< دفترچه ممنوع
























دفترچه ممنوع

حالم بده اونقدر بد که دوست دارم انگشتمو تا ته بکنم تو حلقم تا بالا بیارم، همه چی رو، دوست دارم همۀ زندگی رو بالا بیارم شاید  کمی بهتر شم...

تا حالا نشده بود که مشکل یه مراجع اینقدر روم تاثیر بزاره، اما این مورد مشکل نیس که فاجعه ست

من یه کلاس گروه درمانی برای نوجوانان دارم که خیلی ازش استقبال شده و خودم هم خیلی بهش علاقه دارم. بچه های گروه دخترای نوجوون مقطع راهنمایی هستن. یه دفعه یکی از بچه ها که اسمشو آیه می ذارم از رابطۀ بدش با پدرش گفت و اینکه اصلاً دوس نداره باهاش حرف بزنه و... بچه ها بهش گفتن که سعی کنه احترام پدرشو داشته باشه، سربه سرش نذاره و ... اونم قبول کرد، از اون طرف من مادرشو که از قبل می شناختم خواستم و بهش گفتم هوای آیه رو داشته باشه. البته اینم بگم که خود مامانه هم بندۀ خدا افسردس، تو سن 14 سالگی ازدواج کرده و الان با 32 سال سن 3 دختر 18،14 و 5 ساله داره،  از طرف دیگه شوهرش هم خیلی قلدر و زورگوئه و ایشون تو خونه دقیقاً نقش کلفت حضرت آقا رو داره، خودشو با همسن و سالاش مقایسه می کنه و به نتیجه خوبی نمی رسه خب...

تو این جلسه آیه گفت که هرچی درس می خونه بازم نمره هاش کم میشه، پیش خودم گفتم حتماً دوس پسر داره فکرش پیش اونه، ولی خودش اشاره کرد که با کسی دوس نیست، گفت خواهرش هم همین مشکلو داره و این به خاطر شرایط خونه و کارهای باباشه..

منم که اند بچه مثبت دیگه آخر آخرش فکر کردم باباش معتاده، پیش خودم گفتم الکی چه موضوع رو بزرگ می کنه، الان نصف بیشتر جامعه معتادان دیگهخمیازه، اما وقتی که ماجرا رو تعریف کرد مو به تنم سیخ شد. فکر کنین یه پدر به دختراش تعرض کنه و حتی به بچۀ 5 ساله هم رحم نکنهتعجبمگه می شه؟ آخه چطور می تونه؟ اصلاً میشه اسم پدر رو این آدم گذاشت؟ اصلاً آدمه مگه که حالا بخواد پدر باشه؟؟؟؟ ببین این دختر تو این 8/9 سالی که فهمیده چی به چیه چقدر زجر کشیده. آخه وقاحت تا کجا؟؟؟؟؟؟ مرتیکۀ ... این کارو می کنه بعد هم به همسرش گلایه می کنه که چرا آیه با من خوب نیست.

از دیروز تا حالا ذهنم مشغوله. یعنی میشه مادر خانواده چیزی ندونه؟ چون بعضی وقتا شبا این کارو می کنه، البته اینکه آدم قبول کنه همسرش همچین کاری می کنه به نظر من از خودکشی هم سخت تره، بنابراین شاید داره شواهد رو انکار می کنه. تنها راه حلی که به ذهنم رسیده اینه که آیه و خواهر بزرگش با مادرشون صحبت کنن و ازش بخوان که خونشونو از این حیوون جدا کنه، گرچه روح و روانشون بهم ریخته، اما جلوی ضررو از هرجا بگیری منفعته، در ضمن حداقل به اون خواهر کوچولو دیگه زیاد آسیب نمی رسه و این خیلی خوبه...

قبول دارم که این مرد بیماره، اما شخصاً نسبت به درمان همچین افرادی اصلاً خوشبین نیستم، به نظرم هم دیگه نباید اجازه بدن دختراشو ببینه و هم اینکه عقیمش کنن مردک دیوانه رو، خیلی سخته آدمی که باید تکیه گاه و پشت و پناهت باشه خودش بشه آقا گرگۀ قصه ها، خیلی سخته جای آیه بودن، هر کاری کردم نتونستم خودمو جای مامان آیه بذارم، طفلکی خیلی حالش حوب بود، بعد از این دیگه چطور می شه...

نوشته شده در ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

این چند روز که بنایی داشتیم چند تا کارگر افغانی کارها رو انجام می دادن، که هم تو خونۀ ما کار می کردن و هم خونۀ همسایه بغلی.  یه روز صبح رفته بودن اونجا و لباس کار پوشیده بودن، شب که کارشون خونۀ ما تموم شد رفتن زنگ خونۀ همسایه رو زدن که برن لباسوشونو بردارن، دیدن ای دل غافل هیچکس خونه نیست، یادشون اومد که آقای همسایه گفته  شب مهمونی دعوتن، بندۀ خداها مونده بودن چه کنن تو اون سرما، که بابا طی یک اقدام کاملاً جنتلمنانه به مامان گفت که سه تا شلوار براشون بیاره، دو تا کاپشن هم که کنار داشت داد به دوتاشون و کاپشنی هم که تنش بود، در آورد و داد به نفر سوم و خلاصه اون شب با لباسای بابا رفتن، من کلی از این کار باباجون مشعوف شدمهورا. شب خان داداش اومده، میگه بابا دوباره می خواد این کاپشنو بپوشه؟ میگم، خب آره، میشورتش دوباره می پوشه و آقای برادر کلی تعجب می کنه و من نیز. خب چرا دیگه نباید این کاپشنو بپوشه آخه؟تعجب. توی این چند روز هر بار که می دیمشون سلامو خسته نباشیدی می گفتم، اولش جوابمو نمی دادن، نمی دونم چرا، شاید توقع نداشتن من بهشون سلام کنم، فکر می کردن اشتباه شنیدن، شاید هم می ترسیدن... اما خلاصه آخر کار باهامون دوست شدنو شماره رد و بدل کردن (با من نه هاچشمک) و من هم بعد از اینکه فهمیدم همسر یکی شون هم سایز منه، یه مقدار لباس براش گذاشتم...

 بر خلاف چیزهایی که در مورد افعان ها می گن، از بچگی هیچ وقت نسبت بهشون حس بدی نداشتم، شاید دلیلش این باشه که تو خونه ما هیچ وقت در مورد آدما بر اساس ملیت، قومیت و... قضاوت نمی شد. و وقتی هم که بزرگتر شدم و مثلاً یه کم فهمیدم حس خوبی نسبت به این همسایه های مظلوممون پیدا کردم، یه حس همدلی و دلسوزی0. منظورم ترحم نیست، منظورم اینه که خیلی ناراحتم از وضعیتی که دارن، و به این خاطر دلم براشون می سوزه. چند سال پیش که دیدن برنامۀ در شهر از نون شب برام واجب تر شده بود، تو یکی از قسمت هاش در مورد یک ساختمان مخروبه صحبت شد، که جایگاه معتادین و اوباش شده بود. یکی از محلی ها گفت این جا شده جای اراذل و افغانی ها، منو میگین رگ غرتم به جوش اومدعصبانی و همون شب زنگ زدم به آقای در شهر و گفتم یعنی چی، چرا این قسمتو حذف نکردین؟ اول گفت متوجه نشدم و بعد هم گفت شادی جان بالاخره دزدی و کارهای خلاف تو این قشر زیاده. اون موقع هیچی نگفتم، اما الان می گم خوبه خودمون رو بزاریم جای اونها، اگه ما تو شرایط اون ها بودیم و بیشتر اخلاقیات رو رعایت کردیم، اون وقته که حرفمون درسته. مگه ما خوشمون میاد هر خارجی ما رو می بینه بهمون بگه تروریست؟ که این طور راحت به خودمون اجازه می دیم در مورد مردم یه کشور پیش داوری کنیم.

به هر حال وضعیت افغانستان حداقل هرازگاهی ته ذهنم را قلقلک می دهد و دلم را می لرزاند. متاسفانه کار زیادی از دست من ساخته نیست، جز اینکه اگر بامردم این کشور برخورد داشتم، سعی کنم تا اونجا که می تونم بهشون احترام بذارم و اگر تونستم با یک هدیۀ کوچک دلشون رو شاد کنم، تا برای چند لحظه هم که شده غم غربت، آوارگی، دوری از خانواده، فقر و هزاران غم دیگه که من ازشون بی خبرم رو فراموش کنن.

به امید روزی که این همسایگان نازنین ما بتونن با آرامش و راحتی در کشورشون زندگی کنن..

نوشته شده در ۱٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یه وقتایی هست که فکر می کنی حالت خوبه، که هیچ مشکلی نیست، که به رغم مشکلات تو خوب استقامت کردیو همه چی آرومه، اما یه دفعه یه تلنگر، یه موضوع بی اهمیت،باعث می شه بشکنیو هزاران تکه بشی، اونوقته که می بینی تو وجوت چه خبر بوده و تو بی خبر بودیناراحت

دوشنبه فکر می کردم که تموم سختی ها حداقل برای مدتی تموم شده و می تونم کمی آرامش تنفس کنم. آخه هفته قبلش شاید بتونم بدون اغراق بگم  یکی از بدترین دوران زندگیم بود. با اینکه 3شنبه هم سر کار نرفتم، باز هم اتفاقات طوری دست به دست هم دادن که من شنبه شب تا حدود 3 نیمه شب بیدار باشمو کنفرانسم رو تکمیل کنم، تازه اون موقع پاورپوینتم تکمیل شد و یه نگاه سرسری روش انداختم، بعدش هم بیهوش تا ساعت 7 صبح...

خلاصه که یکشنبه بخیر گذشت اما از روز دوشنبۀ هفتۀ قبل تا عصر یکشنبه به جای هوا مدام استرس تنفس کرده بودم، فکر اینکه نتونم به تعهدم عمل کنم و کنفرانسم که تاریخش از دو ماه قبل تعیین شده بود ، آماده نشه داشت دیوونه م می کرد. به هر مصیبتی بود دوشنبه آخرین کنفرانس این ترم رو هم دادم و توهم آزادی برم داشت. دوشنبه که تا شب تو اتاقم می گشتمو فقط برگه از این ورو اون ور جمع می کردم. سه شنبه صبح هم رفتم سر کار، بعد از ظهر اول یه سر به دوست کتاب فروشم زدم و بعد هم شام با دوست جون رفتیم بیرون، تصمیم داشتم که چهارشنبه یه سر و سامونی به اتاقم بدم و 5 شنبه و جمعه رو هم استراحت کنم تا از شنبه با انرژی و روحیه به کارام برسم. اما گویا آرامش اساساً با من در تضادهسوال. به همین دلیل چهارشنبه از طرف شهرداری اومدن جلوی خونه رو کندن برای اتصال به فاضلاب شهری و بقیه داستان ...

