دونستم اینقدر خوشحال میشی که چن سال زودتر می گفتمچشمک

خلاصه یک ساعتی اونجا بودیم، موقع برگشتن گفت من منتظر جواب سوالم هستما ، بابا پرسید چه سوالی و اون گفت یه سوال روان شناسیه و من بازم یه لبخند سفیهانه تحویل دادممژه

از اونجایی که تو روز روشنم واسه من اس ام اس نمیاد چه برسه به شب تار، هیچ وقت شبا موبایلمو سایلنت نمی کنم. نیمه های شب بود که با صدای موبایلم بیدار شدم، دیدم یه اس اومده که جواب من چی شد؟ شماره ناشناس بود. گفتم ای بابا بعد از عمری ذوق کردیم که یکی نصفه شب یاد ما افتاد، اونم اشتباه بود، چشام دوباره داشت گرم می شد که دوباره اس اومد تا جوابمو ندی نمی ذارم بخوابی. پرسیدم شما و تازه فهمیدم که ا گویا آقای پسرخاله تشریف دارنلبخند ازش وقت خواستم که فکر کنم...

از صبح هر وقت کار دیشبش یادم میاد خندم می گیره، جالب ترین پیشنهاد ازدواجی بود که تا حالا داشتم، فک کن یکی رو بعد 17 سال ببینی، داری باهاش روبوسی می کنی، در عرض چند ثانیه طوری که هیشکی نفهمه ازت تقاضای ازدواج کنه، واسه همین کاراشه که دوسش دارم دیگه...

فک کنم خیلی ضایع بازی در آوردم، نه؟؟؟

نوشته شده در ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بعضی وقتا لازمه لذت بستن ساک سفر رو تجربه کنی...

بعضی وقتا لازمه نه تنها چند روز پای پی سی نباشی، بلکه تو این مدت رنگ هیچ نوع کامپیوتری رو هم نبینی...

بعضی وقتا لازمه صبح زود که هنوز مست خوابی، مجبور بشی از یه حیات سرد ، تاریکو دراز بگذری، تا برسی به اتاقک مورد نظرت...

گاهی وقتا لازمه با اینکه اصلاً چای دوس نداری، به خاطر گل روی میزبان عزیز روزی چار/ پنج تا لیوان چای بخوری و همش هم نگران اون دستشویی دور افتادۀ انتهای حیاط باشی...

گاهی وقتا لازمه چند روز به جای نشستن روی مبل و صندلی روی زمین بشینی، تا دیگه بعد از 5 دقیقه دست و پات خواب نرن...

گاهی وقتا لازمه شبا تو یه رختخوابی غیر از رختخواب راحت خودت بخوابی و اول شب خوابت نبره...

گاهی وقتا لازمه از تختواب راحتت، از کامپیوترت، از اتاقت، از خونه ت و حتی از شهرت دل بکنی، تا اگه یه وقت مجبور به دل کندن از چیزی یا کسی شدی، بتونی با سربلندی از پس این کار بر بیای...

گاهی وقتا لازمه بری و چند روز نباشی، تا بفهمی که برای اون حتی به اندازه یک اس ام اس هم ارزش نداری...

گاهی وقتا لازمه بری تا بفهمی اون یا دل نداره یا دلش پیش تو نیست...

گاهی وقتا لازمه بری تا بفهمی تنها چیزی که الان تو زندگیت کم داری عشقه، تو نه نیازی به ثروت همسر آیندت داری و نه حمایت کسی رو می خوای، فقط عشق می خوای و عشق...

گاهی وقتا لازمه بری تا بفهمی محبت و علاقه ای که تو تقاضاش کنی، دیگه دلچسب نیست...

گاهی وقتا لازمه بری تا بفهمی دیگه حوصله نداری که صبر کنی تا شاید اون دلش برات تنگ شه، تا شاید دوست داشته باشه...

گاهی وقتا لازمه بری تا بفهمی اون آدم تو نیست...

 

پ.ن: چند روزی سفر بودم،  سفری به شمال کشور عزیزم ایران، خیلی خوب بود، خیلی...

 

نوشته شده در ۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

قلبخب این  سال 91 هم بالاخره خرامان خرذامان اومدو به مقصد رسید. چند روز قبل از عید خیلی درگیر بودم، نمی دونم چرا کارای خونه تموم نمی شد، سر سال تحویل هم که خسته شدم بس که این مامانو بابا رو صدا زدم که بیان بالا. این دو روزه شکر خدا خوب بوده، طبق روال معموا دید و بازدیدو... . پس فردا هم قراره بریم مسافرت، با اینکه خیلی کار دارمف می دونم که این سفر واسم ضروریه، بیشتر از یک ساله که مسافرت نرفتمناراحت، دوست دارم امسال کمبود مسافرت های پارسالو هم جبر ان کنملبخند. درس و مقشم که فعلاً تعطیل کردم، گذاشتم کنار، بالاخره خدا بزرگه بعد از تعطیلات یه کاریشون می کنمنیشخند.

دوست داشتم یه رزولشن قشنگ واسه امسالم بنویسم، اما فقط چند تا کار کوچیک یادم اومد:

1. اینکه هر شب صورتمو بشورمو کرممو بزنم (نمی دونم چرا این کار اینقد واسم سخته)

2. هر روز حداقل یه کار خوب کوچیک در حق دیگران انجام بدم.

3. همیشه به اون دسته از مراجع هام که افسردگی داشتن یا ازموضوعی ناراحت هستن می گم، نارحتیشونو بنویسن و بعد نوشتشون رو پاره کنن یا بسوزونن، چند وقت پیش یه مقاله ای می خوندم. تو این پژوهش از چند نفر خواسته بودن هر روز 3 تا از اتفاقای خوبی که براشون افتاده رو یادداشت کنن، بعد از 6 ماه دیدن که این آدما خیلی شادتر شدن، واسه همین منم تصمیم گرفتم این کارو انجام بدم.

4. امسال دیگه حتماً باید رانندگی یاد بگیرم.

5. تو چند تا کارگاه تخصصی روان شناسی هم شرکت کنم.

امیدوارم که تو سال جدید موفق باشی شادی خانم گلقلبماچ

نوشته شده در ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

1.مهمترین اتفاقی که امسال برام افتاد، قبولیم تو آزمون دکتری بود، یادش بخیر پارسال این روزا داشتم درس می خوندم، حتی مسافرت عید هم نرفتم و تو خونه موندم، البته در ارتباط با همین موضوع کلی هم روزهای بد رو تجربه کردمف از روزی که امتحان دادم، تا روزهای مصاحبه که به جرات می تونم بگم جزو بدترین روزای زندگیم بودن، و در پایان قبول شدن تو دانشگاهی که اصلا دوسش نداشتم، اما الان دارملبخند.

2. دومین اتفاق مهم تموم شدن ترجمۀ کتابم و پذیرفته شدن اون توسط یه انتشارات روان شناسیه معروفه که خیلی حالمو خوب کرد.

3. از لحاظ کاری هم تو این سال خیلی شانس آوردم، همین آخر سالی چند تا پیشنهاد کاری عالی بهم شد و به امید خدا از بعد از عید وضعیت مالیم هم مساعد میشهنیشخند

4. امسال با چند نفر آشنا شدم، که آشنایی با هر کدومشون واسم یه تجربۀ خوبو جالب بود. اما ارتبط من فقط با یکی از اونا تا الان طول کشیده، پست هام رو که نگاه کردم، دیدم فقط هر وقت ازش ناراحت بودم اینجا نوشتم، اما قطعاً اون خوبی هایی داره که باعث شده این رابطه تا حالا دووم بیاره مهمترین این خصوصیات مثبت ایناس: حس می کنم آدم دروغگو و اهل دوز و کلکی نیست، خیلی قابل اعتماده و حد و مرز خودشو می شناسه، آرومو راحته، یعنی حس می کنم که خودشه و نقش بازی نمی کنه، بعد هم اینکه من دوسش دارمخجالت و دوست دارم بازم بریم جلوتر، چون ما اگرچه تو بعضی موارد شبیه هم هستیم، اما تفاوت هامون هم کم نیست. با این وجود تو این مدت حتی یک بار هم بحثمون نشده، این یعنی چی؟سوال

5. خوشبختانه امسال اتفاقی که اونقدر بد باشه تو خاطرم بمونه برام پیش نیومده، امیدوارم سال دیگه هم پیش نیاد.

پارسال آرزوم قبول شدن تو کنکور بود که بهش رسیدم، امسال دوس دارم که با یه فرد مناسب آشنا بشمو برم سر خونه و زندگیملبخند

خداجونم واسه همۀ خوبی هایی که تو سال 90 در حق من کردی، ازت ممنونم، اونم خیلی زیادقلب

نوشته شده در ۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

این روزا خسته ام و بی حوصله. با اینکه خیلی کار دارم، اصلاً دست و بالم به کار نمی ره. البته نه اینکه بیکار باشم ها. دارم کار ویرایش یه کتابو انجام میدم. کار خیلی خوبیه، بی دردسره و حق الزحمه ش هم به نسبت خیلی خوبه، درسا هم اگرچه به سختی ولی دارن پیش می رن. پس من چمه؟ چه مرگمه؟

1. احساس می کنم که اون هیچ علاقه ای به من نداره و این حس خیلی بدی به من می ده، هی باید دنبال یه شواهدی بگردم که نشون بده دوستم داره یا نه، اخر سر هم به نتیجه ای نمی رسمناراحت

2. از 4 شنبه که همدیگه رو دیدیم،به من یه تل نزده.

3. فقط من یه بار اس دادم، که ببینم برای تمیز کردن خونه ش کارگر می خواد یا نه.

4. فکر می کنم دیگه بعد از 3 ماه، اگه قرار بود علاقه ای پیش بیاد، باید ایجاد شده باشه دیگه نه؟

5. نکنه هیچ وقت نمی خواد بهم بگه که دوسم داره؟؟؟کلافه

6. احساس می کنم تو این رابطه فقط من دارم قدم پیش میذارم، سه هفته ای میشه که همش من گفتم همدیگه رو ببینیم، خدای من چه حس بدیسبز

7. خدا رو شکر سرشم اونقدر شلوغ نیست که خودمو گول بزنم، بگم کار داره نمی رسه...

8. اونقدر مطمئنم بهم اس نمی زنه که وقتی نصه شب برام اس میاد، با خودم می گم کی حال داره از تخت بیاد پایین، مهم نیست فردا صبخ می خونمش و صبح می بینم که بله حدسم درست بوده و اس از طرف دختردایی جان بوده

9. اون اوایل حداقل 10 روز یه بار یه اس می داد، اما الان دریغناراحت

10. فکر نمی کنم من و این آدم به درد هم بخوریم، بابا یه کم احساس نشون بده آخه، البته اگه هستا، یه وقت تو رودرواسی گیر نکنیعینک

11. می خواستم دیگه باهاش تماس نگیرم، اگه خودش تماس گرفت که هیچی، اگرنه با اینکه دوسش دارم کات، اما نمی شه به خاطر این کارگره مجبورم باهاش تماس بگیرم، آها با هاش تماس می گیرم اما راجع به دیدار حرفی نمی زنمابرو

12. دلم براش تنگ شده، می رم تو اف بی عکساشو نگاه می کنم، یه آن از کار خودم خندم می گیره و با اخم صفحه رو می بندمف معلوم نیست با خودم چند چندمعصبانی

13. اینم از نحسیه سیزده. آخه چرا هیشکی منو دوس نداره؟؟؟؟گریهچشمک

نوشته شده در ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

1. دم سینک ایستادمو دارم ظرف می شورم، یه دفعه صدای مردونۀ قشنگی رو می شنوم، دقت می کنم داره با موبایل حرف می زنه، صداش خیلی صاف و قشنگه.

چند روز بعد وقتی مامان میگه همسایۀ بغلی که تازه به محلمون اومدن فوت شده، اولین چیزی که به یادم میاد اون صدای قشنگه...

2. تو میدون ونک هستم، برای رسیدن به تاکسی های دانشگاه باید مسافتی رو پیاده طی کنم، جلوی من یه دختر و پسر جوون دارن راه میرن ، تیپ پسر جوری است که من ده، پانزده سال پیش می پسندیدم، لاغر، ظریف، با یه کوله پشتیبزرگ، ساز به دست و موهای فرفری ریز و بلند، اون موقع که نوجوون بودم خیلی دوس داشتم با یه پسر این تیپی آشنا بشم. یواش راه میرنو و من دیگه می تونم صدای حرف زدنشونو بشنوم، دختره در حال گله گذاری بود و پسره گوش می داد، تا اینکه دیگه طاقتش طاق شد و همچین اوکی غلیظی گفت که من بی اراده ابروهاموما در هم کشیدم، صداش خیلی نازکو لوس بودف با خودم گفتم من 15 سال پیش هم عمراً از این خوشم میومد...

3. تو خونه، میرم اون ته ته خاطراتم رو زیر و رو می کنم. می بینم بعله گویا از اوان کودکی برای من صدا از سیما خیلی مهمتر بوده. یاد مردی می افتم که وقتی 3 سالم بود عاشقش شده بودم، چون هنوز هم می بینمش صداش هم تو یادم هست. البته این رو هم بگم من چون بچگیام اصولاً در این موارد advance بودم، معمولاً از مردای سن بالا خوشم میومد، اگرنه به عمرم پسربچۀ خوش صدایی ندیدم، همین عشق سه سالگیم اقلکم اون موقع باید 40 ساله بوده باشه، اما من هنوزم که هنوزه عاشق صداشم.

4. چون من ظاهر خیلی معمولی ای دارم، همیشه زمینه های بالقوه حسادت برام وجود داشته، اما تا اونجایی که یادم میاد بیشتر صدای افراد  که باعث غبطۀ من می شده تا سیمای آنها

خلاصه  طی این چند روز به این نتیجه رسیدم که اولاً یکی از لذت بخش ترین چیزهای این دنیا برای من صدای خوش و موسیقیه ، دوماً توی برخورد اول یکی از ویژگی های ظاهری که رو من تاثیر زیادی می ذاره صدای افراده و ثانیاً صداهای خوش واقعاً باعث حض من می شنو حالمو خوب می کنن. تازگی ها می تونم با استفاده از موسیقی حال خودمو تغییر بدمو از مود منفی بیام تو فاز مثبت. خوشبختانه طیف صداهایی که دوستشون دارم خیلی زیاده و همین باعث می شه تو زمان های مختلف از اهنگ های متفاوتی لذت ببرم. خب حالا می خوام اسم خواننده های مورد علاقمو بنویسم. هر کسی رو یادم بیاد می نویسم، و چون به اصل برابری انسان ها اعتقاد دارم، ایرانیو خارجی رو در هم می نویسمچشمکلبخند

حواننده های مورد علاقه من:

شهرام ناظری، همایون شجریان، فرامرزاصلانی، هایده، معین، اندی،بنان، فرهاد، فریدون فروغی، کوروش یغمایی، براین آدامز، دپچ مود، کریستی برگ، ریچارد مارکس، لیونل ریچی، سیاوش قمیشی، ابی، ستار، آندره آ بلوچی، لئونارد کوهن، رامازوتی، شکیرا، ناتالی کاردونه، ویگن، شهره، منصور، فرامرز آصف و...

من موسیقی سنتی رو خیلی دوس دارم و مخصوصاً صدای دف منو می بره آسمون هفتمخواب

چقدر خوب که من می تونم این صداهای زیبا رو بشنوم و ازشون لذت ببرمقلب

 

پ.ن.1: سورپرایز یعنی اینکه تو خیابون یه آدمی رو از دور ببینی، با خودت فک کنی بهتره وقتی از کنارش رد می شی نفس نکشیف بعد به خاطر اینکه طبق معمول بعد مسافت رو اشتباه تخمین زدی، مجبور بشی وقتی کنارته یه نفس کوچولو بکشی و بوی عطر مورد علاقت که بینیتو قلقلک داد، بگی خاک تو سرم با این حدس زنم، بعد چند تا نفس عمیق بکشی و با اینکه طرف خیلی وقته رفته، هنوز هم بوی خوب ادکلنش تو هوا باشه...

پ.ن2: یک هفته ای میشه که دوست جون رفته و دلم براش یه ذره شده، یعنی می تونم 3 سال نبینمش؟ناراحت

پ.ن3: امروز طی اقدامی غیر منتظره به منظور بالا بردن مهارت جرات ورزی، با اینکه ارائه داشتم نرفتم دانشگاه، اولش یه کم استرس داشتم، اما بعد حالم خوب شد. دارم تمرین می کنم که دم به دقیقه وجدان درد نگیرمنیشخند

پ.ن4: چقدر خوبه سیگارشو با فندکی که من براش خریدم روشن می کنه ، حتی اگه دلیل کارش این باشه که فندک دیگه ای ندارهچشمک

نوشته شده در ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بودنت آنقدر نامحسوس است، که به آستانۀ ادراک من نمی رسد...

نوشته شده در ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

اول از همه اینکه چون امروز شکلات خوشمزه زیاد خوردم  اسم این پست شد 5شنبه شکلاتی. یکی از دوستای مامان از اتریش اومده برام چند بسته میلکا آورده، صبح کلی میلکای توت فرنگی خوردم، بعد از ظهر هم  شکلات ولنتاینم رو گرفتم که مزش تلخو ترش بود و خیلی ازش خوشم اومد، دو تا هم after eight برده بودم که امتحان کنه، ببینم مزشو دوست داره یا نه (که البته تو جیبم آب شده بودنناراحت) اون زیاد خوشش نیومدو بیشترشو خودم خوردم، با 2 تا شکلات تلخ دیگه، خلاصه کلی شکلات خوشمزه خوردم دیگهنیشخند

ازم پرسید که دوست پسر داشتم یا نه. گفتم که آره پرسید که مربوط به کی بوده و من رفتم نوروز 1376 به اصفهان، به آتشکده، یاد اون رنوی نخودی رنگ افتادمو و رانندش که شکل هاکان پکر بودو یه پیرهن مردونۀ چهارخونۀ آبی تنش بود با شلوار جین و یاد چند ماه بعدش که دوباره اون راننده رو دیده بودم و البته این بار تو تهرانو تویه بازارچۀ خیریه. گفتم 7 سال با هم دوست بودیم.اما تو ماشین که فکر کردم دیدم نه، درسته که فرهادو از سال 76 می شناختم اما تا سال 80 فقط با هم آشنا بودیم، فرهاد با طلا دوست بود و من حتی فکرش رو هم نمی کردم که روزی نوع رابطه مون عوض شه، اصلاً اون موقع تو مود این حرفا نبودم...

تو راه برگشت همه چیز داشت برام مرور می شد، از سال 76 تا 80 شاید ما حداکثر ماهی 1 بار همدیگه رو می دیدیم، اونم تو جلسات انجمن، نه حرفی بود، نه اشاره ای..، اعتراف می کنم که اون موقع هم دوسش داشتم، اما می دونستم که دوست دختر داره، بنابراین هیچ وقت حتی سعی هم نکردم که بهش نزدیک شم.

تا اینکه یه شب گفت که منو بر می گردونه خونه و تو راه خیلی بی مقدمه بهم گفت  با طلا بهم زده، خیلی تعجب کردم، چون به نظرم طلا نهایت آرزوی هر پسری بود، خوشگل ، خوش هیکل، خوش تیپ، خوش برخورد و اجتماعی و مهمتر از همه راحت راحت..

طبق معمول همیشه که عادت ندارم سوال کنم، ازش نپرسیدم چرا با طلا دوستیشو بهم زده، تا اینکه دو ماه بعد بهم گفت به خاطر من بودهتعجب از شدت تعجب داشتم می مردم. اما سعی کردم به روی خودم نیارم، نمی تونستم حرفشو باور کنم. آخه چطور ممکن بود پسری بخواد به خاطر من از طلا بگذره؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم چطوری، اما شد. گفت که من خیلی چیزا دارم که خودم خبر ندارم و اینجوری شد که منم به خودم اجازه دادم دوسش داشته باشم. شاید به جرات بتونم بگم که اون سه سال  با اینکه باز هم روابطمون محدود بود و فوقش ماهی دو/سه بار همدیگه رو بیرون میدیدم و شاید یک روز در میون هم یه تماس تلفنی کوتاه داشتیم، با اینکه بزرگترین تماس فیزیکیمون گرفتن دست هم بود و آخر شیطنت من یه بوسۀ یواشکی، باز هم جزء بهترین روزهای عمر من بودن. امشب داشتم با خودم فکر می کردم اگر 8 اردیبهشت 83 اون اتفاق شوم نمی افتاد، اگه فرهاد بود و طبق قرارمون بعد از تموم شدن درس من (یعنی تیرماه همون سال) با هم نامزد می شدیم و بعد هم ازدواج می کردیم. الان زندگی مون چه شکلی بود؟ آیا هنوزم همون قدر همدیگه رو دوس داشتیم یا مث هزاران هزار زوج دیگه از هم جدا شده بودیم و...

نمی دونم و نمی تونم هیچ نظری بدم، جز اینکه واقعاً دوسش داشتم، اونقدر که امروز که بعد از 7 سال از درگذشتش راجع بش حرف زدم، اون بگه  چشمات نم زده...

یکی از استادامون می گفت لازم نیست در مورد دوستی ای که فراتر از یه رابطۀ ساده نرفته به کسی چیزی بگین، اما من گفتم. چون فکر هم نمی کنم کسی باور کنه که یه نفر به سی سالگی رسیده باشه و هیچ ماجرای عاشقانه ای رو تجربه نکرده باشه، البته یه کم اغراق کردم، می گم ما 7 سال با هم آشنا بودیم، اما دوستیمون فقط 3 سال طول کشید، اون هم یه دوستی کاملاً ساده و عاشقانه.... فکر می کنم رابطۀ ما بیشتر بابا لنگدرازانه و جودی آبوتانه بود، تا دوست پسر/ دوست دخترانهچشمک

چه جالب امشب 5شنبه هم هست، برای فرهاد یه فاتحه خوندم، امیدوارم که روحش شاد و آرام باشهقلب

 

پ.ن.1:در کل روز خوبی بود و از دیدن آقای ب ب کلی مشعوف شدیملبخند

پ.ن.2: بعد از مدت ها کادوی ولنتاین گرفتن هم حالی میده هانیشخند

پ.ن.3: نمی دونم خوب شد آقای ب ب منظور منو از بازی نفهمید یا خیرسوال

نوشته شده در ٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

1. چند روز پیش رفتم 7 تا لاک ترک خریدم (البته فقط 2تاش مال خودمه، بقیشونو می خوام کادو بدم) واسه اینکه ببینم کدومارو بیشتر دوس دارم، رو هر ناخنم یکی شو زدم، ناخنام اینقدر ناز شده بودن هی نگاشون می کردم(یکی سبز، یکی قرمز، یک طلایی، اون یکی صورتی و...) تازه می تونم با  اون آدمایی که هر ناخنشونو یه رنگ می کنن و من تا چند وقت پیش اگه می دیدمشون بهشون می گفتم خل و چل (البته تو دلماچشمک) همدلی کنم، اینقد دوس دارم ناخنام چند روز این مدلی باشن، روحیه م کلی شاد می شهنیشخند

2. دیشب برام یه اس ام اس شب بخیر ناز زده در حد لالیگا، با اینکه یه بار بیشتر همدیگه رو ندیدیم، اما از اخلاقو منشش خیلی خوشم اومد، حیف که هیچ رقمه نمی تونم با شرایطش کنار بیامناراحت

3. دلم می خواست یکی دیگه این اس ام اس رو می فرستاد نه اون

4. همین آدم با احساس امروز ایمیل زده که تو همه چی داریو همه چیزت خوبه، فقط ایکاش تحصیلات نداشتیتعجب. فک کرده چون تحصیلاتش از من پایین تره، پیشنهادشو قبول نکردم، نمی دونه من به تنها موردی که فک نکردم این بودهیول

5. چجوری بعضیا اینقد اعتماد به نفس دارن؟؟؟؟ یکی از دوستان که همه چیزش خیلی معمولیه و تنها نقاط قوتش (البته به زعم خودش) اینه که خونشون ونک و باباش لیسانس داره با یکی آشنا شده، پسر خوبیه، لیسانس داره و تو بازار کار می کنه، وضع مالی هم توپ، می گه پسره اینقدر خوش حال شده بود که من تو خیابون باهاش راه می رفتم از هولش چند بار خورد زمینتعجب خدایا کمی از این اعتماد به نفسات هم به این بنده ناچیز عنایت فرما، آخه انصافه؟؟؟؟؟؟

6. بازم نزدیک ولنتاین شدو من رفتم تو مود افسردگی و تردید یه مقدار، یعنی می تونم از زندگی با آدمی که ولنتاین براش معنایی نداره و ابراز احساسات نمی کنه لذت ببرم آیا؟سوال

7. گویا دارم به آرزوم می رسم و می تونم با بیمارای سرطانی کار کنم، همیشه این کارو دوس داشتم، امیدوارم که تو انجامش هم موفق بشملبخند

8. یه دختری میومد برای مشاوره ازدواج. طرفش همه چی داشت فقط قدش کوتاه بود، واسه این دختره و البته خانوادش هم ظاهر خیلی مهم بود. تازه جلسه پیش فهمیدم که 3 جلسه س من دارم سعی می کنم اینو مجاب کنم که ظاهر مهم نیست. خوب شد اینو فهمیدما اگرنه که یه دسته گلی به آب می دادم، قشنگخجالت. به این میگن چی؟ دموکراسی به سبک شادی، همه باید ملاکاشون مثل شادی خانم باشه، اگرنه معلومه که معیارشون غلطهزبان

9. یه آقای ورزشکار خوش تیپ و خوش هیکلی اومده  واسه مشاوره، با زنای مختلف رابطه داشت. به من گفت حالا شما یه وقت فکر بد نکنین. گفتم رابطه یه امر دو طرفه س. دو طرف باید بخوان. از اون به بعد هر جلسه میاد لباسش آب رفته. دیروز تو این سرما با یه تی شرت در حد تاپ اومده دکمه هارم باز گذاشته...، گفتم چه غلطی کردما، حالا خدا رو شکر مملکت اسلامیه اگرنه که...

10. چه هوای توپی بود امروز، البته من که بیرون نرفتم، پشت پنجره رو صندلیم لم دادم و همراه با نوشیدن چای ترش از دیدن بارش برف لذت بردم شدید، البته بیشتر تر هم می شد لذت ببرما...

نوشته شده در ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دیشب تا ساعت دو و نیم بیدار بودمو بالخره بعد از دو سال و اندی ترجمۀ کتابو تموم کردمزبان. یعنی یکی از دق آورترین کارایی بود که تو زندگیم انجام دادم. با اینکه موضوش رو خیلی دوس داشتم، اما حجم زیاد کتاب، متن سختش و از همه مهمتر وقت کم من باعث شد که هم کار خیلی طول بکشه و هم اینکه من بعضی وقتا به جا لذت بردن ازش، یه جورایی اذیت بشم. اما خدا رو شکر انجام شد و به این ترتیب پروندۀ یکی دیگه از کارای نیمه تمومم که همیشه رو نروم بود بسته شد. حالا باید به دکی زنگ بزنم و باهاش یه قراری بذارم که ترجمه رو به دستش برسونم.

سر این کتاب خیلی وقت گذاشتمو خیلی خسته شدم، امیدوارم که ارزششو داشته باشه...

حالا یه کم خودمو تحویل بگیرم:خسته نباشی شادی خانم گلنیشخندقلبماچ

نوشته شده در ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

حالم بده اونقدر بد که دوست دارم انگشتمو تا ته بکنم تو حلقم تا بالا بیارم، همه چی رو، دوست دارم همۀ زندگی رو بالا بیارم شاید  کمی بهتر شم...

تا حالا نشده بود که مشکل یه مراجع اینقدر روم تاثیر بزاره، اما این مورد مشکل نیس که فاجعه ست

من یه کلاس گروه درمانی برای نوجوانان دارم که خیلی ازش استقبال شده و خودم هم خیلی بهش علاقه دارم. بچه های گروه دخترای نوجوون مقطع راهنمایی هستن. یه دفعه یکی از بچه ها که اسمشو آیه می ذارم از رابطۀ بدش با پدرش گفت و اینکه اصلاً دوس نداره باهاش حرف بزنه و... بچه ها بهش گفتن که سعی کنه احترام پدرشو داشته باشه، سربه سرش نذاره و ... اونم قبول کرد، از اون طرف من مادرشو که از قبل می شناختم خواستم و بهش گفتم هوای آیه رو داشته باشه. البته اینم بگم که خود مامانه هم بندۀ خدا افسردس، تو سن 14 سالگی ازدواج کرده و الان با 32 سال سن 3 دختر 18،14 و 5 ساله داره،  از طرف دیگه شوهرش هم خیلی قلدر و زورگوئه و ایشون تو خونه دقیقاً نقش کلفت حضرت آقا رو داره، خودشو با همسن و سالاش مقایسه می کنه و به نتیجه خوبی نمی رسه خب...

تو این جلسه آیه گفت که هرچی درس می خونه بازم نمره هاش کم میشه، پیش خودم گفتم حتماً دوس پسر داره فکرش پیش اونه، ولی خودش اشاره کرد که با کسی دوس نیست، گفت خواهرش هم همین مشکلو داره و این به خاطر شرایط خونه و کارهای باباشه..

منم که اند بچه مثبت دیگه آخر آخرش فکر کردم باباش معتاده، پیش خودم گفتم الکی چه موضوع رو بزرگ می کنه، الان نصف بیشتر جامعه معتادان دیگهخمیازه، اما وقتی که ماجرا رو تعریف کرد مو به تنم سیخ شد. فکر کنین یه پدر به دختراش تعرض کنه و حتی به بچۀ 5 ساله هم رحم نکنهتعجبمگه می شه؟ آخه چطور می تونه؟ اصلاً میشه اسم پدر رو این آدم گذاشت؟ اصلاً آدمه مگه که حالا بخواد پدر باشه؟؟؟؟ ببین این دختر تو این 8/9 سالی که فهمیده چی به چیه چقدر زجر کشیده. آخه وقاحت تا کجا؟؟؟؟؟؟ مرتیکۀ ... این کارو می کنه بعد هم به همسرش گلایه می کنه که چرا آیه با من خوب نیست.

از دیروز تا حالا ذهنم مشغوله. یعنی میشه مادر خانواده چیزی ندونه؟ چون بعضی وقتا شبا این کارو می کنه، البته اینکه آدم قبول کنه همسرش همچین کاری می کنه به نظر من از خودکشی هم سخت تره، بنابراین شاید داره شواهد رو انکار می کنه. تنها راه حلی که به ذهنم رسیده اینه که آیه و خواهر بزرگش با مادرشون صحبت کنن و ازش بخوان که خونشونو از این حیوون جدا کنه، گرچه روح و روانشون بهم ریخته، اما جلوی ضررو از هرجا بگیری منفعته، در ضمن حداقل به اون خواهر کوچولو دیگه زیاد آسیب نمی رسه و این خیلی خوبه...

قبول دارم که این مرد بیماره، اما شخصاً نسبت به درمان همچین افرادی اصلاً خوشبین نیستم، به نظرم هم دیگه نباید اجازه بدن دختراشو ببینه و هم اینکه عقیمش کنن مردک دیوانه رو، خیلی سخته آدمی که باید تکیه گاه و پشت و پناهت باشه خودش بشه آقا گرگۀ قصه ها، خیلی سخته جای آیه بودن، هر کاری کردم نتونستم خودمو جای مامان آیه بذارم، طفلکی خیلی حالش حوب بود، بعد از این دیگه چطور می شه...

نوشته شده در ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

این چند روز که بنایی داشتیم چند تا کارگر افغانی کارها رو انجام می دادن، که هم تو خونۀ ما کار می کردن و هم خونۀ همسایه بغلی.  یه روز صبح رفته بودن اونجا و لباس کار پوشیده بودن، شب که کارشون خونۀ ما تموم شد رفتن زنگ خونۀ همسایه رو زدن که برن لباسوشونو بردارن، دیدن ای دل غافل هیچکس خونه نیست، یادشون اومد که آقای همسایه گفته  شب مهمونی دعوتن، بندۀ خداها مونده بودن چه کنن تو اون سرما، که بابا طی یک اقدام کاملاً جنتلمنانه به مامان گفت که سه تا شلوار براشون بیاره، دو تا کاپشن هم که کنار داشت داد به دوتاشون و کاپشنی هم که تنش بود، در آورد و داد به نفر سوم و خلاصه اون شب با لباسای بابا رفتن، من کلی از این کار باباجون مشعوف شدمهورا. شب خان داداش اومده، میگه بابا دوباره می خواد این کاپشنو بپوشه؟ میگم، خب آره، میشورتش دوباره می پوشه و آقای برادر کلی تعجب می کنه و من نیز. خب چرا دیگه نباید این کاپشنو بپوشه آخه؟تعجب. توی این چند روز هر بار که می دیمشون سلامو خسته نباشیدی می گفتم، اولش جوابمو نمی دادن، نمی دونم چرا، شاید توقع نداشتن من بهشون سلام کنم، فکر می کردن اشتباه شنیدن، شاید هم می ترسیدن... اما خلاصه آخر کار باهامون دوست شدنو شماره رد و بدل کردن (با من نه هاچشمک) و من هم بعد از اینکه فهمیدم همسر یکی شون هم سایز منه، یه مقدار لباس براش گذاشتم...

 بر خلاف چیزهایی که در مورد افعان ها می گن، از بچگی هیچ وقت نسبت بهشون حس بدی نداشتم، شاید دلیلش این باشه که تو خونه ما هیچ وقت در مورد آدما بر اساس ملیت، قومیت و... قضاوت نمی شد. و وقتی هم که بزرگتر شدم و مثلاً یه کم فهمیدم حس خوبی نسبت به این همسایه های مظلوممون پیدا کردم، یه حس همدلی و دلسوزی0. منظورم ترحم نیست، منظورم اینه که خیلی ناراحتم از وضعیتی که دارن، و به این خاطر دلم براشون می سوزه. چند سال پیش که دیدن برنامۀ در شهر از نون شب برام واجب تر شده بود، تو یکی از قسمت هاش در مورد یک ساختمان مخروبه صحبت شد، که جایگاه معتادین و اوباش شده بود. یکی از محلی ها گفت این جا شده جای اراذل و افغانی ها، منو میگین رگ غرتم به جوش اومدعصبانی و همون شب زنگ زدم به آقای در شهر و گفتم یعنی چی، چرا این قسمتو حذف نکردین؟ اول گفت متوجه نشدم و بعد هم گفت شادی جان بالاخره دزدی و کارهای خلاف تو این قشر زیاده. اون موقع هیچی نگفتم، اما الان می گم خوبه خودمون رو بزاریم جای اونها، اگه ما تو شرایط اون ها بودیم و بیشتر اخلاقیات رو رعایت کردیم، اون وقته که حرفمون درسته. مگه ما خوشمون میاد هر خارجی ما رو می بینه بهمون بگه تروریست؟ که این طور راحت به خودمون اجازه می دیم در مورد مردم یه کشور پیش داوری کنیم.

به هر حال وضعیت افغانستان حداقل هرازگاهی ته ذهنم را قلقلک می دهد و دلم را می لرزاند. متاسفانه کار زیادی از دست من ساخته نیست، جز اینکه اگر بامردم این کشور برخورد داشتم، سعی کنم تا اونجا که می تونم بهشون احترام بذارم و اگر تونستم با یک هدیۀ کوچک دلشون رو شاد کنم، تا برای چند لحظه هم که شده غم غربت، آوارگی، دوری از خانواده، فقر و هزاران غم دیگه که من ازشون بی خبرم رو فراموش کنن.

به امید روزی که این همسایگان نازنین ما بتونن با آرامش و راحتی در کشورشون زندگی کنن..

نوشته شده در ۱٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یه وقتایی هست که فکر می کنی حالت خوبه، که هیچ مشکلی نیست، که به رغم مشکلات تو خوب استقامت کردیو همه چی آرومه، اما یه دفعه یه تلنگر، یه موضوع بی اهمیت،باعث می شه بشکنیو هزاران تکه بشی، اونوقته که می بینی تو وجوت چه خبر بوده و تو بی خبر بودیناراحت

دوشنبه فکر می کردم که تموم سختی ها حداقل برای مدتی تموم شده و می تونم کمی آرامش تنفس کنم. آخه هفته قبلش شاید بتونم بدون اغراق بگم  یکی از بدترین دوران زندگیم بود. با اینکه 3شنبه هم سر کار نرفتم، باز هم اتفاقات طوری دست به دست هم دادن که من شنبه شب تا حدود 3 نیمه شب بیدار باشمو کنفرانسم رو تکمیل کنم، تازه اون موقع پاورپوینتم تکمیل شد و یه نگاه سرسری روش انداختم، بعدش هم بیهوش تا ساعت 7 صبح...

خلاصه که یکشنبه بخیر گذشت اما از روز دوشنبۀ هفتۀ قبل تا عصر یکشنبه به جای هوا مدام استرس تنفس کرده بودم، فکر اینکه نتونم به تعهدم عمل کنم و کنفرانسم که تاریخش از دو ماه قبل تعیین شده بود ، آماده نشه داشت دیوونه م می کرد. به هر مصیبتی بود دوشنبه آخرین کنفرانس این ترم رو هم دادم و توهم آزادی برم داشت. دوشنبه که تا شب تو اتاقم می گشتمو فقط برگه از این ورو اون ور جمع می کردم. سه شنبه صبح هم رفتم سر کار، بعد از ظهر اول یه سر به دوست کتاب فروشم زدم و بعد هم شام با دوست جون رفتیم بیرون، تصمیم داشتم که چهارشنبه یه سر و سامونی به اتاقم بدم و 5 شنبه و جمعه رو هم استراحت کنم تا از شنبه با انرژی و روحیه به کارام برسم. اما گویا آرامش اساساً با من در تضادهسوال. به همین دلیل چهارشنبه از طرف شهرداری اومدن جلوی خونه رو کندن برای اتصال به فاضلاب شهری و بقیه داستان ...

می گفتن 1 روزه تموم می شه اما 5 شنبه تازه اومدن تو خونه، و یه کار کوچیک تبدیل شد به یک بنایی تمام عیار که همۀ خونه رو درگیر کرده و هنوز هم تموم نشده. و این به این معنی بود که من بیچاره  تو این دو روز حتی نتونستم تا ساعتی که دلم می خواست بخوابم، چه برسه به چیزای دیگه. خلاصه که خاک و خل خونه رو برداشته و من هم تو همین  اوضاع مجبور شدم بشینم مطالب مجله رو بنویسم، چون فقط تا فردا مهلت داشتم. دیروز حالم خوب بود، به مامان گفتم حالا که وقت دارم، وسایل ترشی رو بگیر که با هم درست کنیم و در حقیقت همه کارشو خودم انجام دادم، عصر هم کتاب تماماً مخصوص رو بالاخره تموم کردم. تو همۀ این مدت هم فکر می کردم که حالم چقدر خوبه، تا اینکه امروز عصر خان داداش و عهد و عیال اومدن اینجا، راستش از دیدنشون خوشحال که نشدم هیچ، ناراحت هم شدم، تو این هاگیر، واگیر بنایی کی حال و حوصلۀ مهمون داره؟ حتی اگه اون مهمون برادر آدم باشه. حدس زدم که مامان دعوتشون کرده باشه و عصبانی شدم، اما با خودم گفتم من می مونم تو اتاقم و به کارم می رسم. موقع شام رفتم پایینو یه سلام و علیک معمولی کردم، بماند که فکر می کردم خودم هم خاک و خلی هستم و کلی از بابت این موضوع شرمنده بودم پیش خودمخجالت. بعد از شام مامان جان آلبوم ها رو آوردن که از توش عکس انتخاب کنن و من یک آن دیدم که فسقلی داره آلبوم نازنین دوران بچگیم رو می کوبونه رو زمین و الانه که آلبوم بیچاره از هستی ساقط شه. دو بار مهربانانه گفتم فسقلی جان عمه آلبوم را بده به من که نداد، اومدم آلبوم رو ازش بگیرم که افتاد رو آلبومو زد زیر گریه، حالا گریه نکن، کی گریه کن...

بابا جانش هم کلی نازو نوازشش کردو بعد هم آلبومو از من گرفتو با فسقلی بردن گذاشتن سر جاشتعجب، باباجان خودمان هم برای اینکه خدای ناکرده یک وقت کم نیاورد گفت نباید سر بچه داد می زدی، حالا من کی داد زدم خدا داند و بدین ترتیب فسقلی، برادر جان و آقای پدر توانستند گامی بس مهم در تربیت من بردارندناراحت. و این همان تلنگر بود، همۀ استرس هایی که تو دو هفتۀ گذشته تجربه کرده بودم، همۀ تنش های تخلیه نشده ام، و همۀ نابسامانی های مربوط به شرایط خانه، به اضافۀ احساس تنهایی که گاهی اوقات وزنش اذیتم می کند،باعث شد که حالم آنقدر بد شود که دیگر نتوانم پایین بنشینم، بیایم بالا و یه دل سیر گریه کنمگریه. بعد هم منتظر رفتن خان داداش اینها شوم و دعا کنم که مامان بیاید توی اتاقم که غرغرهایم را خدمتش ابلاغ کنم، و حالا که وظایف این قسمت آخر را به هم نحو احسن به پایان رسانده ام، کمی احساس سبکی می کنم. البته نه کاملاً ، چون آنقدر که دلم می خواست گریه نکرده ام هنوز...

حالا می روم دندان هایم را می شویم، صورتم را هم و بعد توی تختخواب گرم و نرمم اگر هنوز اشکی باقی بود،کریه می کنم، انقدر که سبک شوم، آنقدر که همۀ آشفتگی از تنم خارج شود، آنقدر که همۀ تنش ها و استرس هایم همراه اشک هایم از گونه ام سرازیر شوند، آنقدر که دیگر وقتی به آینده ام فکر می کنم نترسم، آنقدر که دوباره  جمله " الیس الله بکاف عبده؟" وجودم را سرشار از اطمینان کند، آنقدر که وقتی یاد این ترانۀ ابی که می گوید شونۀ کی مرهم هق هقت می شه دوباره... می افتم گریه ام شدیدتر نشود، آنقدر که ...

نوشته شده در ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

آخه آدم اینقدر خودخواهآ اینقدر بی شعور؟ اینقدر احمق؟ خوبه شماها نا سلامتی می خویان بشین دکترای روان شناس مملکت، اگه هوا، فضا می خوندین دیگه چی می شدین. امروز بعد از مدت ها برای تنوع عصبانی شدم در حد لالیگا، حالا خدا رو شکر که عصبانیت من نمود بیرونی نداره...

دیروز یه کنفرانس داشتم، که تموم نشد و نصفش موند برای هفتۀ دیگه، یه کنفرانسم هم که از قبل تارخش مشخص بود (6 آذر) یعنی اون هم به سلامتی 1 شنبۀ دیگه س و هنوز هیچ کاریش رو هم انجام ندادم. امروز هم یه کنفرانس داشتم، استادمون که اولش شروع کرد و یه نیم ساعتی حرف زد، بعد هم اون دو تا همکلاسی خودخواهی که نوبتشون بعد منه چون کارشون کامل نیست، شروع کردن از استاد سوال پرسیدن، اونم خودشیفتگیش زد بالا و یک ساعت داشت اندر مخاسن خودش حرف می زد. یعنی اون موقع دوست داشتم هم استاده رو خفه کنم، هم اون دو تا موجوده احمق عوضی روعصبانی. بگو اگه برای شما یه کنفرانس دادن تویه هفته اینقدر سخته، پس چرا به اینکه من باید سه تا کنفرانس بدم فکر نمی کنین؟؟؟

اینقدر عصبانی بودم که بعد از تموم شدن کلاس به این دو تا ابله گفتم، خیلی از دستتون ناراحت شدم با این سوالات چرت و پرتی که پرسیدیننیشخند، اما بعدش عذاب وجدان گرفتم که چرا این حرفو زدمناراحت. تو راه برگشت یه کم خرید درمانی کردم، واسه همین الان دیگه عصبانی نیستم، اما ناراحت چرا، حق دارم خوبناراحت

 

پ.ن: دیروز فهمیدم که رسماً وزن کم کردم، یه شلواری داشتم که دکمش به زور بسته می شد، دیروز که زیرش جوراب شلواریه کلفت پوشیده بودم، همچنان برام گشاد بود و وقتی اومدم خونه دیدم پاچۀ شلوارم تا کجا خیسه، حلا نمی دونم باید واسه این موضوع خوشحال باشم یا ناراحتسوال

نوشته شده در ۳٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٢۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

خداییش هفته ای که گذشت، خیلی خوش گذشت،خیلی وقت بود از این هفته ها نداشتم، حالا دیگه آماده ام برای شروع هفتۀ سختی که پیش رو دارم.

هفتۀ گذشته در یک نگاه:

شنبه : صبح سرچ دربارۀ موضوع درس یکشنبه، ظهر تا عصر سرکار، شب نوشتن مقش تا ساعت 2 نیمه شب (اعتراف می کنم که شنبه شب اصلاً برام شب خوبی نبود)

یکشنبه: بخیر گذشتن کلاس، و از اون بهتر شنیدن خبر تعطیلیه 2شنبهنیشخند

2شنبه: تعطیلی، رفتن به سینما با دوست جون لبخند

3شنبه: ناهار لواسون، عید دیدنی و عیدی گرفتنلبخند

4شنبه: آرایشگاه، خونه، مهمونلبخند

5شنبه: کنسرت، صدای دف، موسیقی کردی، لباسای محلی، بازم صدای دف، محشر بود محشر، راستی چقدر این آقای دوست در عرض  7سال تغییر کرده بودها، خدا بیامرزد پدر این فیض بوک را که باعث شد ما یاران اسبق را پیدا کنیممژه سفر به فضامتفکر

جمعه: صبح: استرس، تپش قلب و... بعد از ظهر: تولد، عالی بود، اعتراف می کنم که اولین بار بود از بودن توی جمع اینقدر لذت بردم،  داریم به جمع آدمیزادگان می پیوندیم گویا خجالت

یه چیزی بگم؟؟؟؟؟؟؟ تو رو با دنیا عوض نمی کنم...خیال باطل. کلاً که ما هم بی صبرانه که نه، مشتاقانه هم نه، اما منتظر شنیدن این خبر هستیم، بلکم تکلیفمان با خودمان روشن شود...

 

نوشته شده در ٢٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امروز یه چند تا اتفاق خوب افتاد

1. کلاس استاد تمام به خیر گذشت و با شجاعت مطلبم رو ارائه کردم

2. سورپرایز اصلی این بود که خبر رسید استاد اعظم فردا تشریف نمیارن

3. استاد عزیزی که ما رو به ناهار دعوت کرده بودن دیدیم و دوبراه ازشون تشکر کردیم

وای چه هفته ای یه این هفته، یه هفتۀ کاملاً یونیک. فکر کن آدم فقط شنبه و یکشنبه بره سر کار و دانشگاه و بقیه هفته رو یعنی 5 روز تمام تعطیل باشهنیشخند خوشبختی غیر منتظره که میگن اینهلبخند.

اینقدر ذوقی شدم که زودی زنگ زدم به دوست جون و برای فردا باهاش قرار سینما گذاشتم، پنج شنبه هم که میرم کنسرت، امشب هم می خوام بعد از تموم شدن این پست ، بشینم به تلافی دیشب که تا ساعت دو  داشتم مقش می نوشتم، تماماً مخصوص بخونم مبسوططططططططط

تازه یادم افتاده با اینکه کتاب  یه بخش همیشگی از زندگی منه و به واقع یار مهربانم بوده، تا حالا اینجا در مورد کتابایی که خوندم چیزی ننوشتم، سعی می کنم تا اونجا که یادم میاد، اسامیشون رو بنویسم، الان دارم کتاب تماماً مخصوص، از نویسندۀ تماماً مخصوصم عباس معروفی عزیز رو می خونم. من یه عادتی دارم اگه یه کتاب از نویسنده ای بخونم و به دلم بشینه،یه دفعه می رم سری کتاباشو می گیرم، در مورد آقای معروفی هم همین طوره بوده و خوشبختانه از کاری که کردم خوشحالم، وای که این تعطیلیه فردا کلی خوشحالم کرد، مخصوصاً که فردا کنفرانس هم داشتم، چقدر خوبه توهم بزنی که کلی وقت داری و می تونی هر کاری که دلت می خواد انجام بدی، بعد از مدت ها دوباره رفتم فضا، بابا یکی منو بیاره پایینف زشته  همسایه ها می بینن...عینک

نوشته شده در ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بعد از مدت ها یه دفعه هورمونای روان شناس و عمه بودن خونم با هم زد بالا و این شد که تصمیم گرفتم  برم برای فسقلی یه سری کتابو بازی های فکری بخرم. یه مغازه نزدیک محل کارم هست که کتاب کودکان داره و من حتی قبل از اومدن فسقلی یه موقع هایی برای بچه های فامیل هم از اونجا کتاب می خریدم، آحه خیلی مغازۀ قشنگیه و کتاباش هم کتابای خوبیه، تازه کاغذ کادوهاشم خیلی قشنگهلبخند، اما یه دو سالی می شد که دیگه اونجا نرفته بودم، تصمیم گرفتم برم اونجا. بر خلاف همیشه فروشنده یه دختر خانم خیلی نازو مودب بود، ازش راهنمایی خواستم و اومد که کمکم کنه، وقتی می خواست یه کتابو از طبقۀ بالای قفسه برداره، کتاب افتاد زمین، داشتم کتابو ازش می گرفتم که دیدم خدای من دستاش چه بدجور می لرزه، خودش گفت می بینین دستام چه می لرزن، و بعد تعریف کرد که قبل از من یه مشتریه ناجور به پستش خورده و اعصابش بهم ریخته، همیشه برای آدمایی که این قدر حساسن ناراحت می شم، بهش چند تا کتاب معرفی کردم که شاید بتونه بهش کمک کنه، وقتی فهمید روان شناسم ازم خواست اگه وقت دارم کمی پیشش بمونم، برام تعریف کرد که خواهر اولش دو سال پیش بالاخره پس از سه سال کشمکش چطور تونسته از همسرش جدا شه و چند ماه قبل هم نامزد خواهر دومش یکهو ناپدید شده(یعنی از ایران رفته، گویا شرایطش طوری بوده که حتماً باید ازدواج می کرده واسه رفتن) گفت که اعصاب پدرش خیلی خرابه و مادرش هم ناراحته، گفت که فکر می کنه آبروشون همه جا رفته و دلش می خواد از ایران بره و...

همونطور که داشتم به حرفاش گوش می دادم، چیزی به خاطرم اومد، یه دفعه وقتی به این مغازه اومدم، از آقای فروشنده پرسیدم که خودم می تونم کاغذ کادو بردارم، ایشون هم گفتن بله. وقتی داشتم کاغذها رو برمی داشتم یکی شون پاره شد. آقای مغازه دار با لحن خیلی بدی گفت، خانم حواستو جمع کن، کاغذ کادو رو پاره کردی، گفتم می بخشید، اشکالی نداره پولشو می دم آقا. گفت من پول نخواستم، می گم حواستو جمع کنناراحت. منم با ناراحتی پول خریدمو دادمو از مغازه اومدم بیرون، بعد هم تصمیم گرفتم دیگه از این آدم بیشعور (اون موقع اینطوری در موردش فکر کردمخجالت)خرید نکنم و دیگه هم به مغازش نرفتم تا این بار، حالا علت ناراحتیه اون آقا رو می فهمیدم، اون موقع بحبوحه مشکلات دخترش بوده و اعصابش خرد، والا با من مشکلی نداشته، راستش خودم هم از برخوردش خیلی تعجب کرده بودم، چون همیشه رفتار خیلی مودبانه ای داشت... عجب پس قضیه این بوده و من نمی دونستم ، چقدر خوب بود اگه می شد ناگفته ها رو هم بفهمیم، اونوقت سوءتفاهمی پیش نمیومد، خیلی برای ... و خونوادش ناراحت شدم.

یک ساعتی اونجا بودم، وقتی خواستم بیام بیرون، ... بغلم کرد و ازم تشکر کرد، گفت چه قدر خوب شد که شما اومدین ناراحتی ها مو ازم گرفتین...

خودم هم خوشحال شدم، که تونستم جدای از کارم به حرفای یه نفر گوش بدم و یه دوست خوب هم پیدا کنم. تو راه داشتم به این فکر می کردم که چه شغل جالبی دارم، مث یه فیلتر تقریباً تلخیه آدما رو ازشون می گیرم، یاد لبخند بعضی از مراجعام موقع رفتن افتادمو ، لبخند به لبم نشست. فروید عزیز که مسبب علاقه مندی من به روان شناسیه گفته یه آدم سالم کسیه که از شغل و زندگی زناشوییش راضی باشه، خب خدا رو شکر فاکتور اولو دارم، دومی هم که فعلاً برای من کاربردی نداره.

می گم کاش یکی هم بود تلخیه منو می گرفتابرو

نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

عمو تقی هم رفت به همین راحتی...

امشب وقتی دیدم خان داداش و گل عروس دارن با هم صحبت می کنن، سعی کردم تا اونجا که می تونم حرفاشونو نشنوم، بس که من مودبمنیشخند  اون بندۀ خداها هم که قصدشون فقط این بود که من به حرفاشون گوش بدم، هی ولوم رو می بردن بالاتر، وقتی متوجه منظورشون شدم، حواسمو جمع کردم، دیدم گل عروس داره میگه خدا رحمتش کنده، برگشتم به خان داداش می گم کسی فوت کرده؟ میگه آره. با خودم میگم چه سوال بی ربطی پرسیدم، حالا خوبه خان داداش نگفت پ ن پ کسی عروسی کرده، گل عروس برای تنوع داره اینجوری تبریک میگه. می پرسم کی؟ میگه: عمو تقی. یه دفعه تمام بدنم یخ می کنه، اصلاً نمی تونم باور کنم. می پرسم چجوری؟ میگه سکته کردهناراحت

کم پیش میاد که من از مرگ کسی ناراحت بشم، شاید بگم بجز یه نفر دیگه خبر مرگ هیچ کسی برام اینقدر ناراحت کننده نبود. همسایه بودیم، از خیلی وقت پیش، از زمان تولد من و حتی قبل از اون. البته عمو تقی تو خاطرات سال های کودکیه من هیچ ردی نداره. اصلاً تا همین هفت/ هشت سال پیش بودن یا نبودنش برای من فرقی نداشت، مثل خیلی از آدمهای دیگه ای که تا اون موقع برای من هیچ اهمیتی نداشتن. اما بعد کم کم برام مهم شد، کم کم ازش خوشم اومد و کم کم به جای اینکه اگر از دور توی کوچه می دیدمش به سمت دیگر برم، تا مجبور نباشم با او سلام و علیک کنم و به چند سوال بلند و کوتاهش جواب دبدم، وقتی که می دیدمش لبخند به لبم می نشست. بازنشسته بود و بیکار، برای همین وقتی هوا خوب بود، اغلب اوقات صندلی ای می گذاشت و جلوی در می نشست، به خاطر دقتی که به رفت و آمدهاداشت و سوالات بی شمارش ، به کلانتر محل معروف بود. یادمه که خواهری برای اینکه مجبور نباشه به سوالات عمو تقی دربارۀ اینکه مثلاً چرا امشب به جای ساعت هشت ، هشت و نیم آمده ای ؟ جواب بده، راهش را دور می کرد و ازکوچۀ بغلی می آمد تا با او رو در رو نشه. من هم اوایل دیدگاه خواهری را پذیرفته بودم، اینکه عمو تقی مرد فضولی است و نباید با او هم کلام شد. اما یادم نمی یاد چی شد که فهمیدم که نظرم درست نیست، که این آدم چقدر مهربان و نازنینه، که اگر من به سوالاتش جواب بدم هیچ اتفاق بدی برای من رخ نمی ده، اما او حداقل برای چند دقیقه همصحبتی برای حرف زدن داره. به همین خاطر روشمو تغییر دادم. هر وقت دیدمش لبخند زدم، و بعد از مدتی واقعاً از دیدنش شاد شدم. یادش بخیر تابستون که تنها بودم، بهم می گفت مدیونی اگه پول بخوای، به من نگی، به برادرت بگی. برام غذا می آورد و هر وقت منو می دید به خونش دعوت می کرد، تا پیش همسرش که حدود 40 سالی از او کوچیکتره برم. با خودم فکر می کنم که چه زندگی ساده و راحتی داشت، نه حرص مال دنیا رو می خورد و نه هیچ چیز دیگره ای، برای همین هم در سن نود سالگی مثل مردهای شصت ساله می ماند، خدا رحمتش کند یکی ازمعدود آدم هایی بود که علیرغم اینکه به جز روستای محل تولدش به جای دیگری سفر نکرده بود، با اینکه ماشین نداشت، با اینکه در خانه اش هنوز اثری از میز و صندلی نبود، با اینکه نمی دونست کامپیوتر یعنی چه و ماهواره به چه کار می یاد، زندگی کردن رو خوب  بلد بود، خوش به حالش نود سال آرام و بی دردسر زندگی کرد و در پایان هم یک مرگ خوب بدون هیچ رنج و عذابی.

تحمل کوچۀ بدون عمو تقی، بدون صندلی دم در خونش ،بدون سوال های کنجکاوانۀ گاه و بیگاهش ، بدون مهربانی هاش برایم مشکله، اما خوشبختانه من انسانم و انسان خیلی زود به هر شرایطی عادت می کنه.

روحش شاد...

نوشته شده در ۱٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

امروز صبح که از خواب پا شدم، فکر می کردم می دونم قراره تا شب برام چه اتفاقایی بیفته: می رم دانشگاه، یکی از بچه ها کیک میاره، یکی دیگه از بچه ها کنفرانس داره، با استاد فلانی صبحانه مونو می خوریم، می رم برگه نظرسنجی رو که پر کردم تحویل خانم آموزش ( مخفف خانم فلانی مسئول آموزش تحصیلات تکمیلی)میدم، بعد می رم بانکه عابر بانکمو که دستگاه دیروز خورده پس می گیرم، بعد هم ولیعصر یه خرید کوچولو، میرم خونه، دوست جون میاد کتابای مورد نیازشو ازم می گیره، یه دوش می گیرم ، می رم آرایشگاه و شب هم که عروسی پسر دایی جانلبخند

اما خوشبختانه روزم کاملاً متفاوت شد. القبته تا قسمت رفتن پیش خانم آموزش همونطوری که انتظار داشتم پیش رفت، اما بعدش...

خانم آموزش تا منو دید گفت فلانی امروز تولدته؟ با تعجب گفتم نه. گفت اصلاً تو چند سالته؟ گفتم سی. پرسید تولدت کی بوده؟ گفتم خرداد. گفت خوبه پس با من بیا...

پرسیدم خانم آموزش کجا؟ گفت استاد فلانی باهات کارداره. حالا این استاد فلانی کی باشن. یه آقای میونه سال که بارزترین ویژگی ظاهریش موهای جوگندمی بلندشه که از پشت می بنده و تا رو کمرش می رسه. من از خیلی وقت پیش نسبت به مردایی که موهاشون بلنده حس خوبی دارم، یه جورایی فکر می کنم آدم های آزادی هستن و از این که از عرف الکیه جامعه پیروی نمی کنن خوشم میاد، خالا شما فکر کنین که این مرد مو بلند استاد دانشگاه هم باشه، از اونجایی که سنت شکنیش شدیدتر بوده، علاقه من هم به اون بیشتره...

خلاصه که کلی تو دلم مشعوف شدم از اینکه استاد فلانی می خوان منو ببینن. رفتم تو اتاقشون سلام و علیک و از این جور حرفا. بعد هم سوال درباره اینکه از کجا آمده ای؟ آمدنت بهر چه بود و آیا از این جایی که اومدی راضی هستی یا نه، من هم، داشتم به سوالات گوش می دام و جواب می دام، همینکه تو این فکر بودم که آخه دکتر فلانی که حتی استاد ما هم نیست می تونه با من چه کار داشته باشه، گویا متوجه شد که ذهن من خیلی مشغوله، چون گفت خب ، من منظورم از اینکه خواستم شما رو ببینم این بود که به نهار دعوتتون کنم، قبول می کنین؟ من تو دلم قیافم شده یه چیزی به مراتب بدتر از اینتعجب تعجب کرده بودم در حد بنز، اما طبق معمول به روی خودم نیاوردمو گفتم من امروز قرار بوده که برم سر کار، اجازه بدین تماس بگیرم ببینم می تونم کارمو تعطیل کنم یا نه. ازم پرسید که آیا شخص دیگه ای هم تو کلاسمون هست که سی سالش باشه و من گفتم بله یه نفر دیگه هست، گفت اونم اگر پیدا کردی بهش بگو. گیج و منگ از دفترش اومدم بیرونو زنگ زدم به دوستم. گفتم می خوای بری کجا؟ گفت خونه. گفتم ناهار دعوتی. گفت دعوت کی؟ گفتم دکتر فلانی، با تعجب گفت چرا؟ قضیه رو تا اونجایی که می دونستم براش توضیح دادمو با هم رفتیم پیشش. قرار گذاشتیم که ساعت دوازده همدیگه رو تو یه رستوران ببینیم. خانم آموزش که فهمید ما بیرون قرار گذاشتیم، هول ورش داشت، گفت کاش قبول نمی کردین، اگه یه چیزی بشه ... و من هرچی فکر کردم نفهمیدم ممکنه چه چیزی بشه، بگو آخه اگه ایشون قصد بدی داشت میومد تو دانشگاه جار بزنه؟ یعنی یه استاد مملکت اینقدر کم هوش و دیوانس؟ خلاصه ساعت دوازده رفتیم رستوران. توی راه به همکلاسیم گفتم فکر کنم این داره یه تحقیق انجام میده، می خواد ما بریم اونجا، خودش نیاد، عکس العمل ما رو ببینهنیشخند. اما بنده خدا به موقع اومد، اونجا برامون تعریف کرد که امروز تولد کسیه که براش خیلی عزیزه و متاسفانه ازش دور. گفت تلفنی ازاون فرد  خواسته امروز ناهار همه دوستاشو مهمون کنه و اونکه به دلایلی حال و روز خوشی نداشته قبول نکرده و ایشون بهش گفته حالا که تو این کارو نمی کنی من امروز تو دانشگاه هرچی آدم سی ساله پیدا کنم دعوت می کنم ناهارتعجب. واقعاً که چقدر بعضی آدما متفاوتاً ، خیلی برام جالب بود که آدمایی رو به ناهار دعوت کرده بود که اصلاً نمی شناختشون،من اگه بودم عمراً این کارو می کردم،  چقدر هم سعی کرد که جو صمیمانه ای ایجاد کنه، همکلاسی خوب باهاش همراهی کرد، اما من طبق معمول گاردهای حفاظتیم رو که همیشه تو شروع رابطه خیلی مشهوداً داشتم، راستش به همکلاسی حسودیم شد، کاش یه کم با آدما راحت تر بودم، کاش منم به اندازه اون اجتماعی بودمناراحت.

استاد ازمون پرسید وقتی دعوتتون کردم چه حسی داشتین و ما گفتیم که خیلی تعجب کردیم، ایشون هم گفت من هم از اینکه شما دعوتمو پذیرفتین خیلی تعجب کردم، هر غریبه ای شما رو دعوت کنه باهاش میرین بیرون؟خجالت ما هم گفتیم که چون ایشون رو می شناختیم دعوتشون رو قبول کردیم. این  اتفاق شاید خیلی مهم به نظر نیاد، اما روز منو عوض کرد و علاقه م به دکتر مو بلند رو بیشتر، اونم به چند دلیل: اولیش اینکه من به شدت ادمهایی رو که می تونن تا این حد کسی رو دوست داشته باشن، تحسین می کنم، دوم اینکه من آدمای خلاقو که ایده های نویی دارن دوست دارم، سوم تصمیم به مهمان کردن کسایی که نمی شناسیشون و شاید تو دیدار اول ازشون خوشت نیاد، واقعاً تصمیم شجاعانه ای  یه و چهارم اینکه ایشون با این کارشون امروز من رو به روزی تبدیل کردن که هیچوقت از خاطرم نمیره. چقدر خوبه که آدم توانایی تغییر دادن روز دیگران رو داشته باشه، البته تغییر خوب منظورمه. خیلی دوست دارم منم بتونم یه روزی همچین کاری بکنم، فکر می کنم ارزش زندگی به همین چیزا باشه، راستی چقدر خوب شد که از قالب همیشگیم اومدم بیرونو این دعوتو قبول کردم، چقدر امروزم خوب بود، چقدر آدمای متفاوت رو دوست دارم، چقدر خوبه روز آدم با اون چیزی که انتظارش رو داشته فرق کنه، چقدر...

نوشته شده در ٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

تو این چند وقت که ننوشتم، خیلی اتفاقا افتاده که دوست داشتم ثبت بشن، اما شبا اینقدر خسته بودم، که حال نوشتن نداشتم. دانشگاه شروع شده، اونم خیلی شدید... برای هر درس کلی کار دادن بهمون، حالا خوبه یکی از استادا مریضه و نیومده، اگرنه که فکر کنم من تا حالا محو شده بودمنیشخند. میگن فقط سال اول اینجوریه، من هم امیدوارم که همینطور باشه...

کار ترجمه هم هنوز تموم نشده، دو فصلش مونده، پریروز دیدم چه کاریه عین آینۀ دق گذاشتمش رو میزم و وقت هم نمی کنم بهش دست بزنم، فقط هر وقت می بینمش استرس می گیرم، برش داشتم گذاشتمش تو کشو، تا ارائه هام تموم بشه، بعد برم سراغ اون. این روزا با خودم فکر می کنم واقعاً ارزششو داره که یه سال دیگه هم عملاً زندگی تعطیل باشم؟ چون واقعاً به هیچ کار دیگه ای نمی رسم. یکی دو تا کیس هم که واسه ازدواج بهم معرفی کردن گفتم نه، گفتن حالا تا همدیگرو ببینینو و... کلی طول می کشه، ولی واسه همون دیدن هم وقت ندارم. خیلی خوشحالم از اینکه دکترا قبول شدم، اما بعضی وقتا خسته می شم، تنها تفریحم اینه که هفته ای یه بار دوست جونمو ببینم (البته اگه وقت کنم) .

دیشب داشتم با خودم فکر می کردم اشکال کار من اینه که با خودم مسابقه گذاشتم، ممکنه آدم در رقابت با دیگران برنده بشه، اما در رقابت با خودش... . کلی کار می ریزم رو سرم و باز هم می خوام از برنامۀ فشرده ای که واسه خودم تنظیم کردم بزنم جلومژه

از لحاظ مالی هم که اوضاع زیاد خوب نیست، یه چیز زندگی دانشجویی که من اصلاً دوسش ندارم همینه، بی پولی خیلی منو ناراحت می کنه، الان هم به خاطر دانشگاه مجبور شدم کارمو خیلی کم کنم، واسه همین اوضاع قمر در عقربه...

با همۀ این اوصاف در کل حالم خوبه و این فصل جدید زندگیمو دوس دارم. هنوز هم چیزای کوچیک زندگی برم لذت بخشه.

مثلاً یکی از چیزایی که خیلی دوست داردم، جابجا کردن لباسای زمستونی و تابستونیمه، خیلی خوشم میاد که با سرد شدن هوا لباسایی که می پوشم کلاً عوض می شن، بلوزای یقه اسکی در رنگای مختلف، شلوارای جین، پالتوها و... همه شونو دوست دارد. به نظرم آدمایی که تابستان و زمستون تو خونه یه جور لباس می پوشن یکی از  لذتای زندگی رو از دست می دن. من تیپ زمستونیه تو خونه م و تیپ تابستونیه بیرونمو خیلی دوست دارملبخند. تازه این شبا که تا دیر وقت بیدارم می تونم از نسکافۀ داغ هم لدت ببرم. یه موضوع دیگه هم که اخیرا خیلی خوشحالم کرد، این بود که بازم بهم ثابت شد چه دوستای خوبی دارم، برای یه کار تحقیقیم لازم بود 200 نفر به یه پرسشنامه پدر و مادر دار (240 سوالی) جواب بدن، که وقتی بهشون اطلاع دادم، خیلی از کسانی که اصلاً فکرشم نمی کردم بهم کمک کردن. احساس می کنم در رابطم با دیگران بیشتر از اونچه دهنده باشم ، گیرنده ام و این موضوع شرمندم می کنه، البته شایدم اینطور نباشه،باید از دیگران بپرسم...

نوشته شده در ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

ترم های اول لیسانس که خیلی جو گیر بودیمو و کلی اظهار فضل می کردیم (البته من نه زیاد) یه استادی داشتیم که هر وقت پرت و پلا می گفتیم خیلی شیک بهمون می گفت، خب خب اینقدر حرف مفت نزن... ، بار اولی که این عبارتو ازش شنیدم، کلی این شکلی شدم تعجب، نه اینکه من خیلی مودب بودم، توقع نداشتم یه استاد روانشناس که تو رسانۀ ملی هم برنامه داره اینجوری حرف بزنه. اما این روزا که رو خودم دقیق شدم، دیم واقعاً چقدر حق داشته و چقدر حرفش درست بوده، ما آدما، یا حداقل خودم چقدر راحت حرف مفت می زنیم و به  خودمون دروغ می گیم.

همیشه خیلی به این موضوع افتخار می کردم که ظاهر آدما اصلاً برام اهمیتی نداره و اونارو از رو ظاهرشون قضاوت نمی کنم، اما هفتۀ پیش فهمیدم که همش حرف مفت می زدم...

یکی از دوستام آقایی رو که قصد ازدواج داشت بهم معرفی کرد، البته اولش بهم گفت که اختلاف سنی مون خیلی زیاده و منم بهش گفتم که این موضوع اصلاً برام مهم نیست. چون فعلاً تهران نیست تلفنی با هم صحبت کردیم، از طرز فکرش و نحوۀ صحبت کردنش خوشم اومد، اما وقتی که عکسشو دیدم، کلاً نظرم عوض شد. نمی گم که زشته، چون اصلاً زشت نیست، اما خیلی شکسته و پیر شده ، البته سنش هم کم نیست، به هر حال بیشتر عمرش رو هم مشغول تحصیل بوده و درس خوندن تو این مملکت هم که با اعمال شاقه همراهه... . هی می گم که حرف مردم برام مهم نیست، اما گویا که هست، چون همش با خودم فکر می کنم اگه اقوام و آشناها ما رو با هم ببینن چی میگن، هر کی ما رو بیرون با هم ببینه فکر می کنه که ما پدر و دختریم، نه زن و شوهر ...

جز این مورد،اشکال دیگه ای تو این رابطه نمی بینم، اما تردید دارم خیلی زیاد.

می گم راجع به آدما پیشداوری نمی کنم اما همینکه فهمیدم فلانی که موسیقی تدریس می کنه، شغل اصلیش نجاریه دلم رفت، البته با این آدم هم خیلی تفاوت دارم، از نظر تحصیلی، فرهنگی، احساسی، اما الان اگه بهم بگن انتخاب کن، این آدمو انتخاب می کنم، با اینکه به چشم خودم دیدم آدمی که ساز می زنه، آدمی که تو کتابخونه ش دو هزار تا کتاب هست، آدمی که تهیه کننده برنامه های تربیتی تلویزیونه، می تونه خیلی مشکل داشته باشه، اما...

چیز مهمی که تو این روزا در مورد خودم فهمیدم اینه که حرف مفت زیاد می زنمناراحت

نوشته شده در ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بالاخره بعد از اینکه اول شهریور شد ،هفدهم، هفدهم شد هجدهم، هجدهم شد بیست و دوم، بیست و دوم شد صبح بیست سوم، صبح بیست و سوم شد ساعت 5 بعد از ظهر، 5 بعد از ظهر شد تا آخر شب و آخر شب هم شد ساعت دو و نیم نیمه شب، نتایج دکترا بالاخره اومد، از 5 شنبه به قدری استرس داشتم که حتی نمی تونستم اینجا چیزی بنویسم، پریشب هم رسماً تا خود صبح پای کامپیوتر بودم، دیگه رنگ دگمۀ اف 5 کیبوردم رفته از بس سایت سنجش رو ریفرش کردم. خدا رو شکر قبول شدم، اما نه اونجایی که دوست داشتم، خیلی جالبه که رتبۀ 2 انتخاب چهارمش قبول بشه نه؟؟ البته باز اوضاع من خوبه، رتبۀ دوی یه گرایش دیگه که کلاً مردود علمی شدهتعجب. خیلی خیلی خوشحالک که قبول شدم، چون به هیچ وجه نمی خواستم این پروسه رو تکرار کنم، برای دکترا دانشگاه خیلی هم مهم نیست، چون همه کارو خودمون باید انجام بدیم، من فقط از این جهت دوس داشتم دانشگاه قبلیم قبول بشم که با محیط و استادا کاملاً آشنا بودم، اما نشد دیگه و مطمئنم که یه خیری تو این نشده هست..

راستش فکر نمی کردم به این راحتی دکترا قبول بشم، البته راحت هم نبود خیلی ، اما خب فقط 3 ماه درسخوندم، اما درس خوندماچشمک.

امروز داشتم با خودم فکر می کردم بچه که بودم فکر می کردم یه روز اینی بشم که الان هستم؟ نه خیلی که کوچیک بودم عشقم این بود که جراح قلب بشم و بزرگتر که شدم، آرزوم این بود که یه مغازۀ کتاب فروشی داشته باشم، واقعاً نمی دونم چی شد که این مسیرو انتخاب کردم، دلیلش هرچی که بوده، خدا رو شکر تا اینجاش که برام خوب بوده،یه احساس آرامش خاصی دارم، حس می کنم از اخرین خوان مربوط به تحصیلم هم گذشتم، خب حالا وقتشه که یه کم به خودم برسم، یادم باشه امشب دفترچه بیمه م رو بدم به داداشی برام تمدید کنه، هفتۀ دیگه می خوام برم پیش چند تا جراح...

الان روحیۀ من کاملاً با آهنگ همه چی آرومه مطابقت دارهنیشخند

 

پ.ن: چقدر کم بود تعداد آدمایی که این خبر خوبو بهشون دادم، غیر آدمیزاد بودن این بدیام داره دیگهخجالت

نوشته شده در ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

شنیده بودم که میگن دنیا خیلی کوچیکه، اما هیچوقت این جمله رو جدی نگرفته بودم، شاید به این خاطر که خودم خیلی کوچولو ام ، همه چیز به نظرم بزرگ میادچشمک.

از اون جایی که  آدم درونگرایی هستم و اهل درد دل کردن هم نیستم، این وبلاگو درست کردم که مسائل مربوط به خودمو توش بنویسم تا هم یه کم از نظر هیجانی تخلیه بشم و هم اینکه خودمو بهتر بشناسم،چون متاسفانه من خیلی زیاد خودسانسوری می کنم. چند وقته پیش احساس کردم یکی از معدود خوانندگان وبلاگم آشنا می زنه، اما نتونستم با خوندن وبلاگش به نتیجه ای برسم. تا اینکه با خوندن اخرین پستش دیدم که بعله حدسم درست بودهتعجب. خیلی جالبه ها که از بین این همه وبلاگ و بدون هیچ زمینۀ قبلی این اتفاق بیفته. وقتی این موضوع رو فهمیدم اولش خواستم وبلاگمو ببندم، بعد گفتم این چه کاریه، حالا مثلاً چی اینجا می نویسی که اینقدر ناراحت شدی؟ یعنی شادی واقعی اینقدر ناخوشاینده که دلت نمی خواد هیچ کس بشناسدش؟واسه همینم دوباره تصمیم گرفتم که بنویسم، برام خیلی جالبه دوست دارم بدونم که آیا اونم فهمیده که من کی هستم یا نه...

به هر حال من هنوز اینجا رو حریم خصوصی خودم می دونم و توش احساس امنیت می کنم، البته این تا اندازه ای هم به خاطر شناختیه که من از اون فرد دارم...

لطفاً اگه تو هم منو شناختی خودتو معرفی کنچشمک

نوشته شده در ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امروز خوشبختانه خونه بودم و خوابیدم تا نه. البته دیشب هم زود خوابیده بودم اما شب بیداری های این هفته حسابی خسته م کرده بود، دیروز یه جایی خوندم که تحقیقات دانشمندان ایتالیایی نشون داده آدمایی که شبا دیر می خوابن و تا نیمه شب مشغول کارن(مثل بنده) و صبح زورشون میاد از خواب بیدار شن خیلی آدمای خلاق و باهوشیننیشخند، دیروز اینو خوندم کلی ذوقی شدم، حالا شب هر کاری می کنم بیدار بمونم، نمی تونمناراحت، منی که شبا تا دو/ سه بیدار و مشغول ترجمه بودم، دیشب حدود دوازده بیهوش شدم( یعنی این یه نشونه بود؟ خدا می خواست یه موقع فکر نکنم باهوشم؟سوال).

چون خونه بودم، کار ترجمه م زود تموم شد و شادی خانم یه کم رنگ بیکاری به خودش دید. رفتم تی وی رو روشن کردم، دیدم ماهواره چیزی نداره، گفتم ببینم مهمون ماه عسل کیه. وای چه حالی شدم وقتی که دیدمش، دقیقاً این شکلینیشخند. آخه مهمشون کسی بود که من زندگی مو مدیونش هستم. جناب دکتر هادی سماعی. من وقتی که به دنیا اومدم مشکل قلبی داشتم و چون وزنم هم خیلی کم بود و ایران هم به دلیل جنگ اوضاع نابسامانی داشت، گفته بودن که عملن نمی کنن( به طور واضح تر گفته بودن این می میره). مامان بارها برام تعریف کرده که آقای دکتر با اینکه این موضوع بهش ربطی نداشته چقدر پیگیری می کنه تا بتونه یک جراح حاذق واسه من پیدا کنه و جمله ای هم که به اون جراح میگه اینه: این بچه خیلی باهوشه اگر نگهش داریم می تونه به جامعه خدمت کنه...

و اینطوری می شه که ورق زندگی من بر می گرده و من به هر سختی که بوده می مونم، اغراق نیست اگر بگم اینکه الان هستم، اینکه تونستم تا حدودی موفق باشم، اینکه دارم به مردمم خدمت می کنم، تقریباً نود درصدش به خاطر ایشونه، هم به خاطر کاری که کرد، هم به خاطر حرفی که زد... . حرفش باعث شد که من باورم بشه که باهوشم و از وقتی که سن کمی داشتم، کمک کردن به دیگران جزو اهدافم باشه. کاری که خود دکتر هم خیلی قشنگ انجام داده، بعد از مرگ دخترش در هفده سالگی در اثر تومور مغزی یه مدرسه می سازه و الان هم در حال ساختن دومین مدرسس، واقعاً که چه آدمای بزرگی پیدا می شن و من چه شانسی داشتم که از زمان تولدم با چند تا از این بزرگان سر و کار داشتم...

امشب برنامه رو دیدمو گریه کردم،برنامه رو دیدمو دلم صاف شد، برنامه رو دیدمو آروم گرفتم، بعد از چند روز یه حس خیلی خوبو تجربه کردم، خیلی خیلی خوب...

البته متوجه یه چیزی هم شدم و اون اینکه شاید یه خورده از اهداف معنویم فاصله گرفتم، احساس می کنم باید بیشتر از این رو خودم کار کنم، خیلی بیشتر از این، باید از پیلۀ خودم بیام بیرون...

چند ساله که می خوام برم دیدن آقای دکتر، اما تا حالا همش پشت گوش انداختم، اما به محض اینکه جواب دکترا بیاد میرم پیشش و بهش می گم شما اگر یه دختر از دست دادین، بجز اون 120 دختر دانش آموزی که دختراتون می دونین، تو گوشه گوشۀ این مملکت دختر دارین، دخترایی مثل من که زندگیشونو مدیون انسانیت شمان...

از همین جا به دستای مهربونو زندگی بخشش بوسه می زنم و دعا می کنم برای ازدیاد نسل انسان های اینچنینی...

 

پ.ن : کاش احسان علیخانی تو برنامه ای که می خواد یادمون بده (جور دیگر باید دید) کار اقای دکترو با کار پیرزن روستایی که تنها داراییش رو فروخته بود و مدرسه ساخته بود، مقایسه نمی کرد و نتیجه نمی گرفت که کار اون پیرزن با ارزش تر بوده،کاش قضاوت ممنوع می شدیم ما آدمها...

نوشته شده در ٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دیشب وقتی رانندۀ آژانس گفت خانم اگر اجازه بدین من منتظر می مونم تا شما برین تو، بعد من برم، چون دیر وقته...

خیلی از حرفش خوشم اومد، کلی به دلم نشست،بعد که یه کم فکر کردم کلی دلم واسه خودم سوخت، خیلی وقته که کسی بهم از این حرفا نزده، خیلی وقته که کسی نگران به خونه رسیدن من نشده، خیلی وقته که کسی بهم توجه نکرده...

طفلکی شادی ناراحت

 

پ.ن : الان حالم کاملاً خوبه، دیشب دوباره دچار هموفیلی احساسی شده بودم،اما کلاً از تنهایی خسته شدم، فکر می کنم دیگه برام کافی باشه، نه؟

نوشته شده در ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

روز اول که نازنین رو دیدم هم ازش خوشم اومد، هم اینکه تو دلم گفتم خوش بحالش چقدر دنیاش با من فرق داره و وقتی که بیشتر با هم آشنا شدیم ،شد یکی از کسایی که بهشون حسودیم می شد. چهار سالی از من بزرگتر بود و خیلی خوشگل و خوش تیپ و من به این نتیجه رسیده بودم که تو کارش هم خیلی موفقه ، حالا چطوری به این نتیجه رسیده بودم والا خودم هم نمی دونمسوال. یه روز مسئولمون خانم... کلی از همسر نازی تعریف کرد. همون روز عصر یه دفعه یادش افتادم، خیلی دوست داشتم جای اون بودم. آخه اون همه چیز داشت: ظاهر خوب، سیرت زیبا، کار خوب، همسر خوب و... .

چند روز پیش که با هم تو دفتر تنها بودیم گفت که می خواد واسه دکتری بخونه، اما خارج از ایران. نظر منو پرسید. گفت تو اگر می خواستی جایی رو انتخاب کنی، کجا رو انتخاب می کردی؟ گفتم موقعیت منو تو خیلی با هم فرق داره. پرسید چه فرقی. گفتم فرقش اینه که تو متاهلی. گفت فکر کن نیستم. گفتم حالا که هستی. حالا از اون اصرارو از من انکار . وقتی دید من اصلاً کوتاه نمیام. گفت ببین شادی اصلاً فرقی نمی کنه که من ایران باشم یا نباشم. تعجب کردم. گفت منو کوشا الان سه سالی میشه که با هم هیچ کاری نداریم، حرفمون فقط در حد یه سلام و علیکه ، کوشا فقط کار می کنه ساعت 5  صبح از خونه میره بیرون 11 شب بر میگرده تازه اون موقع هم اگه بتونه بیدار می مونه و کاراشو انجام میده. میگه می دونی چند وقته منو بغل نکرده. یه نگاه بهش می ندازم، چطور دلش میاد این دختر خوشگلو مهربونو بغل نکنه؟؟؟؟ناراحت. میگه از لحاظ جنسی هم مشکل داره و ... .

حدود یک ساعتی درد دل می کنه میگه واسه این می خواد ادامه تحصیل بده که از این محیط فرار کنه، می گم خب چرا جدا نمی شی، داری خودتو تباه می کنی. اشک تو چشاش حلقه می زنه و میگه : آخه هنوز دوسش دارم...

تو راه برگشت به خونه همش یادش می افتم، چقدر من احمقم و چقدر قشنگ تلنگر می خورم. قبلاً هم دو بار همچین موردی واسم پیش اومده بود، که آرزو کرده بودم  جای کس دیگه ای باشم و بعد کلاً آرزومو پس گرفته بودم.

درسته که زندگیم فراز و نشیبش زیاد بوده، شاید خیلی زیادتر از اکثر آدما، اما هرچی فکر می کنم، کسی رو پیدا نمی کنم که بخوام جای اون باشم.

یاد آهنگ کامران و هومن می افتم:

همین که هستی بهترینی...

خدایا سپاس قلب

نوشته شده در ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

اومده پایین پیشم که بهم سر بزنه. ازم در مورد کارم می پرسه و من دارم براش توضیح می دم که یه دفعه میگه : وا شادی چرا اینقدر لاغر شدی؟ یه کم به خودت برس، شوهر کنی که دو روزه طلاقت میده، چیه دوپاره استخون و من فقط اینجوریتعجبتگاش می کنم . حوصله ندارم که براش توضیح بدم، من استخوان بندیم ظریفه و... ، بنابراین یه لبخند ژوکند تحویلش میدم. میگه حالا که حرف به اینجا کشید بذار یه ذره فوت و فن شوهرداری بهت یاد بدم، تو از بس سرت تو کتابه اصلاً از این چیزا خبر نداری و شروع می کنه:

ببین زن اگه بخواد می تونه شوهرشو نگه داره،باید بدونه چه جوری صحبت کنه، به سر و وضعش برسه، اینقدر هم مثل تو لاغر مردنی نباشه، بازم لبخند می زنم. می گم حالا تو از زندگیت راضی هستی؟ میگه آره نمی دونی این علی چقدر ماهه، خیلی خوش اخلاقه، مظلوم و سر به راهه ، می خواد بازم ادامه بده که دیگه نمی تونم بشینم، میرم تو آشپزخونه یه لیوان آب سرد می خورم، صورتمو می شورم با دو تا فنجون چای برمی گردم تو اتاق

ای بابا ، متاسفانه هنوز یادش نرفته داره بازم از محسنات همسرش میگه، گوش می دم و سعی می کنم فکرم رو منحرف کنم. خلاصه بعد از این که یک ساعت به من فوت کوزه گری یاد میده، میره بالا...

سرم درد گرفته دلم خیلی بهش می سوزه، چند بار غیر مستقیم بهش گفتم همسرت هرقدر هم که خوبه اینقدر بهش رو نده، میگه آخه تو نمی دونی علی با همه فرق داره، دیگه کاری از دست من برنمیاد. با خودم فکر می کنم اگه یه وقت بفهمه که این همسر آقا و سر به راه فقط وقتی هفته پیش  بهش گفتم که اگر دوباره بهم زنگ بزنه یا اس بده موضوع رو به هانیه می گم، از خیر دوستیه با من گذشت چه می کنه ...

نوشته شده در ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

وقتی بهم پیشنهاد کار تو بهزیستی داده شد خیلی خوشحال شدم، چون از خیلی وقت پیش یکی از آرزوهام این بود که به طور داوطلبانه اونجا کار کنم، اما دو سال پیش که با دوستم رفتیم سازمان مرکزی و اعلام آمادگی کردیم، گفتن که نیرو لازم ندارن تعجب و ما هم کاملاً باور کردیم و خدا را شکر کردیم که اینقدر کارشون درسته که حتی نیروی رایگان هم نمی خوانچشمک. تا اینکه هفته پیش مسئولمون بهم گفت خانم... حاضری هفته ای یه روز بری تو یه موسسه وابسته به بهزیستی کار کنی؟ منم از بس ذوقی شده بودم بدون اینکه بپرسم اصلاً این موسسه چی هست و کجاست، گفتم بلهنیشخند. بعداً مشخص شد که این یه مرکز نگهداری از معلولینه نه بچه های عادی، اینو که فهمیدم خوشحالیم کم شد، امابا خودم گفتم یه تجربه جدیده. دیروز رفتم که با مسئول مرکز صحبت کنم و بچه ها رو ببینم. حدود 30 تا دختر معلول ذهنی بین 18 تا 40 سال اونجا بودن. من با معلولای جسمی هیچ وقت مشکلی نداشتم، اما حقیقتش اینه که از بعضی معلولای ذهنی یه جورایی می ترسیدم، مخصوصاً اونایی که چهره شون خیلی نابهنجاره. داشتم پرونده هاشون رو می خوندم، دلم خیلی به یکیشون سوخت چون تا 9 سالگی سالم بوده، اما به دلیل ضربه ای که تو تصادف به سرش می خوره هی پسرفت می کنه... ناراحت. راستی وقتی پزشک به یه مادری که نه ماه انتظار کشیده تا بچه ش به دنیا بیاد می گه که بچه ش عقب افتادس چه حالی می شه؟؟؟؟؟ چه جوری می تونه با این وضعیت کنار بیاد؟ چه جوری براش اسم انتخاب می کنه؟؟؟ خدای من... خیلی سخته، امیدوارم هیچ کس تو همچین شرایطی قرار نگیره.

سر کلاسهاشون هم رفتم داشتن ناهار می خوردن، یکی شون  که 20 ساله بود داشت با دست غذا می خورد، اما بقیه خوب بودن، کلی باهام حرف زدن و شعر خوندن، راستش اون تابویی که داشتم شکسته شد، دیدم منم می تونم با این بچه ها ارتباط برقرار کنم و این موضوع خیلی خوشحالم کرد. آخراش دیگه دوست داشتم اونجا کار کنم، اما اصلاً نمی دونم برای کمک کردن به این بچه ها چه کاری لازمه، واسه همین یکی از همکارامو که رشته ش روان شناسی کودکان استثنایی یه و دو سالی هم تو همچین مرکزی کار می کرده معرفی کردم، اما نمی دونم چرا گیر دادن که خودم برم. می دونم که اگر هم برم کمک زیادی ازم بر نمیاد...

دیروز خیلی خدا رو شکر کردم به خاطر همه داشته هام، کاش هیچ وقت از یادم نره که می شد منم الان یه آدم عقب افتاده، نابینا، ناشنوا، فلج و... باشم و اگر نیستم این از لطف خداونده، کاش بتونم از نعمتایی دارم خوب خوب استفاده کنم، کاش یه کم پذیرشم نسبت به دیگران بیشتر بشه، کاش ...

نوشته شده در ۳٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٢٦ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

من اساساً یا خوابم یادم نمی مونه یا نصفه و نیمه به خاطرم میاد، اما خواب چند شب پیشم اونقدر حس خوبی بهم داد که موسیقیه متنش هم یادمهنیشخند. در تمام طول رویام آهنگ همه چی آرومه رو می شنیدم. خودم رو دیدم توی خونه ای که همیشه دلم می خواسته داشته باشم، یه ویلای دوبلکس بزرگ دایره ای شکل وسط یه باغ زیبا، طبیعتش به شمال می خورد، داشتم با خوشحالی سبزی می چیدم و  بازی کردن سه تا دختر ناز و شیطونو تماشا می کردم . بعد هم دیدم که دارم غذا درست می کنم، زمانی هم که میز شام رو چیدم از سر و صدای بچه ها متوجه شدم که پدرشون اومده، حالا آقای پدر کی بود؟ جناب (م) پسر ... بنده. داشتیم شام می خوردیم که موبایلم زنگ زد و از خواب پریدم ناراحت. خوابم هیچ چیز خاص و خارق العاده ای نداشت اما واقعاً حس خوبی بهم داده بود، احساس شادی و آرامشی که تا آخر شب هم همراهم بود.

منو برد به روزای نوجوونیم که واسه آیندم کلی نقشه می کشیدم،دیدم شادی این روزا چقدر با شادی اون روزا فرق داره. اون روزا همیشه دوست داشتم خارج از شهر زندگی کنم، اما الان دارم پولامو جمع می کنم که بتونم تو مرکز شهر یه دفتر کوچولو بگیرم. اون موقع ها همیشه فکر می کردم که حتماً خیلی زود ازدواج می کنم، اما حالا اینقدر روشنفکر شدم و توهم آزادی برم داشته، که الکی می گم قصد ازدواج دارم اما تا قضیه یه کم جدی میشه جا می زنم. اون موقع ها فکر می کردم حتماً 3 تا دختر و یه پسر خواهم داشت، اما الان اونقدر با کلاس شدم که اگر مردی ازم بپرسه نظرت در مورد بچه دار شدن چیه می گم به نظر من که توی این شرایط بچه دار شدن بزرگترین گناهه، اما به خاطر بعضی مسائل با یه بچه موافقم... . تنها چیزی که فرق نکرده اینه که اون موقع ها هم (م) رو دوست داشتم، الانم دوسش دارم. البته اینجا هم یه چیزی عوض شده اون موقع ها فکر می کردم که (م) هم من رو دوست داره، اما الان حس می کنم که کس دیگه ای رو دوست داره و اگه به من لطف داره فقط به خاطر نسبت فامیلیه که با هم داریم،؛ اگرنه بعد از سی و دو سال (البته دو سال ازش کم میشه، چون اون موقع من هنوز نبودم) یه چیزی می گفت دیگه، نه؟!...

نوشته شده در ٢٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

از اونجایی که مامان جان یادشون رفته بود بیمه نامه هارو با خودشون ببرن. جهت خبر دار نشدن بابا جان از این موضوع و جلوگیری از شروع جنگ جهانی سوم دیروز صبح زود از خونه زدم بیرون تا قبل از رفتن به سرکار محموله رو پست کنم. پست نزدیک خونه که قبول نمی کرد، مجبور شدم برم پست مرکزی چهار راه لشگر، رفتم اونجا آقاهه می گه خانم کارت ملی همراتون هست. خوشحال از اینکه کارت ملیم همیشه همراهمه در کولمو باز می کنم، اما یادم می افته که ای دل غافل دیشب تو اون یکی کیفم دیدمش و اصلاً باهاش آشنایی ندادمو تحویلش نگرفتمناراحت. گفتم آقا حتماً لازمه. گفت بله و اینجوری شد که من زنگ زدم محل کارمو گفتم که نمی تونم برم. اومدم خونه کارت ملی و کپی شو برداشتم، گفتم چه کاریه دوباره تو این گرما با مقنعه برم، یه شال سرم کنم حداقل شاید یه نسیمی بهم برسه. این شد که وسایلمو از تو کوله به کیفم منتقل کردمو راه افتادم (آخه کوله به تیپم نمی یومد،منم که فشن همه چیم باید به هم بیادچشمک). دقیقاً رسیده بودم وسط راه که یادم افتاد ای دل غافل دفترچه ای که آدرس خواهری رو توش نوشته بودم جا گذاشتم، یعنی اون موقع دوست داشتم بشینم همه موهامو دونه دونه بکنم ها یولدوباره هلک هلک برگشتم خونه و دفترچه رو برداشتمخجالتآخ. خلاصه که ساعت دو خسته و مرده رسیده خونه. خودم کار و بارم رو دوباره شروع کردم، اما این ذهن ما گویا فکر کرده تعطیلات هنوز ادامه داره.

 

پ.ن1: البته خیلی هم نمی شه گناهشو انداخت گردن این تعطیلات چند روزه. چون چند ماه پیش که هنوز به خودم استراحت نداده بودم هم ، برای کنکور دانشگاه آزاد ثبت نام کردم، بعد یادم رفت برم امتحان بدماوه

پ.ن2: دیشب یه خواب دیدم توپ، از صبح یادش که می افتم خندم می گیره، فعلاً کار دارم بعداً میام می نویسملبخند

نوشته شده در ۱٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

چند روزه که مامانو بابا رفتن و من سرخوش از این فرصت پیش اومده، نهایت تلاشم رو برای بهره گیری از این آزادی با زمان محدود می کنمچشمک. این چند روزه برای خودم ابلوموفی شدم که بیا و ببین. با اینکه خیلی کار دارم، با خودم قرار گذاشتم که این چند روزو فقط استراحت کنم و از شنبه بچسبم به کار. دقیقاً هم به قولم عمل کردم، یا پای پی سی بودمو و داشتم وبلاگ می خوندم، یا داشتم فیلم می دیم، فکر کنم شش/ هفت تایی فیلم دیدم تو این چند روز.

من  به خودم قول دادم که تا شنبه استراحت کنم، این شادی هم که پر رو ،دیگه حتی دلش نمی خواست حموم بره یا غذا بخوره، چقدر باهاش حرف زدمو قربون صدقه ش رفتم تا پریروز حاضر شده بریم آرایشگاه. امروز هم رفتم حموم، بعد اومدم بیرون مثل بچه آدم نشستم لوسیون زدم، موهامو سشوار کردم، آرایش کردم، خلاصه کلی حال کردم واسه خودملبخند. آخه من اصولاً از حموم که میام بیرون بدو بدو باید برم سراغ کارام، واسه همین یه روز که وقت دارم کلی ذوق می کنم. تنهایی این چند روزه خیلی چسبید، واقعاً تنهایی لازم شده بودم...

پ.ن1: امروز وسوسه شدم که براش اس بزنم، اما این کارو نکردم

پ.ن2: بر خلاف اینکه فکر می کردم بعد از رفتن مامان اینا اولین خریدم یه پاکت سیگاره، هنوز نخریدمش، اینجوری اصلاً مزه نمیده.

پ.ن3: الان دوست جونم میاد پیشم تا شنبه هم میمونه،خیلی خوشحالم. چقدر خوبه آدم یه دوست خوب داشته باشه

پ.ن4: کلاً همه چی آرومه، من چقدر خوشبختملبخندچشمک

پ.ن5: اول تسم پستمو گذاشتم ابلوموفیسم. دیدیم قشنگ نیست، مجبور شدم تغییرش بدم یه خورده، می بخشید آقای گنچارف

نوشته شده در ۱٦ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

می دانم که واقع بینی. پس از من 40 کیلویی انتظار نداشته باش وزن 1000 تنی یه نبودنت را تاب بیاورم، حتی اگر بخواهم هم نمی توانم...

نوشته شده در ۱۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

حال من بسیار خوب است، اما تو باور نکنناراحت. بدترین هفته عمرم رو گذروندم، واقعاً بهم سخت گذشت، اینکه هر روز بری جایی که یه تیم ده/ پونزده نفری که هم شون هم مثلاً عضو هیات علمی هستن، هر کاری انجام بدن و هر چیزی بهت بگن تا ثابت بشه که هیچی بلد نیستی خیلی چندش آوره، تازه بدبختی اینه که هنوز تموم نشده، فردا و دوشنبه هم باز مصاحبه دارم، دیگه حالم از هرچی مصاحبه س بهم می خوره، اگه امسال قبول شدم که شدم، اگر نشدم دیگه شرکت نمی کنم. فوق فوقش می رم یه جای دیگه، جایی که بلد باشن به آدما احترام بذارن، نه اینکه استادای روان شناسی شون خودشون از همه عقده ای تر باشن. تو این چند روز دو کیلو وزن کم کردم، فک کنم تا دوشنبه کلاً محو بشم دیگه...

نوشته شده در ۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

این چند روزه اینقدر ذهنم درگیر مصاحبه هام بوده که اصلاً هیچ حسی نسبت به دهه چهارم زندگیم نداشتمو ندارم، هفته دیگه که مصاحبه هام تموم شد تازه می خوام باهاش سلام و علیک کنمو بهش خوش آمد بگم.

امروز اولین مصاحبم انجام شد (دانشگاه الزهرا)، چون روز اول بود خیلی استرس داشتم و به عبارتی رسماً گند زدم. به دو تا سوال که اصلاً نتونستم جواب بدم و به بقیه هم نصفه و نیمه جواب دادم، البته فک کنم امتیاز پژوهشیم خوب باشه، به هر حال الان فقط می تونم بگم هرچه پیش آید خوش آید، چون واقعاً کاری از دستم برنمیاد. ولی برام خیلی جالبه اینا چطور فکر می کنن ما باید همه کتابای مربوط به روان شناسی رو خونده باشیم؟یه سوال ریز پرسیده و دنبال یه کلمه ست که آدم فقط در صورتی می تونه بهش جواب بده که اون کتاب خاص رو خونده باشه، یا یه نظریه رو که من سال اول کارشناسی یعنی یه چیزی حدود ده سال پیش خوندم چجوری باید یادم باشه هان؟؟؟؟؟؟ عصبانی

فردا هم مصاحبه دارم، البته احتمالاً نوبت به من نم رسه و میفته واسه پس فردا.

راستی این چند روزه نیومدم اینجا که بنویسم، که روز تولدم زنگ زدو حسابی خوشحالم کرد. مشاورم بهم پیشنهاد داده 1 ماهی صبر کنم و اگه تغییر مثبتی پیش نیومد اونوقت... . منم گفتم چشم. دوست داشتم امروز هم زنگبزنه یا حداقل یه اس ام اس بپرسه که چی کار کردم، ولی فک کنم یادش نبودهافسوس

یه پروژه اساسی دارم امسال، اونم اینه که سه نفرو کاملاً از زندگیم بذارم کنار، لطفاً هر کس یادش بود چند وقت یه بار ازم بپرسه، که تو رو درواسی بیفتم مجبور شم این کارو بکنم لبخند. یه سر دردی گرفتم در حد تیم ملی، فک کنم سرما خوردمسبز

نوشته شده در ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

خب امروز آخرین روز  از دهه سوم زندگی شادی خانم بود. صبح با مامان رفت که  کفش بخره که خدا را شکرانه کفشی اندازه پاش پیدا نمی شد. فقط یه مغازه داشت که اونم قیمتش 86 تومن بود. راستش شادی تا حالا اینقدر پول برای کفش نداده بود، واسه همین فکر کرد که خیلی گرونه و نخرید، اما طبق معمول وقتی اومد خونه پشیمون شد، شادی هیچ چاره ای جز خریدن اون کفش نداره، چون نمی تونه یکشنبه با کفش های تق تقی بره رو نرو کسایی که باهاش مصاحبه می کننناراحت. شادی با خودش فکر می کنه اینکه آدم پاش اندازه سیندرلا باشه اما از شهزاده هیچ خبری نباشه، چه خوبی دارد آیا؟ وای بعد از ظهر به شادی خیلی خوش گذشت. چون دوست جونش که بعد از یک سال از امریکا برگشته اومد پیشش و تا ساعت یازده هم موند. کلی هم واسش سوغاتی های گوگوری آورده بود، همشون چیزایی بودن که شادی دوست داره، شادی خیلی خوشحال می شه و با خودش فکر می کنه چقدر خوبه که آدم یه دوستیه 24 ساله داشته باشه ، اما ازون بهتر اینه که یه بی اف هم داشته باشه که نه اینقدر، اما حداقل یه خورده درکش کنه...

خب این هم داستان آخرین روز دهه سوم از زندگی من، با خودم که فکر می کنم می بینم این دهه الحق بهترین دهه زندگی من بوده مخصوصاً نیمه دومش، هیچ اتفاق خاصی واسم نیفتاد مگر اینکه حالم خوب شد، خیلی هم خوب شد. دهه اول زندگیم بد نبود، اما تحمل اون همه دکتر و جراحی و بیمارستان برای دختر کوچولویی مثل من آسون نبود. دهه دوم به من که اعتماد به نفسم 100 هزار فرسنگ زیر زمین بود و از زمین و زمان ناراضی بودم و فکر می کردم کاش منو  واسه معالجه نبرده بودنو مرده بودم خیلی خیلی سخت گذشت. اما تو دهه سوم فهمیدم که من شکر خدا دیگه مشکلی ندارم و به اندازه دیگران و چه بسا بیشتر حق زندگی دارم، دیدم به خیلی از چیزایی که می خواستم رسیدم و در مسیر رسیدن به خیلی های دیگه شونم، دیدم که چه نعمتای بزرگی داشتمو قدرشونو نمی دونستم: پدر و مادرم، خواهر گلم، برادر مهربونم که همیشه حواسشون بهم بوده، دوستای خیلی خیلی خوبم و خیلی چیزای دیگه... .

خلاصه که شادی خانم اینجاس و فردامی خواد 30 سالگی شو جشن بگیره و از همه افرادی که تا اینجا بهش کمک کردن خیلی خیلی ممنونه و یه تشکر ویژه هم از دوستان وبلاگیش داره که خیلی خیلی ماهن، دوستون دارمقلبماچ

نوشته شده در ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین                  از آسمان خوشتر شده در نور او روی زمین

بی‌هوشی جان‌هاست این یا گوهر کان‌هاست این                   یا سرو بستان‌هاست این یا صورت روح الامین

خورشید و ماه از وی خجل گوهر نثار سنگ دل                      کز بیم او پشمین شود هر لحظه کوه آهنین

خورشید اندر سایه‌اش افزون شده سرمایه‌اش                      صد ماه اندر خرمنش چون نسر طایر دانه چین

بسم الله ای روح البقا بسم الله ای شیرین لقا             بسم الله ای شمس الضحا بسم الله ای عین الیقین

هین روی‌ها را تاب ده هین کشت دل را آب ده                     نعلین برون کن برگذر بر تارک جان‌ها نشین

ای هوش ما از خود برو وی گوش ما مژده شنو                     وی عقل ما سرمست شو وی چشم ما دولت ببین

ایوب را آمد نظر یعقوب را آمد پسر                                      خورشید شد جفت قمر در مجلس آ عشرت گزین

ای شهسوار امر قل ای پیش عقلت نفس کل                        چون کودکی کز کودکی وز جهل خاید آستین

چون بیندش صاحب نظر صدتو شود او را بصر                      دستک زنان بالای سر گوید که یا نعم المعین

بر خوان حق ره یافت او با خاصگان دریافت او                       بنهاده بر کف‌ها طبق بهر نثارش حور عین

این نامه اسرار جان تا چند خوانی بر چپان                           این نامه می پرد عیان تا کف اصحاب الیمین

اصولاً یکی از چیزایی که حال منو جا میاره یا میبرتم تو حس اشعار حضرت مولاناس، این غزل رو تا حالا نخونده بودم، خیلی ازش خوشم اومد، البته اون بیتی که بلدش کردم، بیت مورد علاقه منه و تقریبا هر روز چند بار می خونمش، اما اونو تو آهنگ شمس الضحی آقای سراج شنیده بودم که اونم خیلی دوست دارم، تازه امشب فهمیدم این بیت مال این غزله نه اون غزلی که میگه: این کیست این کیست این، این یوسف ثانی است این ....ولی فرقی نمی کنه، مهم اینه  که حسابی کیفور شدمنیشخند

نوشته شده در ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بالاخره جواب مرحله اول دکترا اومد، قبول شدمنیشخند.  اما از اونجایی که ما ملت نباید یه قلپ آب خوش از گلومون پایین بره، رتبه رو نزدنناراحت، البته درصدام بهتر از اونیه که فک می کردم و چون برای 5 تا انتخاب اولم هم مجاز شدم، احتمالاً رتبم بد نشده.

من الان دارم  میرم فضالبخند

خدا جونم دمت گرم، شرمنده می کنی منو با این کاراتماچich liebe dich خیلیقلب

 

پ.ن: کاش به جای داداشی یه نفر دیگه بهم خبر می داد نتایج اومده، یا اصلاً زنگ می زد بهم خبر قبولیمو می داد، یا حداقل خودم زنگ می زدم بهش می گفتم قبول شدم که خوشحال بشهلبخند

نوشته شده در ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

ماچ  بغل قلبخجالت تعجب shadi in wonderland

نوشته شده در ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

چند شب پیش اتفاقی فیلم جشن تولد یکی از اقوام رو دیدم، که مال 20 سال پیش بود. گفتن که من هم هستم. خوشحال شدم راستش تا به حال فیلمی از اون زمان خودم ندیده بودم. وقتی خودم رو دیدم علاوه بر خوشحال شدن، کلی هم تعجب کردم. آخه تصویری که دیگران از کودکی من برام رسم کرده بودن و منهم اون رو باور، تصویر یه دخترچه بچه خیلی خجالتی و کمرو بود که از جاش جم نمی خوره. اما تو اون فیلم دختربچه ای رو دیدم که با بقیه بچه ها بازی می کرد و جلوی جمعیت می رقصید و رقصش هم اصلا به یه ادم خجالتی نمی خورد. برای خودش دست هاشو بالا و پایین می برد و دور خودش می چرخید، تو چهره ش دقیق شدم ، اما هیچ خجالتی رو ندیدم. خیلی جالبه اول فیلم که هنوز خودم رو ندیده بودم، پرسیدم پس من کوشم؟ یکی گفت تو خجالتی بودی نمی رقصیدی... .

یه کم که فکر کردم فهمیدم که موضوع چیه، اطرافیان از اول همیشه من رو با خواهری که عاشق رقص و پایکوبیه مقایسه می کردن و نرقصیدن من رو حمل بر خجالتی بودن می کرد، در صورتی که من هیچ وقت خیلی به رقصیدن علاقه نداشتم. احتمالاً توی موارد دیگه هم یادشون می رفت که خواهری از من یه 10 سالی بزرگتره و باز با اون مقایسه می شدم و نتیجه همی این می شد که من دختربچه گوشه گیر و خجالتی هستم. اصل داستان اینه که چون خواهری برونگرا بود، همه از من توقع داشتن که منم برونگرا باشم و چون نبودم خیلی راحت به من برچسب می زدن. خب برداشت دیگران خیلی رو آدم تاثیر می ذاره، مخصوصا تو دوره کودکی که بچه هنوز نمی تونه منطقی فکر کنه و درست و نادرست رو از هم تشخیص بده، به ناچار به نظرات دیگران بسنده می کنه.

دیدن این فیلم واسه من دو تا خوبی بزرگ داشت یکی اینکه با شادی کوچولو که همیشه فکر می کردم باعث سرافکندگیه منه آشتی کردم و دوم اینکه حتی اگر 100 نفر هم در مورد تو یک نظر داشته باشن، امکان اینکه نظر هر 100 نفرشون هم غلط باشه وجود داره. هیچ کس بهتر از ما خودمون رو نمی شناسه، بنابراین بهتره به نظر خودم بیشر از دیگران اهمیت بدم.

 

پ.ن. : شادی کوچولو دوست دارم خیلی زیادماچ 

نوشته شده در ٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

چند روز پیش از طرف نظام روان شناسی برام نامه اومد، خوشحال شدم فکر کردم حتماً خواستن خبر بدن که مجوزم آماده شده، اما زهی خیال باطلناراحت. ما باید یه گواهی 700ساعته کار عملی براشون می بردیم. گواهی من شده 1120 ساعت، ازم ایراد گرفتن. نوشتن با این ساعت شما باید تو یک ماه روزانه بیشتر از 30 ساعت کار می کردی. رفتم اونجا می گم این 1120 ساعت مال یک ماه نیست، ساعت کار 2 سال منه. میگن خانم امکان نداره همچین چیزی، حالا چرا امکان نداره آدم بتونه در طول دو سال هزار ساعت کار کنه، من نمی دونم. همچین هم بهم نگاه می کردن انگار با یه قاتل بالفطره طرفن. خلاصه گفتن که باید یه گواهی دیگه ببرم. خیلی جالبه ها دروغ اینجوری دیگه ندیده بودم والا، باید یه گواهی جعلی ببرم که ثابت کنه کمتر کار کردم، مملکته داریم؟؟؟؟؟

این موضوع مجوز این روزا حالمو یه کم گرفته بود، از طرف دیگه چند ماه پیش یه دفعه دو تا کارم رو با هم از دست دادم و وضعیت مالیم خیلی وخیم شد. واسه همین وقتی یکی از همکارا پیشنهاد داد پایان نامه دکترای یکی از دوستاشو بنویسم ، با اینکه می دونستم کار درستی نیست قبول کردم، اونم با یه قیمت خیلی پایین ، که زیاد دچار عذاب وجدان نشمچشمک. خلاصه از مهر تا حالا کارش طول کشیده ، دیگه حسابی رو اعصابم بود، 10 خط واسه من ایمیل می نوشت که یک کلمه رو براش عوض کنم، بگو به جای اینکه اینقدر زحمت بکشی و بنویسی خودت اون یک کلمه رو عوض می کردی راحت تر نبودی؟ هر دفعه هم استادش پایان نامه رو دید، گفت پاورقی ها نامرتبه، خانم تازه متوجه شدن که فونت نازنین رو ندارن واسه همین تو کامپیوترشون بهم ریزه فونتاعصبانی. خلاصه که دیدم داره خیلی اذیت می کنه، بهش گفتم من هفته دیگه می رم مسافرت تا آخر تابستون هم نمیام،  تازه بهش گفتم اون نصفه پول رو هم که ندادی، نمی خوام دیگه، فقط دیگه تمومش کن، اما بعد از اینکه باهاش حرف زدم یه قلب دردی گرفتم که تا دو روز ادامه داشت. وجدانه من دارم؟؟؟؟؟

جواب کنکور هم هفته دیگه میاد، خدا بخیر بگذرونه. کار ترجمه کتاب رو هم انشالله از هفته دیگه دوباره شروع می کنملبخند

نوشته شده در ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دروغ چرا، من یه زنم. اما از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان  خیلی وقت ها خودم هم این موضوع را فراموش می کنم چه رسد به دیگران چشمک. هفته پیش یه فیلم دیدم که جدا از بحث فیلم شناسیش باعث شد ، بعد از مدت ها یادم بیفته که یک زنم. خیلی برام جالب بود، درست از فردای اون روزی که من این موضوع کم اهمیت رو به خاطر آوردم، بقیه هم  یه دفعه یادشون افتاد که آری این شادی خانم کوچولو گویا یک زن است و بسی از این موضوع تعجب نمودندتعجب (جل الخالق).  هیچ چیز در من تغییر نکرده بود، نه طرز لباس پوشیدنم، نه آرایش کردنم، نه حرف زدنم و نه هیچ چیز دیگه، به جز یک چیز و اون اینکه من زن بودنم رو پذیرفته بودمو داشتم ازش لذت می بردم، بدون هیچ احساس گناه و شرمی. و دییگران چقدر خوب این موضوع رومی فهمیدن، چند نفر بهم گفتن که زیباتر شدم، بعضی ها گفتن چاق شدم، بعضی گفتن لاغر شدم (گرچه هیچ کدوم از این ها نبود) ولی بالاخره متوجه شده بودن که من تغییر کردم. بعضی وقت ها فکر می کنم من یه زن کامل نیستم، بنابراین نباید توقع داشته باشم اندازه یه زن کامل از زندگی لذت ببرم، اما به اندازه یه زن نصفه و نیمه که می تونم که...

یه روزی، یه جایی از یه کسی شنیده بودم که ما آدما انرژی مثبت یا منفی از خودمون ساطع می کنیم، که رو احساس دیگران نسبت به ما تاثیر می ذاره، اما فکرشم نمی کردم که دیگه تا این حد... .تو یک هفته 3 تا پیشنهاد دوستی داشتم که برای من بی سابقه س. توی مسیر رفت و آمد نگاه های دیگران رو ، رو خودم حس می کردم و دروغ چرا؟ لذت می بردم از این موضوع، بالاخره آدم هرقدر هم منطقی باشه و گیج و ویج، بعضی وقتا به اینجور چیزا نیاز داره. راستی چقدر خوبه کم من زنملبخند

نوشته شده در ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

همیشه اسکارهای روی تنم برام یه مسئله اساسی بوده و هست، چه اون موقع که کوچیک بودم و موقع آبتنی بچه ها حداقل بار اول با تعجب به تنم نگاه می کردن، چه تو دوران نوجوانی که یکی دو نفر خیلی اتفاقی اسکارهام رو دیدن و بهم توصیه کردن که حتماً جراحی پلاستیک کنم و من هم گفتم چشم، اما نکردمچشمک. البته دلیلش این نبود که بخوام لجبازی کنم، نه، دلیلش این بود که علیرغم تصور اکثر ما جراحی پلاستیک اونقدر پیشرفت نکرده که بتونن با جراحی این کارو انجام بدن، البته شدنیه اما نتیجش کاملاً بستگی به شانس داره و من در این مورد اصلاً ریکس نمی کنممژه. یه مدتی از یه پماد استفاده کردم که خیلی خوب بود، گذشت زمان هم باعث شده که اسکارام خیلی بهتر بشن.اما یکیشون خیلی اذیتم می کنه، تو اون مدتی که داشتم درس می خوندم و به همه بدبختی های زندگیم فکر می کردم و براشون راه حل پیدا می کردم، از این مساله هم غافل نموندم. به سرم زد برم روی اون اسکارو تتو کنم، البته یه طرح خیلی ظریف و خوشگل. من که کلا عشق تتو هستم، شاید این موضوع بهونشو دستم داده، چون خداییش همین جوری روم نمی شد به کسی بگم می خوام تتو کنم. خواهری که خیلی با این قضیه مخالفه، می گه یه خانم محترم تتو نمی کنه. می گم کی گفته من محترمم، نه واقعاً چرا فکر کرده من محترمم؟سوال

با ترس و لرز قضیه رو با مامان در میون گذاشتم، چون فکر می کردم حتماً مخالفت می کنه، منم که ترس از نه شنیدن دارم...

اما برخلاف تصورم چیزی نگفت، شاید چون می دونه این موضوع اذیتم می کنه، شایدم فکر می کنه موضوع جدی نیست و یادم میره...

به هر حال تصمیم گرفتم چند تا تتو کار خوب پیدا کنم، برم کارشونو بینم، یه چیزایی هم درباره تتو 6 ماهه شنیدم باید تحقیق کنم ببینم صحت داره یا نه...، خیلی دوست دارم از شر یه موضوع ناراحت کننده 26 ساله راحت بشم.

نوشته شده در ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

نشسته بودم روی مبل و داشتم بعد از یک هفته که اصلاً تی وی ندیده بودم، از این کانال می رفتم به اون کانال، حواسم هم بود که خدای ناکرده یه وقت نزنم شبکه 5. اما نمی دونم چی شد که  دستم خورد روی دکمه5 و... . یه دفعه چشمم افتاد به عکسش روی میز، کنار یه دسته گل بزرگ سفید و دو تا شمع سیاه، از حرفای مجری فقط در این حد فهمیدم که سکته کرده، نمی دونستم چی کار کنم، حس می کردم نفسم دیگه بالا نمیاد، همون جا نشستم و به اندازه چند سال گریه کردم، حالم خیلی بد بود، دیگه واقعاً نمی تونستم نفس بکشم، انگار که یکی محکم گلومو گرفته بود، یه دفعه تکونی خوردم و از خواب پریدم ( بعضی وقتا توی خواب حس می کنم که از یه جای بلند پرت شدم پایین، دلم یهو می ریزه و از خواب می پرم، اون موقع هم همین طور شدم). اول یه نفس عمیق کشیدم، خدا رو شکر کردم که همش فقط یه خواب بوده. ساعتو نگاه کردمو و سعی کردم دوباره بخوابم، اما نتونستم. فردا صبح هم هرچی می خوندم حالیم نمی شد، فکرم می رفت پیش امیر. اومدم تو نت، اسمش رو سرچ کردم، خوشبختانه خبر بدی راجع بهش پیدا نکردم، تی وی رو هم روشن کردم اما خبری نبود، هر کاری می کردم آروم نمی شدم،خیلی دوست داشتم بهش زنگ بزنم تا صداش رو بشنوم ، مطمئن شم که حالش خوبه، اما ... . تا اینکه فکری به ذهنم رسید، با شماره موبایل خواهرم که الان دست منه، اس ام اس زدم : سلام، حالت خوبه؟ تو رو خدا مراقب خودت باش.

نمی دونم منتظر تلفن یا پیام کیه که با اینکه سرش شلوغه باید بفهمه هر تل یا پیام ناشناسی از طرف کیه، می دونستم که اگه حالش خوب باشه، جواب میده یا زنگ می زنه. تا شب خبری ازش نشد، اما سر ساعت 12 زنگ زد. اونم نه با شماره خودش که با یه شماره ناشناس، از اون جایی که هیچکس بجز اعضای خانواده شماره خواهری رو نداره، فهمیدم که خودشه. یه دفعه دلم خواست یه ذره سر کارش بذارم، به جای همه اون روزایی که به من گفته بود چون حمله قلبی بهش دست داده، دکترش گفته نباید با تلفن صحبت کنه و منو سر کار گذاشته بود . و من هم براش دعا می کردم و نذر و... .تااینکه خیلی اتفاقی متوجه شدم گویا فقط امواج شماره من برای ایشون ضرر داشته و لا غیر. چون وقتی یکی از همکارام جلوی من (البته همکارم از رابطه ما خبر نداشت) بهش زنگ زد، گوشیش زنگ نخورده جواب داد و چقدر هم شاد بود و شنگول.

خلاصه مطلب اینکه تا 5 روز، راس ساعت 4 بعد از ظهر و 12 شب زنگ می زد و من هم جواب نمی دادم، اما دیگه دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم، روز پنجم که زنگ زد، گفتم بله بفرمایید و اون هم سریع قطع کرد. حالا حتماً پیش خودش فکر می کنه که چقدر زرنگ بوده و من نشناختمش، اما من اونقدر ها هم که به نظر می رسه خنگ نیستمچشمک، خدا رو شکر که حالش خوبه، امیدوارم همیشه خوب بمونه.

 

پ.ن : من این وبلاگو راه انداختم تا ممنوعه هام رو توش بنویسم، البته بعضی هاش رو نوشتم، اما گویا اینجا هم یه جورایی احساس نا امنی می کنم. به خاطر همین تصمیم گرفتم بعضی از نوشته ها مو رمز دارم کنم، تا هم بتونم همه چیز رو بنویسم، همین که حریمم حفظ بشه، البته دوستای خوبم اگر دلشون بخواد می تونن محرمانه ها ی من رو بخونن. 

نوشته شده در ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

خب اینم از امتحان ما، البته اصلاً اونطوری که دلم می خواست نشد. بنده برای اولین بار در عمرم نشستم یه کتاب 700 صفحه ای آمار (اونم هیچی نه و  آمار) خوندم و متعجبانه یاد هم گرفتم ، اونوقت نصف بیشتر سوالا از یه کتاب دیگه اومد، بگو مگه مریضین می گین سوالا در حد کارشناسیه، آخه این سوالا در حد کارشناسیه؟؟؟؟؟؟؟ البته اون 3 درس دیگه م بد نبود، باید دید بقیه داوطلبا چه کار کردن.

من از دست خودم ناراحتم، اونم خیلی زیاد، نه به خاطر اینکه آمارم رو بد زدم، نه، من سعی خودم رو کرده بودم، به خاطر این ناراحتم که می دونم امکان نداره من به سوالی شانسی جواب بدم و درست در بیاد، اونوقت بازم به 4 تا سوال شانسی جواب دادم (از بین 2 تا گزینه) که الحمدلله همش غلط از آب در اومد. هر وقت یه آزمونی می دم ، با خودم می گم من از این به بعد دیگه هیچ سوالی رو شانسی جواب نمی دم، اما بازم جو گیر می شمو یادم میرهناراحت

الان هم که بنده حسابی جوگیرمو و توهم آزادی شدیداً برم داشته و نمی دونم با این اوقات فراغت نداشته ام باید چه کار کنمچشمک. البته از فردا که به مدت چند روز باید بشم کزت و اتاق و کمدام رو مرتب کنم، تا ببینم بعد چی میشه.

می گم این توهم هم حس خیلی خوبیه ها، الان کم کم دارم بعضیا رو که به خاطر توهم زدن کارای بد بد می کنن می فهمم (این دیگه آخر روشنفکری منهچشمک)آدم وقتی حس می کنه آزاده یه جورایی مثل اینه که رفته تو فضا، فقط باید مواظب باشم کسی تو فضا نبینتم، بره به بابا جان راپورت بدهمژه

نوشته شده در ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

خب بالاخره این ایام دردناک هم داره تموم می شه و اگه زنده باشم فردا امتحانمو می دمو می تونم یه نفسی بکشم. از اونجایی که امسال اصلاً نفهمیدم عید چی بود و چی شد ، می خوام چند تا از کارای مربوط به سال نو رو انجام بدم، البته هر کاری که کردم از آماده کردن سفره هفت سین و گرفتن عیدی و صد البته مهمتر از اون گرفتن عیدی نتونستم بگذرم، اما بقیه کارام همه مونده. اول از همه باید یه اتاق تکونی حسابی کنم، تصمیم گرفتم دیزاین اتاقو کلاً تغییر بدم، نمی دونم چی شده امسال  به رنگ صورتی علاقه مند شدم، مامان هم یه روتختی صورتی برام خریده که خیلی خوشگله، حالا باید رنگ بقیه وسایل اتاقم رو هم که الان آبی، لیمویی یه عوض کنمو و بکنم سفید/ صورتی، اتاقم کلی رمانتیک میشه واسه خودشنیشخند. بعدش هم احتمالاً یه مسافرت کوچولو می رم و از اول اردیبهشت هم رسماً سال 90 رو شروع می کنم، اولین باری یه که دارم یک سال 11 ماهه رو تجربه می کنم، اگه خوب بود که سال های بعد هم همین روال رو ادامه می دمچشمک.

گذشته از این حرفا این 3/2 ماه سخت گذشت، خیلی هم سخت گذشت، فکر کن ،من درس نخون بشینم فقط درس بخونم، خودم هم تعجب کردم از کار خودم، یعنی واقعاً این کسی که درس می خوند شادی بود؟ اینقدر لجم می گرفت یکی دو نفراز کسایی که می دونستن دارم درس می خونم می گفتن خوش به حالت همین درس خوندن خودش کلی لذت داره، یکی نیست بگه خوب بفرماید شما هم لذت ببرید، ما که بخیل نیستیم، راه باز و ... .

یه کمی استرس دارم، ولی چون سعی خودمو کردم، دیگه بقیه شو می سپرم به خودش

        (( الیس الله بکاف عبده؟))

این جمله همیشه آرومم میکنه، برام دعا کنینلبخند

نوشته شده در ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مامان اینا دیروز صبح رفتن سفر و من تنها موندم. البته خودم نخواستم که برم، چون 25 فروردین امتحان دارم و هنوز هیچ کدوم از درسام تموم نشده. خیلی جالبه امروز یکی از دوستام تل زده بود، گفتم که تنها هستم، گفت برو حالشو ببر، منم که حرف گوش کن گفتم به چشملبخند، بعد سر ظهر خواهری زنگ زد، همچین با انرژی باهاش حرف زدم که گفت می بینم که تنهایی و داری حسابی حال می کنی واسه خودتنیشخند. نه اینکه من خیلی خلافم، نیاز دارم که چند وقت یه بار چند روزی تنها باشم تا بتونم کارای بد بد کنم، مثلاً درسمو بخونم، آشپزی کنم، آهنگای شهرام ناظری عزیز رو گوش بدم و هزار تا کار بد دیگهچشمک. ولی واقعاً آدمیم که تنهایی برام ضروریه، با اینکه برنامم خیلی عوض نشده اما از دیروز یه جورایی خوشحالم، حالا ببینیم این حال بردن ما تا کی ادامه دارهلبخند

نوشته شده در ٧ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سلام

امیدوارم سال 90 برای همه مبارک و پر از خیر و شادی باشهلبخند

 

نوشته شده در ٢ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

از صبح که بیدار شدم این شعر تو سرم بود:

نرم نرمک می رسد اینک بهار،

خوش بحال روزگار...

خوش بحال همه کسایی که می تونن از این روزا لذت ببرنلبخند. سال 89 هم گذشت و تا چند ساعت دیگه پروندش واسه همیشه بسته می شه. خدا رو شکر واسه من سال خوبی بود، اوایلش یه شوکی بهم وارد شد ( از نظر کاری) ، ولی بعد از یه مدت همه چی درست شد، البته مجبور شدم یه مدت خیلی سخت کار کنم، اما خوشبختانه نتیجه خوب بود. کارورزیم هم تموم شد و مدارکم رو تحویل دادم، احتمالا اوایل سال 90 برای مصاحبه دعوت می شم. یه تصمیم مهمی هم که امسال گرفتم این بود که واسه دکتری درس بخونم، چون متاسفانه نشد که بدون کنکور برمناراحت، حالا 25 فروردین امتحان دارم و این روزا هم مشغول درس خوندنم. اتفاق بدی هم برام تو این سال نیفتاده خدا رو شکر.

 امیدوارم سال 90 برام حتی از سال 89 هم بهتر باشه. تصمیم دارم که تو سال جدید در مورد موضوعی که مدتهاست باعث ناراحتیمه اطلاعات کسب کنم و بهترین تصمیم رو بگیرم. امیدورام که به خیر بگذره. به احتمال زیاد از لحاظ کاری هم سال نو وضعیتم بهتر می شه، چون قراره دو جای دیگه کار کنم، واسه همینم خیلی خوشحالمنیشخند. خیلی دوست دارم تو سال 90 بتونم دوباره کلاس زبان آلمانیم رو شروع کنم و کلاس رقص هم برم.

آها داشت یادم می رفت ، امسال دو تا عادت خوب هم پیدا کردم، یکی اینکه صبح ها ساعت 6 بیدار شم و یکی دیگه اینکه ورزش کنم و یک لیوان هم آب بخورم (صبح ناشتا).از لحاظ عاطفی هم در کل سال خوبی بود و اتفاق بدی برام نیفتاد.

خلاصه این هم از سال 89 من در یک نگاه، خدایا شکرت

امیدوارم سال نو برای من و همه دوستان و عزیزانم مبارک باشهلبخندقلب

نوشته شده در ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

نمی دونم این ویروس بدجنسی چرا این دفعه اینقدر تو وجودم موندگار شده، اعصابم هم که خدا رو شکر زیر خط فقر این روزا، دیگه چه شود...

دیروز بعد از مدت ها تلویزون دیدم تصادفاً فهمیدم که اون دیگه تهیه کننده اون برنامهه نیست، هم کنجکاو شدم،هم ته دلم یه جورایی خوشحال شدمخجالت تا اینکه امروز بر حسب تصادف فهمیدم که تهیه کننده یه برنامه بهتر شده (البته کاملاً مطمئن نیستم، چون فقط فامیلی شو گفتن)، به هر حال با اینکه هنوز از دستش ناراحتم گویا، آرزو می کنم که تو کار جدیدش موفق باشه.

پ.ن: می گم خوبه خیلی معروف نیست و تهیه کننده ست نه کارگردان، که من سالی چهار، پنج باری که تی وی می بینم، عین چهار، پنج بارو یا باید اسمشو ببینیم یا یه خبری ازش بشنوملبخند

نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

پریشب یکی از معدود دوستای صمیمیم اومده بود پیشم، همسرش توی انگلستان دکتری می خونه و چند سالیه که اونجا زنگی می کنن، 2 هفته ای واسه عروسی خواهرش اومده بود و خیلی خیلی به من لطف کرد و یه روز زودتر از شهرشون اومد تهران تا یه روز رو  باهم باشیم. این دوست جون ما که می دونه من خیلی شکلات تلخ دوست دارم. 3 بسته شکلات آورده بود، گفت 2 تاش مال خونه س، ولی این یکی مخصوص خودته. جاتون خالی محض امتحان یکی رو همون موقع خوردم، چی بود، شکلات نبود که زهر مار بود از تلخیچشمک، واقعاً شکلات به این خوشمزگی نخورده بودم تا حالا.

 صبح به مامان گفتم، لطفاً از این شکلات واسه کسی نیار، اینو سیما مخصوص من آوردهمژه(کلی رفته بودم تو حس، که نمردیم و یکی هم دونست ما چی دوست داریمو همونو بهمون کادو داد)، مامان هم گفتن باشه. شب قرار شد که فسقلی (برادرزاده محترم) اینا بیان خونمون. دوباره به مامان گوشزد کردم که ازون شکلات نیارین ها...

فسقلی اومد و با همون زبان شیرینش اعلام کرد، که واسه عمه خانم شکولی آورده، اونهم  چه شکولیی ،میلکای تلخ. موضوع از این قرار بود که آقای برادر صبح که رفته بودن خرید، این شکلات رو می بینه و چون می دونسته من دوس دارم برام می گیره، اینقدر شرمنده شده بودم از خودم، که دیگه روم نشد اون شکلاتو بیارم با هم بخوریمخجالت

من نه آدم شکمویی هستم، نه خسیس، اما نمی دنم چرا بعضی وقتا از این کارا می کنم که بعدش عذاب وجدان بگیرمناراحت، فکر نمی کنم بجز بدجنسی بتونه علت دیگه ای داشته باشهشیطان

شادی جان،عزیزم تو امسال 30 ساله میشی، نه 3 ساله...

نوشته شده در ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

این مطلب رو یکی از دوستام واسم فرستاده بود، برای من که جالب بودلبخند

یه دوست پسر هم نداریم بهش بگیم مشروط شدم این ترم بگه عیب نداره عزیزم تو واسه من همیشه الف هستی
 
یه دوست پسر هم نداریم بهمون پیشنهاد بیشرمانه بده حتی ماهم کلی کولی بازی در بیاریم
 
یه دوست پسر هم نداریم بهمون قول شرف بده که صبح جمعه از خوابش میزنه و میریم بیرون
 
یه دوست پسر هم نداریم به انداره مصرف یه هفته مون از ماشینش دستمال کاغذی برداریم
 
یه دوست پسر هم نداریم مجبورش کنیم اسم مارو رو بازوش خالکوبی کنه
 
یه دوست پسر هم نداریم با وضع فجیع بریم بیرون همه بگن تو چرا این شکلی شدی بگیم اونی که باید بپسنده پسندیده
 
یه دوست پسر هم نداریم قاصدک ببینیم بپریم روش بگیم وای ازش خبر آورده
 
یه دوست پسر هم نداریم از سربازی معاف باشه هر روز بهش بگیم سربازی واسه تو لازم بود خیلی لوس بار اومدی
 
یه دوست پسر هم نداریم آکات بزنیم به خودمون بگه وای عزیزم بوی شَنِل میدی
 
یه دوست پسر هم نداریم شارژ ایرانسل بده بهمون بگه خطت رو شارژ کن زود به خودم زنگ بزن
 
یه دوست پسر هم نداریم هر روز بهش بگیم ای کاش رشد عقلتم مثل رشد سیبیلت بود
 
یه دوست پسر هم نداریم همیشه حرفمون رو گوش کنه نه فقط موقعی که بهش می گیم دیگه به من زنگ نزن
 
یه دوست پسر هم نداریم بگه چه خبر عزیزم بگیم داری بابا می شی
 
یه دوست پسر هم نداریم هی واسش از جذابیت آقایون کچل بگیم که آخر سر بره دونه دونه موهاشو بکنه جذاب شه
 
یه دوست پسر هم نداریم هی بهش بگیم من ۶ تا خواستگار دکتر دارم زود باش تکلیف منو روشن کن
 
یه دوست پسر هم نداریم که دیگه هی نگیم من به عشق اعتقادی ندارم
 
یه دوست پسر هم نداریم هی انگشتمونو بزنیم به پهلوش دو متر بپره بخندیم بهش
 
یه دوست پسر هم نداریم با شماره دوستش امتحانمون کنه ما هم سربلند از امتحان بیایم بیرون
 
یه دوست پسر هم نداریم وقتی ناراحتیم الکی از این حرف های امید دهنده بزنه مثلاً همه چی آرومه و اینا
 
یه دوست پسر هم نداریم بهش بگیم می خوام پراید بخرم بگه بقیه پولشو من می دم ۲۰۶ بخر
 
یه دوست پسر هم نداریم که ثانیه به ثانیه یادآوری کنه که ما فقط دوستای معمولی هستیم
 
یه دوست پسر هم نداریم خودمونو واسش لوس کنیم بگه خبه خبه ادای احمق ها رو در نیار
 
یه دوست پسر هم نداریم یه کم شعور داشته باشه به شعورش توهین کنیم
 
 
یه دوست پسر هم نداریم بهمون بگه مواظب خودت باش از پیاده رو برو رسیدی خونه تک بزن
 
یه دوست پسر هم نداریم نگران این باشیم که یه وقت تو برنامه هاش سفر یه هفته ای به تایلند نزاره
 
یه دوست پسر هم نداریم وقتی عصبانی هستیم با فامیل صداش کنیم مثلاً گوش کن آقای فلانی
 
یه دوست پسر هم نداریم برادرزاده ی ۷ سالمون نیاد بگه عمه فکر کنم هیشکی تورو دوست نداره
 
یه دوست پسر هم نداریم سرما بخوره هی قربون صدقه صدای گرفتش بریم
 
یه دوست پسر هم نداریم اس ام اس عاشقونه بفرسته واسمون به جای جواب عاشقونه گیر بدیم این اس ام اس رو کی برات فرستاده؟هـــــــــــــا
 
یه دوست پسر هم نداریم شب ها آرزوی وصال کنه روزها آرزوی فراق
 
یه دوست پسر هم نداریم بدونه اس ام اس رو فقط نمی خونن بلکه جواب هم میدن
 
یه دوست پسر هم نداریم هی سفر کاری با دوستاش بره شمال
 
یه دوست پسر هم نداریم از ترس ترور شخصیتی بخاطر سیبیل هامون هر دو روز یه بار بریم آرایشگاه
 
یه دوست پسر هم نداریم تو خیابون گربه ببینیم بپریم بغلش بگیم وای ببخشید از ترس بود
 
یه دوست پسر هم نداریم درک صحیحی از زمان داشته باشه.میگه ۵ دقیقه دیگه زنگ می زنم هفته ی بعد زنگ نزنه
 
یه دوست پسر هم نداریم وقتی میگیم داره واسم خواستگار میاد ناراحت بشه نگه چه خوب
 
یه دوست پسر هم نداریم هر روز بهش بگیم تو دیگه مرد شدی وقت زن گرفتنته
 
یه دوست پسر هم نداریم هر وقت میره مسافرت شارژر گوشیشو جا بزاره تا برگرده گوشیش خاموش باشه هر غلطی خواست بکنه
 
 
 یه دوست پسر هم نداریم...
نوشته شده در ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

آخ جون، بالاخره این کار کذایی هم تموم شدنیشخند

نوشته شده در ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

یکشنبه ها یه کلاسی دارم به نام آموزش مهارت های زندگی ویژه نوجوانان. کلاس خیلی جالبیه، خودم که دوسش دارم. شرکت کننده ها 7 تا دختر 11 ساله کلاس پنجمین. با هم داستان می خونیم، داستان می نویسن، نمایش بازی می کنن، خلاصه حال می کن اساسی. چون می دونم بچه ها تو این سن خیلی حساسن، به خیال خودم تمام سعیمو می کردم که به همشون توجه کنم و حتی به بعضی هاشون که یه کمبودایی داشتن، توجهم خاص تر باشه، مثلاً یکیشون که چهره خیلی معمولی داره (البته از نظر من خیلی هم بانمکه، اما از اون جایی که گویا معیارهای زیبایی شناسی من کلاً با بقیه فرق داره، نظر من چندان مهم نیست)،ریزه میزه هم هست مثل خودم، اعتماد به نفسش خیلی پایین بود جلسه های اول، اصلاً تو کلاس حرف نمی زد، اما الان واقعاً بهتر شده. حس خیلی خوبی بهم دست می داد وقتی می دیدمش که اینقدر تغییر کرده. فکر می کردم خیلی آدم شدم واسه خودم، ظرفیت پذیرشم خیلی بالا رفته، می تونم آدما رو هرجور که هستن بپذیرم، اما...

من یه عادت بدی دارم اونم اینه که وقتی حس می کنم کسی از من خوشش نمیاد هیچ تلاشی واسه تغییر دادن حسش نسبت به خودم انجام نمی دم، کلاً زیادی احترام می ذارم به عقاید و آزادی آدماچشمک. توی این کلاس هم خب قانونمو رعایت کردم. یه دختری هست به اسم مریم که از اون جلسه اولی که اومد تو کلاس، نه حرف می زد، نه دوست داشت تو فعالیتا شرکت کنه، کلاس اومدنش هم که یه خط در میون بود، منم وقتی حس کردم که به کلاس و من علاقه ای نداره، خیلی بهش توجه نکردم (البته این کارم ناخودآگاه بود و خودم متوجه نشده بودم)

تا اینکه چند روز پیش مامانش اومد پیشم، اصلاً نمی تونم بگم وقتی گفت که مریم جزء بچه های مرزی یه چه حالی شدم(مرزی به بچه هایی می گن که هوششون کمتر از متوسطه و یه مقدار عقب تر از سایر همسالاشون هستن).وقتی مامانش گفت که خودشو با برادرش یا دوستاش مقایسه می کنه و واسه همین همیشه ناراحته، گریه م گرفت.

من از بچگی مرزی بودن رو دوست نداشتم، الان هم دوست ندارم، نه در مورد هوش نه در مورد هیچ چیز دیگه. به قول معروف یا رومی رومی یا زنگی زنگی، خوبه آدم تکلیفش با خودش معلوم باشه. این بچه نه اونقدر عقبه که نفهمه با دیگران فرق داره، نه توانش در حدیه که بتونه ضعفش رو جبران کنه، واسه همین هر روز ناراحت تراز روز قبل می شه. حالا خوبه من همش به این بچه خرخونای کلاس می گم که نمره مهم نیست. چون خودمم یه جورایی مرزی بودنو تجربه کردم، می دونم چه چیز مزخرفیهناراحت

وقتی یاد برخوردی که باهاش داشتم میفتم، یاد عقب موندناش، با حسرت به بچه های دیگه نگاه کردناش و کم محلی های خودم، واقعاً از خودم شرمنده می شم، کاش بتونم جبران کنم، کاش برسه اون روزی که بتونم نسبت به دیگران واقعاً توجه مثبت نامشروط داشته باشم، نه فقط توهمش رو ...

 

نوشته شده در ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

تازه شام تموم شده بود که تلفن زنگ زد، مامان گوشی رو برداشت، فهمیدم که یکی از دوستان قدیمین.آقای خانواده همکار قدیمی پدرم  و بابا و مامان بعد از ازدواج و قبل از اینکه خونه بخرن، چند سالی مستاجر این خانواده بودن. وقتی دیدم مامان خیلی ناراحت شده، فهمیدم یکی فوت شده، سریع فکرم رفت پیش آقای ...، اما وقتی دیدم مامان اونقدر ناراحت شده که حتی نتونست تسلیت بگه و علت رو بپرسه، حدس زدم که... و متاسفانه حدسم درست بود، این خانواده 3 تا پسر دارن که دو تا پسر بزرگترشون دقیقا همسن خواهر و برادر من بودن و از اونجایی که تا 6/7 سالگی باهم همسایه بودن، دوستان خوب بچگی. توی آلبوم عکس خواهر برادرم کلی عکس 4 تایی هست ازشون با این دو تا برادر، که امشب مامانشون زنگ زده بودن که بگه یکی شون دیگه نیست، رفته و بر هم نمی گردهناراحت

این روزا که دارم درس می خونم ذهنم خیلی مشغول موضوعات بیخودی می شه که اعصابمو ناراحت می کنه، امروز ظهر من که تی وی نمی بینم خیلی اتفاقی برنامه ای رو دیدم که از پسر هنرمندی به نام علی که تومور داشت و مادرش دعوت کرده بودن، کلی بهش حسودیم شد و شرمنده شدم از ناشکری های گاه بگاهم، حس کردم که تلنگری بوده که لازم داشتمش، اما امشب فهمیدم که به یه تلنگر محکم تر نیاز داشتمو خودم نمی دونستم.

علت مرگ امیر رو نمی دونم. تنها تصویری هم که ازش دارم، تصویر یه پسر جوون خوشگل و خوش تیپ که مدل سیبیلهاش هیچ وقت از یادم نمیره ، این تصویر تقریباً مال 10 پونزده سال پیشه که یه شب به منزلشون رفته بودیم، البته بعد از اون هم ،هم ما خونشون رفته بودیم و هم اونا به خونه ما اومده بودن، اما امیر هیچوقت نبود. یادمه بار آخری که دیدمش با خودم گفتم، خوش به حالش چقدر قد بلند و خوش تیپه ، و پیش خودم نتیجه گرفتم که حتماً خیلی هم خوشبخته، اون موقع نوجوون بودم و یکی از مهمترین مسائل دنیا برای من قد کوتاه و ریزنقشیم بود که خیلی اذیتم می کرد، فکر می کردم هر کی قدش از من بلندتره حتما از من خوشبخت تره و این طوری می شد که به این نتیجه می رسیدم  که گویا من از همه بدبخت ترم...

اما خوشبختانه برای خودم و متاسفانه برای دیگران، به مرور زمان بهم اثبات شد که نتیجه گیریم خیلی درست نبوده، حداقل در مورد امیر که کاملاً برعکس بود. بعضی وقتا از مامانش می شنیدیم که با پدرش ناسازگاره ، یه شکست عشقی خورد، خواست بره انگلیس، تا ترکیه رفت، اما کارش درست نشد و مجبور شد برگرده، با اون ظاهر برازنده، شد راننده آژانس و متاسفانه تو این کار هم موفق نبودف تصادف  و...، هیچ وقت ازدواج نکرد و با کسی هم رفت و آمد نداشت.

گویا اعتیاد پیدا کرده بود، نمی دونم من تو چهره اون پسر اخمو چی دیده بودم که فکر کرده بودم یکی از خوشبخت ترین آدمای روی زمینه، همانطور که حالا نمی دونم چی می شه یه آدم به اینجا می رسه، این سبک زندگی رو برای خودش انتخاب می کنه، و سعی هم نمی کنه تغییرش بده، از چیش خوشش میاد، واقعاً آرامش داره؟

امیر با چهل سال عمری که از خدا گرفتی چه کردی؟؟؟؟ چند روزشو زندگی کردی؟ چند روزشو مرده بودی؟ چند روزشو مامانتو کشتی؟؟؟؟؟؟؟

راستی من اگه یکی از همین روزای نزدیک بمیرم، اصلاً زندگی کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زندگی کردن پیشکش، اصلاً می دونم زندگی یعنی چی؟؟؟؟

دلم واسه داداشی هم شور می زنه، درسته ارتباطش تقریباً با امیر قطع شده بود، اما با برادرش هنوز هم صمیمی هستن و فکر هم نمی کنم از دست دادن یکی از دوستای بچگی، هرقدر هم که ازش دور شده باشی، هرقدر هم که بدونی از زندگیش لذت نمی برده، تجربه راحتی باشه. به هر حال امشب بهش چیزی نگفتیم، مامان فردا صبح بهش می گنآخ

از وقتی این خبرو شنیدم، بغض راه گلومو بسته، ولی نمی دونم چرا گریم نمی گیره، راستش خودمم نمی دونم چرا و واسه کی اینقدر ناراحت شدم...

امیرجان روحت شاد، امیدوارم  به اون آرامشی که می خواستی، رسیده باشیافسوس

پ.ن : دیشب مامان و بابا رفتن منزل آقای ... . امیر روز دوشنبه کلیه درد می گیره و بالاخره با اصرار مامانش راضی می شه بره دکتر، تو مطب میگن که هرچه زودتر باید برسونینش بیمارستان. و اونجا با انجام آزمایش مشخص می شه که کلیه ش عفونت کرده، دچار نارسایی حاد کلیه شده و عفونت هم به خونش زده، سریع بستریش می کنن، تا ساعت 4 صبح تقریباً بیهوش بوده و بعد هم روه پر تلاطمش پر می کشه و میره، به همین راحتی برای من شنونده و به همین سختی برای مامانش...

نوشته شده در ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

این روزا دچار هموفیلی احساسی (رقیق شدن احساساتچشمک) شدم و خیلی زود گریه ام می گیره، مثلاً پریروز برای چندمین بار داشتم فبلم یک ذهن زیبا رو می دیدم گریه ام گرفت، جالب اینجاست با اینکه این فیلمو خیلی دوس دارم تا حالا نشده بود با دیدنش گریه کنم، امشب هم فیلم من سم هستم رو دیدم و همین ماجرا تکرار شد. البته این هموفیلیه تقصیر من نیستا، اشکال از هورمونامه که این روزا به هم ریختن.

در راستای همین ماجرا دیشب قبل از خواب از حرف مامان که داشت به خواهری می گفت نمی دونم چرا شادی برای ادامه تحصیل نمی ره خارج از کشور، کلی ناراحت شدم و وقتی رفتم تو تخت گریه م گرفت، یه دفعه احساس تنهایی کردم، خیلی شدید...

خیلی جالبه، خواهری اگه مشکل داشته باشه با من در میون می ذاره، خان داداش هم همین طور، سنگ صبور مامان هم که هستم، بابا هم یه وقتایی برام درد دل می کنه، اما من هیچ وقت از ناراحتیام براشون نمی گم، چون نمی خوام ناراحتشون کنم.

دوستام هم که همه پر. سارا دوست 22 سالم (22 ساله که با هم دوستیم) چند ماه پیش رفت امریکا، زهرا رفته انگلیس، فرناز هم که ازدواج کرده، هم کار می کنه و هم درس می خونه و سرش خیلی شلوغه، خلاصه که من مانده ام تنهای تنها...

یه دفعه دلم خواست که یکی باشه، نه هر کسی، یه آدم خاص، چقدر خوب بود، اگر که بود، دیشب سرمو می ذاشتم رو سینه شو و آروم می شدم...

یاد این آهنگ ابی افتادم، چقدر قشنگهلبخند

کی اشکاتو پاک می کنه

شبا که غصه داری

دست رو موهات کی می کشه

وقتی منو نداری

شونه کی مرحم هق هقت می شه دوباره

از کی بهونه می گیری شبای بی ستاره

...ناراحت

 

نوشته شده در ٢٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سلام دوستای گلم

می بخشید که چند وقتی غیبت داشتم، اخه این روزا خیلی خیلی مشغولم. از اون جایی که ترک عادت موجب مرض می شود، 2 هفته پیش نشستم با خودم یه بحث اساسی کردم، دیدم نخیر مثل اینکه الکی دارم می گم من دیگه نمی خوام درس بخونمو می خوام کار کنم. می گفتم این حرفو و فکر هم می کردم که خواستم همینه، اما از اون طرف کلاس زبان آلمانی رو ول کردم، می گفتم اول باید تکلیف دکترام معلوم شه، دو ساله می خوام برم کلاس رقص، هنوز نرفتم، چون تکلیف دکترام معلوم نیست و... . یه کم که فکر کردم متوجه شدم که خیلی خیلی دوست دارم دکترا بخونم، مخصوصاً الان که دو سال از فارغ التحصیلیم می گذره و خستگی پایان نامه از تنم بیرون رفته. چند هفته پیش رفتم دانشگاه، یه دفعه اینقدر دلم خواست که دانشجو باشم، واسه همینم تصمیم گرفتم درس بخونم و برای اولین بار در عمرم دارم جوری درس می خونم که خودم هم تعجب کردمتعجب، البته فقط روزی6 ساعت درس می خونم، اما این برای من یه رکورد که اصلاً فکر نمی کردم بهش دست پیدا کنم. تازه امروز صبح بعد از یه هفته که هی موبایل رو تنظیم کردم که ساعت 6 بیدار شدم و بعد خاموشش کردم، ساعت 6 از تختخواب اومدم بیرون و می خوام همین روال رو تا امتحان ادامه بدم،تاریخ امتحان 25 فروردینه  وقت زیادی ندارم، واسه همین کم میام نت. خیلی ممنون که بهم سر می زنید. برام دعا کنینلبخند

من برم بخوابم که صبح باید زود بیدار شمچشمک

نوشته شده در ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

ولنتاین امسال هم به تنهایی اما بر عکس سال های پیش به خوبی گذشت. امروز حساب کردم دیدم 12 ساله که هی می گم حتماً سال دیگه ولنتاین تنها نیستم و سال بعد بازم تنهاملبخند. هر سال از یه هفته قبل از ولنتاین افسردگیم شروع می شد و تا یه هفته بعدشم ادامه داشت، اما امسال واقعاً سرحال بودم، اصلاً هم احساس ناراحتی نکردم، فقط خیلی تعجب کردم، از اینکه از وقتی که این روز برام مهم شده، حتی در صورتی که کسی هم تو زندگیم بوده، یه شاخه گل هم نگرفتمناراحت، البته تقصیر خودم بوده ها تا طرف (منظور از طرف یه نفره) گفته که از این لوس بازیا خوشش نمیاد منم جوگیر شدمو احساس روشنفکری بهم دست داده و گفتم منم همین طورخجالت.

اما اینجا اعتراف می کنم که من هم خیلی دوست دارم هدیه بدم و هم هدیه بگیرم و هم اینکه دوست دارم کسی رو دوست داشته باشم و کسی دوستم داشته باشه و این موضوع رو بهم بگه.

البته امروز خیلی هم روز خالی یی نبود، ب... خیلی خیلی عزیز بهم زنگ زد و واقعاً خوشحالم کرد، یه چند تا اس ام اس هم داشتم از طرف دوستام ،البته 3 تاشون دخترن (نمی دونم چرا از من فقط دخترا خوششون میاد، اگه دری هم به تخته ای بخوره و یه مردی ازم خوشش بیاد یا زیر 7 ساله یا بالای 70لبخند). اینم قسمت من دیگه...

امروز با خودم نگفتم حتماً سال دیگه کسی هست، گفتم امیدوارم سال دیگه از امسال خوشحال تر با شم یا با کسی یا تنها، فرقی نمی کنه...

نمی دونم چرا از دیشب فکر می کردم، امروز زنگ می زنه و بالاخره صدای همو می شنویم، اما نزد، حتی اس ام اس هم نزد، شخصیتش که خیلی کم دربارش می دونم، برام جالبه، متفاوته خیلی زیاد ...

نوشته شده در ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دیروز گروه درمانی داشتیم. یکی از اعضا داشت راجع به دخترش که بیش فعاله صحبت می کرد. بعد که جلسه تموم شد و اومدیم بیرون، یکی از خانما اومده میگه دختر منم پیش فعال بود، اما درمان شده، از 3 سالگی تحت نظر روانپزشکه و.... من خودمم خیلی زحمت کشیدم، اینقدر کتاب خوندم در موردش...

تو دلم گفتم خانم عزیز اگه فقط یه کتاب در این مورد خونده بودی، الان هی دم گوش من پیش فعال، پیش فعال نمی کردی، من نمی دونم کدوم بنده خدایی اوایل که این اصطلاح مد شده بوده، اشتباهی گفته پیش فعال، ملت هم گیر دادن به اون اشتباهه هی می گن پیش فعال، هی من می گم بیش فعال ، بازم میگن پیش فعالکلافههمه هم که خدا رو شکر کلی اطلاعات دارن راجع به این بیماری، تا به بچه می گن بشین، نمی شینه ورش می دارن میارنش میگن خانم ... این بچۀ من خیلی پیش فعاله، یکی نیست بگه به خدا بچه تون پیش فعال نیست، نه بچۀ شما نه هیچ بچۀ دیگه ای پیش فعال نیست، البته ممکنه بعضی از بچه ها بیش فعال باشن، اما پیش فعال هرگز...چشمک

نوشته شده در ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

از اون جایی که کامپیوترم رو فرمت کردم،فعلاً آنهگی واسه گوش کردن ندارم، اما در عوض یه شعر خیلی قشنگ دارم، برای شروع یک هفته خوب و زیبالبخندعاشق این شعرمقلب

به هر عابری سلام کنیم

عشق را وارد کلام کنیم
تا به هر عابری سلام کنیم

و به هر چهره ای تبسم داشت
ما به آن چهره احترام کنیم

هرکجا اهل مهر پیدا شد
ما در اطرافش ازدحام کنیم

چشم ما چون به سروسبز افتاد
بهرتعظیم او قیام کنیم

گل و زنبور، دست به دست دهند
تا که شهد جهان به کام کنیم
این عجایب مدام درکارند
تا که ما شادی مُدام کنیم

شُهره زنبور گشته است به نیش
ما ازو رفع اتهام کنیم

علفی هرزه نیست در عالم
ما ندانیم و هرزه نام کنیم

زندگی در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف این پیام کنیم

«سالکا» این مجال اندک را
نکند صرف انتقام کنیم
در عمل باید عشق ورزیدن
گفتگو را بیا تمام کنیم

عابری شاید عاشقی باشد
پس به هر عابری سلام کنیم.

مرحوم مجتبی کاشانی (سالک)

نوشته شده در ۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

هر موقع می خوام به داشته هام فکر کنم، بعد از خانوادم، اولین چیزی که به خاطرش از خدا ممنونم دوستان خوبم هستن، درسته که تعدا دوستام خیلی کمه، ولی همون سه چهار تا دوست به یه دنیا می ارزن. توی دوران زندگی فقط یه دوست نامناسب داشتم،که تو دوران دانشگاه با هم آشنا شدیم، بعد از یه مدتی چون فهمیدم روحیاتمون به هم نمی خوره (البته یه مدت منظورم 3 ساله) ارتباطمو باهاش کم کردم و چون تو دوران ارشد دانشگاهامون از هم جدا شد ، با هم در تماس نبودیم، تا اینکه دو سال پیش یه بار زنگ زد و کاری کرد و چیزی گفت که من که اصولاً بهم بر نمی خوره از دستش ناراحت شدم و دیگه کاملاً باهاش کات کردم.

حالا امروز صبح زنگ زده اونم با یه شماره ناشناس و نه به گوشیم که به خونه، تازه ازم می خواد براش کاری انجام بدم که منم گفتم نه، چون نه دلم می خواست این کارو انجام بدم و نه اینکه وقتشو داشتم، از صبح یه احساس بدی دارم، یه جورایی احساس حماقت می کنم، یاد کاراش افتادم و اینکه من چقدر ساده بودم که حرفاشو باور می کردم ناراحت

نوشته شده در ۳٠ دی ۱۳۸٩ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

هر قدر که این دوستان ما می گفتند،این عصر تکنولوژی ، عصر خوبی نیست و ممکن است آدمیزاد در چشم برهم زدنی یک خواستگار بالقوه را ازدست بدهد، ما می گفتیم که نه، حاشا و کلا که اینگونه نیست. تا اینکه اتفاقی اوفتاد که ما مجبور به تایید گفتار دوستان شدیم. ماجرای زیتون را که خاطرتان هست.

این پترس خان که از قضا اولین عشق زندگی ما محسوب می شد و ما در عنفوان جوانی (دو سال و نیمه گی) پی برده بودیم با وجود او انگار که نیمۀ گمشده مان را یافته ایم و او هم که بسی از ما بزرگتر بود (چهار و سال و نیم داشت) وعده و وعیدهایی داده و گفته بود آری بدان که همی درست فکر کرده ای، همین که دید (یعنی شنید) دخترخاله اش بسی بی ادب شده، دلش شکست و فی المجلس به جستجو پرداخت و ظرف دو روز عروسی بس مودب و استرلیزه و هموژنیزه برای خود مهیا نمود و این چنین شد که امروز خاله جان به خانه ما زنگ فرمودند و والدین این بنده حقیر فقیر سراپا تقصیر را برای شرکت در مراسم بله بران پترس خان دعوت کردند.

شنیدن این خبر همانا و جاری شدن سیل اشک از چشمان بنده همان، از آن زمان تا به حال غرق در تفکرم که چه می شد اگر:

1. پترس جان اینقدر بی جنبه نبود و با شنیدن یک جمله حکم به بی ادبی من نمی داد، حداقل به ما فرصتی می داد تا در عمل به وی ثابت کنیم مودب بودنمان را ، چه از قدیم گفته اند شنیدن کی بود مانند دیدن ...

2. اگر بنده را تریپ روشن فکری بر نمی داشت و در جواب پسرخاله جان می گفتم، به یاد اولین باری افتادم که با هم به شکار قورباغه ای که پی برده بودیم به بیماری قلبی مبتلاست رفته بودیم، تا به طور رایگان او را تحت عمل جراحی قلب باز قرار دهیم ...

3. سر میز با اینکه زیتون دوست ندارم، چند دانه زیتون تناول می کردم، قطعاً نمی مردم...

4. یا اینکه اصلاً خداوند، این مادۀ بدبو و بی خاصیت را نمی آفرید...

5. و یا اینکه یک بار در عمرم قبل از اینکه حرف بزنم کمی فکر می کردم ...

الغرض پس از اینکه ضجه موره هایم تمام می شود به مامان می گویم: آیا در آن صبح بهاری که برای اولین بار رویم را دیدی و در آغوشم گرفتی اصلاً به ذهنت خطور می کرد که سرنوشت من به وسیلۀ زیتون مشخص شود؟

و بعد هم گفتم: مادر جان، اگر چند سال پیش به جای اینکه به دنبال عروس بگردی( چیزی که زیاد است عروس) به دنبال داماد می گشتی، الان not only  که برادرم بدبخت نشده بود، but olso   که دیگر من هم خوشبخت شده بودم و یک دانه زیتون ناقابل نمی توانست زندگیم را دگرگون سازد.

نوشته شده در ٢۸ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دیشب شام مهمون داشتیم. داشتم تو آشپزخونه لبخند بر لب زیتونارو می شستم که بریزم تو ظرف، یکی از پسرخاله هام که خیلی پترس اومد برای کمک.

پترس : به چی داری می خندی؟

من : به این زیتونا

پترس: چیشون خنده داره اونوقت؟

من : نگا کن چقدر خوش رنگ و بامزن، با آدم حرف می زنن

پترس: (آیکون خدا شفات بده ، واقعاً که روانشناسی...)

بعد از شام موقع جمع کردن میز ،پترس میگه: پس چرا زیتون نخوردی؟

من: عزیزم قرار نیست من هرچی باهام حرف میزنه رو بخورم که

پترس: (آیکون تعجب و چشمهای باز) شادی چقدر بی ادب شدی

من: (آیکون کاملاً گیج) من؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ٢٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

اگه نمیدونین، بدونین که علت بارش این برف خیلی قشنگ شادی خانومه.

دیشب داشتم با دوستی صحبت می کردم و گفتم که من برف خیلی دوست دارم، گفت امیدوارم صبح که بیدار شدی ببینی هم جا پر از برفه.

و اینطوری شد که ایشون دعا کردنو برف اومد، قرار شده از این به بعد هرچی خواستم بگم این دوست زحمت دعاش رو بکشه، که دیگه نیازی به تو صف واستادنو نوبت گرفتن نباشه و زود برآوره بشهچشمکشما هم برین دعا کنین به جون من...

ممنون دوست خوبملبخند

تازه امروز صبح هم رفتم سر کار، دیدیم هیچ آدم سالمی امروز نمی یاد مشاوره،گفتم من میرم خونه هر کی هم اومد بدونین حالش خیلی بده یه راست بفرستینش بیمارستان نیشخند

ولی خودمونیما واقعاً که برف خیلی زیبایی داره می باره، برای همین سلام بر برف...

برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!

بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.

پاکی آوردی ــ ای امید ِ سپید!

همه آلوده‌گی‌ست این ایام.

راه ِ شومی‌ست می‌زند مطرب

تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام

اشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خند

 

ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،

نقش ِ هم‌رنگ می‌زند رسام.

مرغ ِ شادی به دام‌گاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام!

ره به هموارْجای ِ دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام!

تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست

کآتش از آب می‌کند پیغام!

کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد

 که طمع بر گرفته‌ایم از کام...

خام‌سوزیم، الغرض، بدرود!

تو فرود آی، برف ِ تازه، سلام!

زنده یاد احمد شاملو قلب

نوشته شده در ٢٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

اینم از آهنگی که همیشه دوسش دارم و حسابی کوکم می کنه

چه می کنه این حضرت مولانا، البته خداییش خواننده هم خوب خونده

نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
 
نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست
درج عطا شد پدید غره دریا رسید
 
صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست
صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست
 
این خرد پیر کیست این همه روپوشهاست

چاره روپوشها هست چنین جوشها
چشمه این نوشها در سر و چشم شماست

.....

نوشته شده در ٢٤ دی ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

اصولاً من روزای جمعه از صبح یه آهنگ خاصی رو انتخاب می کنم و گوش میدم و یه شعر هم می خونم، چون این کار برای شروع هفتۀ جدید بهم انرژی می ده،در طول هفته هم بیشتر همون آهنگ خاص رو گوش می دم، یه جورایی خستگیم رو در میاره و بهم آرامش میده. تصمیم گرفتم از این به بعد شعرایی رو که جمعه ها می خونم و آهنگایی رو که گوش می دم ، اینجا یادداشت کنم، اینطوری هم تو خاطرم می مونه، هم اینکه می فهمم چه تاثیری روم میذارن.

این شعری که امروز کلی ازش لذت برد از زنده یاد سهراب سپهری که یه زمانی شعراشو دوس نداشتم، اما حالا خیلی دارم...

من به سیبی خشنودم

و به بوییدن یک بوته بابونه.

من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.

من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد.

و نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ، ماه را نصف کند.

من صدای پر بلدرچین را می‌شناسم،

رنگ‌های شکم هوبره را، اثر پای بزکوهی را.

خوب می‌دانم ریواس کجا می‌روید،

سار کی می‌آید، کبک کی می‌خواند، باز کی می‌میرد،

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو

برود.

زندگی‌ جذبه دستی است که می‌چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.

زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی «ماه»،

فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی «مجذور» آینه است

زندگی گل به «توان» ابدیت،

زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،

زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفسهاست.

هر کجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می‌رویند

قارچ‌های غربت؟

نوشته شده در ٢٤ دی ۱۳۸٩ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امروز از اول صبح با مزه شروع شد. با صدای زنگ تلفن خونه از خواب پریدم و مثل بیشتر اوقاتی که با صدای زنگ در یا تلفن از خواب بیدار می شم تپش قلب گرفتم. حالا هرچی با خودم فکر می کنم امروز چند شنبه است و من باید برای کار کجا برم، مگه یادم میاد. خلاصه بعد از چند دقیقه تفکر عمیق و مبسور پی بردم که بلاه 4 شنبه است. سریع پا شدمو برنامۀ روزم رو مرور کردم، باید مدارکم رو می بردم تحویل می دادم. بابا لطف کردنو تا یه مسیری منو بردن. بهشون می گم فکر کنم این پالتم خراب شده.

با تعجب نگام می کنن و می گن: خراب شده؟ منظورت اینه که کهنه شده

می گم نه دیگه خوب گرم نمی کنه، هنوز سردمه

بابا می خندن و من هم. کلی فیلسوف شدم امروز و کلی فکرای جورواجور اومد تو ذهنم.

تو راه که دارم میرم با خودم فکر می کنم چقدر خوبه که من کار ثابت ندارم، چقدر خوبه که هر روز برای کار باید برم یه جای متفاوت.  چند وقت پیش که اوضاع مالیم یه کم بهم ریخته بود، پشیمون شدم از اینکه تو آزمون آموزش و پرورش شرکت نکردم، اما الان خوشحالم، چون می دونم کار درستی کردم. من اصلاٌ دوست ندارم هر روز سر یه ساعت منظم بیدار شم، بدون اینکه نیازی به فکر کردن داشته باشم و آماده شمو برم سرکار ، فکر اینکه 30 سال هر روز یه کارو انجام بدم هم برام عجیب و غریبه. اینکه صبح ساعت 6 از خواب بیدار شمو یه دفعه یادم بیفت ا امروز 2 شنبه ست و می تونم تا ساعت 8 بخوابم لذتی داره که با هیچی عوضش نمی کنم (البته من آدم خواب آلویی نیستم ها، اما اینکه برنامۀ هر روزم با هم فرق داره برام جالبه، شاید این برای خیلی از کسایی که منو می شناسن عجیب باشه، آخه به ظاهر آرومم نمی یاد که یک نواختی برام ناراحت کننده باشه.

تا رسیدن به مقصد باید کمی پیاده روی کنم، اونم تو این سرما و با این پالتوی خراب. یه دفعه توجهم به مردی که جلوی من راه می ره جلب می شه. قد بلند، بارونیه نوک مدادی بلند، شانه های فراخ، دست ها توی جیب و موهای پر جوگندمی. یک دفعه یاد بابالنگ دراز می افتم، چقدر شبیه به اون تصویری که من از بابالنگ دراز تو ذهنم داشتم. دوست دارم چهرش رو هم ببینم، اما قدماش بلنده و من با قدم های مورچه ایم نمی تونم بهش برسم، ناامید شدم و دارم سعی می کنم به همین نمای پشت بسنده کنم، که جلوی یک عکاسی می ایستد، قدم هایم را تند می کنم، سعی می کنم نگاهش کنم، نه صورتش اصلاً شبیه بابالانگ دراز خیالی من نیست. حالم کمی گرفته می شود و به راهم ادامه می دهم، با خودم می گم کاش چهرش رو ندیده بودمو فکر می کردم که همون بابالنگ درازی که از 10 سالگی همیشه و همه جا همراهم بوده، اما دیگه دیده بودمش.....

یاد این افتادم که بابا لنگ دراز دروازۀ ورود من به دنیای کتاب های بزرگسالان بود، کتابی که خواهر گلم بهم هدیه داد و همیشه جزء کتاب های محبوب من بوده و هست، همانطور که فکر بابالنگ دراز همیشه همرام بوده و هست...

ماهنامه هم بعد از 3 مای وقفه دوباره منتشر شده، اونم چی با یهشکل و شمایل خیلی خیلی ناز. تو راه برگشت خریدمشو داشتم صفحاتشو نگاه می کردم که چشممم به اسم خودم افتاد، یادم اومد با اینکه هر ماه مجله رو دارم، حتی یه بار هم مطالب خودم رو نخوندم، دلیلش رو هم می دونم، چون می ترسم به نظرم خیلی خوب نیاد، رو همون صفحه می مونمو شروع می کنم به خوندن، این مطلب که تمام می شود می روم سراغ مطلب بعدی، اونو هم می خوندم، نه بابا شادی خانم همچینم بد نمی نویسیا، خوشمان آمد...

اخرم اینکه امروز دلم همش چیزا گرم می خواست: ماشین گرم، اتاق گرم، نوشیدنی داغ، غذای گرم و یه آغوش گرم. که خدا رو شکر بیشترش بود، فقط آخریه که خیلی هوسشو کرده بودم نبود.

فکرشو بکن آدم بیاد خونه، یه دوش آب گرم بگیره، یه چای داغ با عزیزش بخوره، بعد هم بره تو یه تخت گرم که اون با آغوش باز و گرمش منتظرشه، چه شود...

نوشته شده در ٢٢ دی ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

ظهر با یکی از مراجعام بیرون قرار داشتم. برای برگشت به خونه منتظر تاکسی بودم که مامان زنگ زدن.

مامان : سلام شادی جان کجایی مامان؟

من : سلام تو خیابون ... منتظر ماشینم، چطور؟

مامان : تلویزیون داره برنامه در شهرو نشون می ده، فکر کنم خود .... باشه

من: (متعجب)

مامان : صداشو گوش کن ببین خودشه

گوش می کنم، خودتی

مامان : اره خودشه، الان اسمشو زد آقای ....

من : (لبخندی نامحسوس)

مامان: اصلا فکر نمی کردم این شکلی باشه

من : مگه چهرشو هم نشون می ده؟؟؟؟؟؟؟

مامان : آره، داره راجع به برنامه توضیح می ده، همیشه فکر می کردم باید خیلی خوش تیپ و خوش چهره باشه که اینجوری دل دخترمو برده.

خداحافظی می کنیم و من به یاد پارسال همین موقع ها می افتم که چقدر حالم بد بود.

به این فکر می کنم که وقتی بهم تلفن می کردی، وقتی صدای آهنگ HELLO رو از گوشیم می شنیدم چه حالی می شدم، به یاد اون روزایی که با اینکه خیلی ازت ناراحت بودم واسه خاطر شنیدن صدات چه ترفندهایی که نمی زدم، یاد روزی می افتم که واسه خاطر دیدنت  چند ساعت خیابون محل کارتو بالا و پایین رفتم، یا اون روزی که اومدم پارک لاله و چند ساعت زمین فوتبالی رو که شب قرار بود تو توش بازی کنی نگاه کردم، چه میکرد اون روزها قلب من، وقتی که گوشیم زنگ می خورد و من پیش خودم می گفتم شاید تو باشی و با یه شماره دیگه زنگ زدی، اون روزا تصورش هم برام محال بود که صداتو بشنوم و هیچ حسی نسبت بهش نداشته باشم، محال بود تصور کنم که تو داری تو تلویزیون صحبت می کنی و من خیلی آروم تو خیابون منتظر ماشین وایستادمو و حتی دنبال تلویزیون هم نمی گردم، فکرشم نمی کردم که بتونم دوباره برنامۀ در شهرو ببینم بدون اینکه حالم بد شه، اما شد، همۀ اینها شد و خیلی راحت تر و بهتر از اونی هم که من فکر می کردم شد، خداجونم دوست دارم، مرسی که با من اینقدر مهربونی و هوامو داری.

ازتو هم ممنونم، به خاطر همۀ چیزایی که مستقیم و غیر مستقیم بهم یاد دادی، از وقتی با تو آشنا شدم سواد سینماییم که در حد صفر بود به 5/4 رسیده، و یه چیزی که خیلی برام مهمه اینکه آشنایی با تو باعث شد از موسیقی و آواز سنتی لذت و حظ ببرم.

تو خیلی چیزای دیگه هم بهم یاد دادی، مثل اینکه هر کسی هرقدر هم خوب باشه می تونه دروغ بگه

 یادته که به من گفتی دکتر گفته امواج موبایل برات ضرر داره و گوشیت دستت نیست؟ اما به اس ام اس ناشناس دوست من نفرستاده جواب دادی، البته شایدم برادرت جواب داده، چه می دونم... اون روز من شکستم جلوی دوستم،و پیش خودم، اونقدر از دستت ناراحت شدم که دیگه نتونستم مثل همیشه سکوت کنم و خواستم بدونی که فهمیدم...، امروز هم خوشحالم از کاری که کردم، شاید این کار من باعث شده باشه نفر بعدی رو اینقدر احمق فرض نکنی. و دیگه خجالت هم نمی کشم، چون متوجه شدم هر کسی فقط مسئول کار خودشه، اگه تو راست نمی گی، چرا من باید خجالت بکشم؟

جایی نوشته بودی: سعی نکن خوب حرف بزنی، حرفای خوب بزن و من اینجا می گم آقای ... حرفای خوب زدن رو همه مون بلدیم، فکر نمی کنی عمل کردن به اون حرفاست که مهمه؟

پ.ن 1: چند شب پیش خواب دیده بودم که فوت شدی، خدا رو شکر که سالمی

پ.ن2: مامان گفتن اون موهای قشنگتو که من خیلی دوست داشتم کوتاه کردی، مبارک باشه (فکر کنم به همین خاطر به نظر مامان خیلی خوش تیپ نیومدی)  ، البته من هیچ وقت به مامان نگفته بودم که خیلی خوشتیپی گرچه به نظرم بودی...

نوشته شده در ۱٧ دی ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

هرچی مراجع برام میاد آخر مشکلش یه جورایی به یه مرد ختم می شه.

میام خونه با دوستام حرف می زنم، باز هم حرف از مرداس، برای اینکه خستگیم در بره زنگ می زنم به یکی از اقوام میگه شادی دارم یه کتاب می خونم راجع به اینکه چطور میشه مردا رو خر کرد که باهات بموننتعجب.گفتگومون با همکارا هم اگه مجرد باشن در مورد اینه که بهشون راهکار بدم چطور یکی رو گیر بیارن که باهاشون ازدواج کنه (کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودیچشمک) و اگر هم متاهل باشن چطور شوهراشونو نگه دارن.

آیا واقعاً نمی شه بدون بودن یه مرد تو زندگی، ازش لذت برد؟ البته منم دوست داشتم که یکی بود بعد از جلسات سخنرانیم زنگ بزنه، بپرسه عزیزم چه کردی، یه نفر که باهاش احساس امنیت کنم و کلی حسای خوبو تجربه کنم، اما الانم دارم از زندگیم لذت می برم، کلی نقشه دارم واسه هر روزم و کلی کار... .

نمی دونم شاید هم من غیر طبیعی امسوال، اما در حال حاضر ناراحت می شم برای هم جنسام ، اونایی که فقط با وجود یه مرده که معنا پیدا می کنن...

واقعاً ما اینقدر ناقصیم و محتاج؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱٥ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody