﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دفترچه ممنوع</title>
    <description>daftarchemamnue's description</description>
    <link>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 10:06:57 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>کامنت...</title>
      <description>&lt;p&gt;تا به حال از دیدن یه کامنت این حس بهم دست نداده بود. حس خوشحالی، تعجب، هیجان و دلتنگی و...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اصلاً انتظار نداشتم که کامنت بزاره،واسه همین کلی تعجب کردم. خوشحال شدم از اینکه هنوز از یادش نرفتم و با چیزی که نوشته بود، یاد یه سری خاطرات افتادم و دلم عجیب براش تنگ شد. هنوزم نمی دونم چرا از این آدمی که این همه با هم تفاوت داشتیم، خوشم اومده بود، اما اینو می دونم که علاقه هه هنوز از بین نرفته...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند روز پیش میم برای کمک اومده بود اینجا، گفت دیشب آقای ... زنگ زده بود، پشت خطی بود جواب ندادم، با خودم گفتم میم هم نشدیم که به بهونه کار بعضی وقتا آقای ... بهممون زنگ بزنه یا همدیگه رو ببینیم حتی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوس داشتم در جواب کامنتش حال و احوالشو بپرسم، بهش بگم :&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;گله بی گلایه ، بدون کنایه / دلم تنگته&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی / دلم تنگته&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;ببین که چه ساده ، بدون اراده / دلم تنگته!...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;اما هیچ کدوم از اینا رو ننوشتم، بلکه یه جواب کاملا مرتبط به نظرش دادم، که در اصل به احساس من هیچ ربطی نداشت&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/post/178</link>
      <comments>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/comments/252545/9460956/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-252545.post-9460956</guid>
      <pubDate>Fri, 18 May 2012 10:06:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هر شب تنهایی...</title>
      <description>&lt;p&gt;امشب به اندازه تموم دنیا دلم گرفته.&amp;nbsp; دلم میخواد بشینمو یه دل سیر گریه کنم، اما این اشکای لعنتی هم خودشونو واسه من گرفتن. چند روزیه خیلی احساس تنهایی می کنم، دلیلش رو هم نمی دونم. خیلی نیاز دارم که یکی باشه بتونم باهاش حرف بزنم. دوسم داشته باشه، دوسش داشته باشم، ازم حمایت کنه، دیگه خسته شدم بس که درس خوندمو کار کردم، دلم چیزای دیگه می خواد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یعنی تو این دنیا به این بزرگی یکی نیست که یه خورده شبیه من باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند دقیقه پیش رفته بودم اف بی، اونم آنلاین بود، یه دفعه کلی دلم براش تنگ شد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما من آدم خودمو می خوام، بابا این&amp;nbsp;mr.right&amp;nbsp;ما کجا قایم شده آخه؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/post/177</link>
      <comments>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/comments/252545/9440508/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-252545.post-9440508</guid>
      <pubDate>Mon, 14 May 2012 20:10:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شادی مصمم می شود...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://daftarchemamnue.persianblog.ir/post/176/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/post/176</link>
      <comments>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/comments/252545/9394721/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-252545.post-9394721</guid>
      <pubDate>Sun, 06 May 2012 15:11:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نرگس با عطر سبزی صحرایی</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز از صبح که رفتم سر کار، همش حس می کردم بوی سبزی صحرایی میاد، پیش حودم گفتم شاید یکی از بچه ها کوکو سبزی آورده، ولی موقع ناهار فهمیدم که اشتباه حدس زدم. تازه وقتی موقع اومدن همکارم دسته گل نرگس رو میزو بهم داد، دوزاریم افتاد. اما من ریلی تا حالا گل نرگس با عطر سبزی صحرایی ندیده بودما، الان هم محض احتیاط دوباره بوش کردم ، دیدم بعله همون بو رو می ده، جلل الخالق واقعاااااااا&lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" alt="تعجب" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی دونم وقتی داشتم این شغلو انتخاب می کردم، پیش خودم چه فکری کرده بودم. فکر نمی کنم اصلا به این موضوع که ممکنه چه چیزایی ببینمو بشنوم فکر کرده باشم. اما الان می دونم که ممکن هر چیزی ببینمو بشنوم ، خدا رو شکر که چیزایی که می شنوم، خیلی رو خودم تاثیر نمی ذار، یه چیز دیگه ای هم که خیلی برام جالبه، اینه که آدما چطور به منی که نمی شناسن، اعتماد می کننو از خصوصی ترین و عمیق ترین لایه های درونی شون برام صحبت می کنن. همیشه دوس داشتم به دیگران کمک کنم (همان طور که خیلیا به من کمک کردن) امیدورام بتونم این کارو انجام بدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند وقت پیش یه پسر تقریبا 30 ساله اومکد پیشم، واسه مشاور تحصیلی، ترم 5 بود و 3 ترم هم مشروط شده بود. جوون خوش تیپی بود. سبزه، لاغر و خوش تیپ، در ضمن ادکلنی هم زده بود که من بوشو دوس دارم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;. اما چیزی که در کنار اینا توجه منو جلب کرد، کبودی های عمیق پای چشاش بود (ببین چقدر تابلو بوده که من فهمیدم&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;). ازش پرسیدم کسی تو زندگیش هست، گفت نه، پرسیدم با دوستاش زیاد بیرون می ره گفت نه. گفت بجز زمانی که دانشگاه میره، بقیه روزو تو خونه س، یه کم تعجب برانگیز بود. گفت هیچ انگیزه ای نداره، به هیچ کاری علاقه نداره و...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با هم براش برنامه ریزی کردیمو رفت، بعداً همکارم اومد پیشم، گفت که این آدم 7 سال به خواهرش که 10 سال ازش کوچیکتره تجاوز می کرده. اصلا باورم نمی شد، آخه مگه ممکنه آدم به این باشخصیتی، به این متینی،نه... &lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;، اما متاسفانه حقیقت داشت. حالا برای خواهرش خواستگار اومده بودو می خواست ازدواج کنه، اما... . دیروز که من نبودم، همکارم از مادرشون خواسته بود بیاد پیشش و ماجرا رو بهش گفته بود، می گفت مادره اینقدر جیغ کشیدو خودشو زد که از حال رفت&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;، خوب شد من نبودما، اگرنه می شستم همونجا گریه می کردم، بیچاره مامانه دیگه چطوری می خواد تو اون خونه زندگی کنه آخه&lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" alt="گریه" border="0" /&gt;. باباشون هم از اون آدمای مذهبیه خشکه مقدسه که اگه بفهمه همه خانواده رو می کشه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا دلیل اون گودیه پای چشمو بی انگیزگی رو می فهمم، اما کاش نمی فهمیدم. حالا قراره از هفته دیگه من با این آدم کار کنم، خدا کنه که بتونم خودمو کنترل کنمو بدون سوگیری بهش کنم، فکر می کنم اون خودش هم قربانیه شرایطه اگر نه کدوم ادم سالمی... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/post/175</link>
      <comments>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/comments/252545/9394375/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-252545.post-9394375</guid>
      <pubDate>Sun, 06 May 2012 14:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جشن دکتری</title>
      <description>&lt;p&gt;بعد از هشت ماه که از قبولی من می گذره، دیشب بالاخره جشن قبولیم برگزار شد. این چند روزه که خواهری اومده همش مهمون داشتیم و هممون خسته بودیم. اما مهمونی دیشب خیلی خوش گذشت، بعد از مدت ها یه تکونی به بدن دادیمو دوستای بابا هم که با رقصای قشنگشون حسابی سر ذوق آوردنمون. مخصوصاً یکی از عموها که کرده و با خانوادش کردی رقصیدن. دیشب تازه به این مطلب پی بردم که چقدر رقص کرده قشنگه، اما متاسفانه خیلی هم سخته، من که عمرا یاد بگیرم، اما دیدنش هم لذت بخشه، من به همون هم راضیم&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;. مقادیری هدیه هم گرفتم، که بیشترشون رو بخشیدم به مامانو خواهری، چونکه لباسا برام بزرگ بودن، آخه یکی نیست بگه واقعاً فکر کردین سایزه من لارجه آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;. البته اشکالی نداره، خواهری اینقدر چیزای خوشگل برام آورده که دیگه تا 1سال فولم&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;. این چند روزه خیلی خوب بوده، گرچه یه مقدار استرس تکالیف دانشگاه رو دارم، اما داره بهم خوش می گذره. تازه کلی هم کدبانو شدم واسه خودمو از خودم سلیقه نشون می دم، من همینجوریم همیشه وقتی سرم خیلی شلوغه کدبانوگریه خونم هم می زنه بالا &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه که ایام به کام است ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینم تعدادی از آثار هنری من&lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" alt="مژه" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://up.vatandownload.com/images/ysw9ni80ujnv7z11m1vh.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://up.vatandownload.com/images/e86nf1sxu0ac9ebwfuta.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://up.vatandownload.com/images/as0dqyxti9rvtx9sof.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="vertical-align: middle;" src="http://up.vatandownload.com/images/a2ipi9d5jwsjfuwn9bp.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/post/174</link>
      <comments>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/comments/252545/9364526/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-252545.post-9364526</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 07:34:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تو رو ندیدن سخته...</title>
      <description>&lt;p&gt;نمی دونم چرا همه فکر می کنن من چون روان شناسم همه مسائل باید برام حل شده باشه. چند روز پیش که با آقای ب ب حرف زده بودم، ناراحت بودم و وقتی خواستم قضیه رو برای مامان تعریف کنم، چشام پر اشک شد. مامان هم گفت :" آخه این موضوع گریه داره؟ تو باید قوی تر از این حرفا باشی&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;. اون موقع خیلی دلم می خواست که مامان بغلم کنه، بگه عزیزم اشکالی نداره، می دونم که ناراحتی تا سرمو بذارم رو شونه شو دلفمو خالی کنم، اما وقتی دیدم اینجوری میگه، هم واسه اینکه نشون بدم قویم، هم به خاطر اینکه نمی خواستم ناراحت بشه، سعی کردم خودمو کنترل کنم. بابا هم هر وقت من ناراحت یا عصبانی می شم میگه مثلاً تو خودت روان شناسی ها...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر می کنم اینقدر از این حرفا شنیدم، این امر بر خودم هم مشتبه شده&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;. امروز اون خانمی که میاد خونمون واسه کمک تو کارها قالمون گذاشتو نیومد، و از اون جایی که خواهری امشب میاد، منو مامان کزت شدیمو افتادیم به جون خونه، حالا بماند که تو اون هاگیر، واگیر هم من چند بار به این فکر افتادم، که اون هفته 5شنبه کجا بودمو چه می کردم... . القصه عصری واسه استراحت اومدم پای پی سی و با اینکه می دونستم احتمالاً اون هم تو فیض بوقه رفتم فیض بوق، بگو دختر مگه مرض داری؟ تو که می خوای بازی کنی، خب آفلاین برو. &lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;&amp;nbsp;. خلاصه آنلاین رفتمو دیدم که اون هم آنه. خیلی برام سخت بود که ببینم هست، اما با من حرف نمی زنه، خواستم سلام کنم، دیدم هنوز یه هفته هم نشده خودم گفتم کات کنیم، سلام کنم بگم که چی؟؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سلام نکردمو دیگه نتونستم بازی هم بکنم، اونم سلام نکرد، البته انتظار هم نداشتم ازش که سلام کنه. اما حالم خیلی گرفته شد، دلم براش تنگ شده، نمی دونم چرا فکر می کردم، به محض اینکه این رابطه کات بشه، همه چی خوب می شه و من هیچ حس بدی رو تجربه نمی کنم، جدی جدی باورم شده بود روئین تنم&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته به طور کلی حالم خوبه، اما وقتی یه چیزایی رو می بینم که منو یادش می ندازه، یا وقتی آنلاین می بینمش ناراحت می شمو دلم براش تنگ میشه، البته می دونم که این چیزا طبیعیه، چون بهش علاقه مند شده بودم. اما دوس دارم که این حسا زودتر دست از سرم بردارن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه خوب که خواهری داره میاد، حسابی سرم شلوغ پلوغ می شه. به علاوه استادامون هم طی یک اقدام غیر منتظره اعلام کردن تا آخر اردیبهشت باید همه کارهامونو تحویل بدیم و رسماً ما رو دچار بدبختی کردن، بنابراین دیگه وقت کمی واسه فکر کردن به اون باقی می مونه. در ضمن یه نقشۀ شیطانی هم دارم، اما نمی دونم جرات عملی کردنشو دارم یا نه&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیدوارم زودتر به نبودنش عادت کنمف می گم خوبه که اهل ابراز احساسات نبود،&amp;nbsp; اگرنه که عادت به نبودنش خیلی سخت تر می شد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/post/173</link>
      <comments>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/comments/252545/9340257/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-252545.post-9340257</guid>
      <pubDate>Thu, 26 Apr 2012 17:49:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>الفی اتکینز</title>
      <description>&lt;p&gt;این ترم ما یه استادی داریم، که هرچی ازش بگم کم گفتم. از این پیرمردهای نازنینی که خیلی ماهن از همونا&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;. من قبل از اینکه بیام این دانشگاه اسمشونو خیلی از دوست جون شنیده بودم، آخه دوران لیسانس و فوق استادشون بودن، اما خودشونو ندیده بودم. ترم پیش یه روز تو راهرو واستاده بودیم تا کلاسمون خالی شه، ایشون اومدنو با استاد ما سلام و احوال پرسی کردن. همون موقع که دیدمشون تو دلم گفتم وای چه پیرمرد نازنینی&lt;img title="خوشمزه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/38.gif" alt="خوشمزه" border="0" /&gt;&amp;nbsp;و بعد فهمیدم که بعله ایشون همون استاد فلانی هستن. این جناب استاد قیافه شونو که آدم می بینه یاد الفی اتکینز می یفته، شاید اصلا یکی از دلایلی که من خیلی دوسشون دارم همین باشه چون تو بچگیام عاشق الفی بودم (تحلیل روانی از این اساسی تر&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;). خلاصه که همون اول ترم ازمون روز تولدمونو پرسیدنو روز تولد خودشون رو هم گفتن. ما هم تصمیم گرفتیم براشون یه جشن کوچولو بگیریم، یکی از بچه ها زحمت کیک رو کشید، منم هدیه رو خریدم و یکی دیگه هم وسایل پذیرایی رو آورد، وقتی که استاد وارد اتاق شدنو رو میزو دیدن، واقعاً خوشحال شدن، یعنی اینو هممون حس کردیم و واسه همین ما هم کلی ذوق کردیم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینقدر این مرد ماهه که حد نداره، می شه گفت یه انسان کاملاً سالمه از نظر شخصیتی، چیزی که متاسفانه این روزا نادره. تازه&amp;nbsp; شبیه راجرز روان شناس مورد علاقه منم هست، اخلاقیاتشون هم شبیه همه آخه&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;. هر هفته برامون از اتاقش قهوهو شکلات میاره، اونم چه شکلاتایی، اعتراف می کنم از اون جلسه ای که برامون after eight آورد، بیشتر عاشقش شدم. شاید به جرات بتونم بگم تنها استادیه که مثل دانشجوی دکتری با ما رفتار می کنه. در یک کلام یک &lt;strong&gt;انسان شریف و بسیار بسیار بزرگواره ، &lt;/strong&gt;با اینکه سنشون کمی بالاس، امیدوارم سالیان سال، سالم و سرحال زنده باشن، تا جوونای ایرانی بتونن ازشون درس بگیرن، هم درس روان شناسی و هم درس زندگی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1: من دیشب بعد از مدت ها مصطفی صندل رو دیده بودم، جو گیر شده بودم، هینجا و از همین تریبون اعلام می کنم، من در شرایط مساوی الفی اتکینز (استاد مربوطه) رو به تمام مردای دنیا ترجیح می دم&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: دیشب تولد فسقلی بودو خان داداش اینا اینجا بودن، صبح زنگ می ده فک کنم دیشب اومدم تو باهات روبوسی نکردم، از دستم ناراحت شدی، می گم ا مگه روبوسی نکردی؟&lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" alt="تعجب" border="0" /&gt;&amp;nbsp;بعد براش توضیح دادم که ماجرا چی بوده، یعنی ناراحتی یه من اینقدر تابلو بوده؟&lt;img title="سوال" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" alt="سوال" border="0" /&gt;&amp;nbsp;چقدر خوبه آدم یه برادر خوب داشته باشه، که اینقدر به همه چیز توجه می کنه، دوست دارم خان داداش&lt;img title="ماچ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" alt="ماچ" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3: اینم عکس کارل راجرز ، روان شناس محبوب من که هرکی رو دوس دارم شکل اون می بینم&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/297052_M1KsEqzy.jpg" alt="" width="300" height="397" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/post/172</link>
      <comments>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/comments/252545/9322545/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-252545.post-9322545</guid>
      <pubDate>Mon, 23 Apr 2012 15:15:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کشف شبانه...</title>
      <description>&lt;p&gt;من در همین لحظه کشف کردم که بی هیچ برو برگرد در شرایط مساوی بدون ذره ای تردید مصطفی صندل را به جانی دپ، برد پیت و دیکاپریو ترجیح می دهم، دلیل خاصی هم ندارد مگر خوش سلیقگی استثنایی اینجانب&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/post/171</link>
      <comments>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/comments/252545/9318728/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-252545.post-9318728</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Apr 2012 21:37:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تنها عشق کافی نیست...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://daftarchemamnue.persianblog.ir/post/170/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/post/170</link>
      <comments>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/comments/252545/9317397/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-252545.post-9317397</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Apr 2012 17:21:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ارزش من...</title>
      <description>&lt;p&gt;یعنی من در حد یه اس ام اس برای جواب شب بخیر هم ارزش ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این دفعه دیگه واقعا بهم برخورده&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;&lt;img title="عصبانی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/14.gif" alt="عصبانی" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/post/169</link>
      <comments>http://daftarchemamnue.persianblog.ir/comments/252545/9312649/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-252545.post-9312649</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Apr 2012 19:28:33 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