می گفتن 1 روزه تموم می شه اما 5 شنبه تازه اومدن تو خونه، و یه کار کوچیک تبدیل شد به یک بنایی تمام عیار که همۀ خونه رو درگیر کرده و هنوز هم تموم نشده. و این به این معنی بود که من بیچاره  تو این دو روز حتی نتونستم تا ساعتی که دلم می خواست بخوابم، چه برسه به چیزای دیگه. خلاصه که خاک و خل خونه رو برداشته و من هم تو همین  اوضاع مجبور شدم بشینم مطالب مجله رو بنویسم، چون فقط تا فردا مهلت داشتم. دیروز حالم خوب بود، به مامان گفتم حالا که وقت دارم، وسایل ترشی رو بگیر که با هم درست کنیم و در حقیقت همه کارشو خودم انجام دادم، عصر هم کتاب تماماً مخصوص رو بالاخره تموم کردم. تو همۀ این مدت هم فکر می کردم که حالم چقدر خوبه، تا اینکه امروز عصر خان داداش و عهد و عیال اومدن اینجا، راستش از دیدنشون خوشحال که نشدم هیچ، ناراحت هم شدم، تو این هاگیر، واگیر بنایی کی حال و حوصلۀ مهمون داره؟ حتی اگه اون مهمون برادر آدم باشه. حدس زدم که مامان دعوتشون کرده باشه و عصبانی شدم، اما با خودم گفتم من می مونم تو اتاقم و به کارم می رسم. موقع شام رفتم پایینو یه سلام و علیک معمولی کردم، بماند که فکر می کردم خودم هم خاک و خلی هستم و کلی از بابت این موضوع شرمنده بودم پیش خودمخجالت. بعد از شام مامان جان آلبوم ها رو آوردن که از توش عکس انتخاب کنن و من یک آن دیدم که فسقلی داره آلبوم نازنین دوران بچگیم رو می کوبونه رو زمین و الانه که آلبوم بیچاره از هستی ساقط شه. دو بار مهربانانه گفتم فسقلی جان عمه آلبوم را بده به من که نداد، اومدم آلبوم رو ازش بگیرم که افتاد رو آلبومو زد زیر گریه، حالا گریه نکن، کی گریه کن...

بابا جانش هم کلی نازو نوازشش کردو بعد هم آلبومو از من گرفتو با فسقلی بردن گذاشتن سر جاشتعجب، باباجان خودمان هم برای اینکه خدای ناکرده یک وقت کم نیاورد گفت نباید سر بچه داد می زدی، حالا من کی داد زدم خدا داند و بدین ترتیب فسقلی، برادر جان و آقای پدر توانستند گامی بس مهم در تربیت من بردارندناراحت. و این همان تلنگر بود، همۀ استرس هایی که تو دو هفتۀ گذشته تجربه کرده بودم، همۀ تنش های تخلیه نشده ام، و همۀ نابسامانی های مربوط به شرایط خانه، به اضافۀ احساس تنهایی که گاهی اوقات وزنش اذیتم می کند،باعث شد که حالم آنقدر بد شود که دیگر نتوانم پایین بنشینم، بیایم بالا و یه دل سیر گریه کنمگریه. بعد هم منتظر رفتن خان داداش اینها شوم و دعا کنم که مامان بیاید توی اتاقم که غرغرهایم را خدمتش ابلاغ کنم، و حالا که وظایف این قسمت آخر را به هم نحو احسن به پایان رسانده ام، کمی احساس سبکی می کنم. البته نه کاملاً ، چون آنقدر که دلم می خواست گریه نکرده ام هنوز...

حالا می روم دندان هایم را می شویم، صورتم را هم و بعد توی تختخواب گرم و نرمم اگر هنوز اشکی باقی بود،کریه می کنم، انقدر که سبک شوم، آنقدر که همۀ آشفتگی از تنم خارج شود، آنقدر که همۀ تنش ها و استرس هایم همراه اشک هایم از گونه ام سرازیر شوند، آنقدر که دیگر وقتی به آینده ام فکر می کنم نترسم، آنقدر که دوباره  جمله " الیس الله بکاف عبده؟" وجودم را سرشار از اطمینان کند، آنقدر که وقتی یاد این ترانۀ ابی که می گوید شونۀ کی مرهم هق هقت می شه دوباره... می افتم گریه ام شدیدتر نشود، آنقدر که ...

نوشته شده در ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody