< 5شنبه شکلاتی (مرور خاطرات) - دفترچه ممنوع
























دفترچه ممنوع

اول از همه اینکه چون امروز شکلات خوشمزه زیاد خوردم  اسم این پست شد 5شنبه شکلاتی. یکی از دوستای مامان از اتریش اومده برام چند بسته میلکا آورده، صبح کلی میلکای توت فرنگی خوردم، بعد از ظهر هم  شکلات ولنتاینم رو گرفتم که مزش تلخو ترش بود و خیلی ازش خوشم اومد، دو تا هم after eight برده بودم که امتحان کنه، ببینم مزشو دوست داره یا نه (که البته تو جیبم آب شده بودنناراحت) اون زیاد خوشش نیومدو بیشترشو خودم خوردم، با 2 تا شکلات تلخ دیگه، خلاصه کلی شکلات خوشمزه خوردم دیگهنیشخند

ازم پرسید که دوست پسر داشتم یا نه. گفتم که آره پرسید که مربوط به کی بوده و من رفتم نوروز 1376 به اصفهان، به آتشکده، یاد اون رنوی نخودی رنگ افتادمو و رانندش که شکل هاکان پکر بودو یه پیرهن مردونۀ چهارخونۀ آبی تنش بود با شلوار جین و یاد چند ماه بعدش که دوباره اون راننده رو دیده بودم و البته این بار تو تهرانو تویه بازارچۀ خیریه. گفتم 7 سال با هم دوست بودیم.اما تو ماشین که فکر کردم دیدم نه، درسته که فرهادو از سال 76 می شناختم اما تا سال 80 فقط با هم آشنا بودیم، فرهاد با طلا دوست بود و من حتی فکرش رو هم نمی کردم که روزی نوع رابطه مون عوض شه، اصلاً اون موقع تو مود این حرفا نبودم...

تو راه برگشت همه چیز داشت برام مرور می شد، از سال 76 تا 80 شاید ما حداکثر ماهی 1 بار همدیگه رو می دیدیم، اونم تو جلسات انجمن، نه حرفی بود، نه اشاره ای..، اعتراف می کنم که اون موقع هم دوسش داشتم، اما می دونستم که دوست دختر داره، بنابراین هیچ وقت حتی سعی هم نکردم که بهش نزدیک شم.

تا اینکه یه شب گفت که منو بر می گردونه خونه و تو راه خیلی بی مقدمه بهم گفت  با طلا بهم زده، خیلی تعجب کردم، چون به نظرم طلا نهایت آرزوی هر پسری بود، خوشگل ، خوش هیکل، خوش تیپ، خوش برخورد و اجتماعی و مهمتر از همه راحت راحت..

طبق معمول همیشه که عادت ندارم سوال کنم، ازش نپرسیدم چرا با طلا دوستیشو بهم زده، تا اینکه دو ماه بعد بهم گفت به خاطر من بودهتعجب از شدت تعجب داشتم می مردم. اما سعی کردم به روی خودم نیارم، نمی تونستم حرفشو باور کنم. آخه چطور ممکن بود پسری بخواد به خاطر من از طلا بگذره؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم چطوری، اما شد. گفت که من خیلی چیزا دارم که خودم خبر ندارم و اینجوری شد که منم به خودم اجازه دادم دوسش داشته باشم. شاید به جرات بتونم بگم که اون سه سال  با اینکه باز هم روابطمون محدود بود و فوقش ماهی دو/سه بار همدیگه رو بیرون میدیدم و شاید یک روز در میون هم یه تماس تلفنی کوتاه داشتیم، با اینکه بزرگترین تماس فیزیکیمون گرفتن دست هم بود و آخر شیطنت من یه بوسۀ یواشکی، باز هم جزء بهترین روزهای عمر من بودن. امشب داشتم با خودم فکر می کردم اگر 8 اردیبهشت 83 اون اتفاق شوم نمی افتاد، اگه فرهاد بود و طبق قرارمون بعد از تموم شدن درس من (یعنی تیرماه همون سال) با هم نامزد می شدیم و بعد هم ازدواج می کردیم. الان زندگی مون چه شکلی بود؟ آیا هنوزم همون قدر همدیگه رو دوس داشتیم یا مث هزاران هزار زوج دیگه از هم جدا شده بودیم و...

نمی دونم و نمی تونم هیچ نظری بدم، جز اینکه واقعاً دوسش داشتم، اونقدر که امروز که بعد از 7 سال از درگذشتش راجع بش حرف زدم، اون بگه  چشمات نم زده...

یکی از استادامون می گفت لازم نیست در مورد دوستی ای که فراتر از یه رابطۀ ساده نرفته به کسی چیزی بگین، اما من گفتم. چون فکر هم نمی کنم کسی باور کنه که یه نفر به سی سالگی رسیده باشه و هیچ ماجرای عاشقانه ای رو تجربه نکرده باشه، البته یه کم اغراق کردم، می گم ما 7 سال با هم آشنا بودیم، اما دوستیمون فقط 3 سال طول کشید، اون هم یه دوستی کاملاً ساده و عاشقانه.... فکر می کنم رابطۀ ما بیشتر بابا لنگدرازانه و جودی آبوتانه بود، تا دوست پسر/ دوست دخترانهچشمک

چه جالب امشب 5شنبه هم هست، برای فرهاد یه فاتحه خوندم، امیدوارم که روحش شاد و آرام باشهقلب

 

پ.ن.1:در کل روز خوبی بود و از دیدن آقای ب ب کلی مشعوف شدیملبخند

پ.ن.2: بعد از مدت ها کادوی ولنتاین گرفتن هم حالی میده هانیشخند

پ.ن.3: نمی دونم خوب شد آقای ب ب منظور منو از بازی نفهمید یا خیرسوال

نوشته شده در ٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody