دفترچه ممنوع
1.مهمترین اتفاقی که امسال برام افتاد، قبولیم تو آزمون دکتری بود، یادش بخیر پارسال این روزا داشتم درس می خوندم، حتی مسافرت عید هم نرفتم و تو خونه موندم، البته در ارتباط با همین موضوع کلی هم روزهای بد رو تجربه کردمف از روزی که امتحان دادم، تا روزهای مصاحبه که به جرات می تونم بگم جزو بدترین روزای زندگیم بودن، و در پایان قبول شدن تو دانشگاهی که اصلا دوسش نداشتم، اما الان دارم 2. دومین اتفاق مهم تموم شدن ترجمۀ کتابم و پذیرفته شدن اون توسط یه انتشارات روان شناسیه معروفه که خیلی حالمو خوب کرد. 3. از لحاظ کاری هم تو این سال خیلی شانس آوردم، همین آخر سالی چند تا پیشنهاد کاری عالی بهم شد و به امید خدا از بعد از عید وضعیت مالیم هم مساعد میشه 4. امسال با چند نفر آشنا شدم، که آشنایی با هر کدومشون واسم یه تجربۀ خوبو جالب بود. اما ارتبط من فقط با یکی از اونا تا الان طول کشیده، پست هام رو که نگاه کردم، دیدم فقط هر وقت ازش ناراحت بودم اینجا نوشتم، اما قطعاً اون خوبی هایی داره که باعث شده این رابطه تا حالا دووم بیاره مهمترین این خصوصیات مثبت ایناس: حس می کنم آدم دروغگو و اهل دوز و کلکی نیست، خیلی قابل اعتماده و حد و مرز خودشو می شناسه، آرومو راحته، یعنی حس می کنم که خودشه و نقش بازی نمی کنه، بعد هم اینکه من دوسش دارم 5. خوشبختانه امسال اتفاقی که اونقدر بد باشه تو خاطرم بمونه برام پیش نیومده، امیدوارم سال دیگه هم پیش نیاد. پارسال آرزوم قبول شدن تو کنکور بود که بهش رسیدم، امسال دوس دارم که با یه فرد مناسب آشنا بشمو برم سر خونه و زندگیم خداجونم واسه همۀ خوبی هایی که تو سال 90 در حق من کردی، ازت ممنونم، اونم خیلی زیاد نمی دونم من زیادی حساس شدم، یا واقعاً حق دارم ازش ناراحت باشم. امروز قرار بود یه خانمی که واسه خونه تکونی میاد خونه ما، بره خونه اون برای نظافت. ناگفته نماند که این خانم یه دختر 25/24 ساله س. ظهر اس زدم که اوضاع روبرهه و... اس داد که بله و... . توقع داشتم شب حداقل یه زنگ بزنه بگه که اون خانم رفته، چی شده، چی کار کرده و یه تشکری، چیزی، اما هیچ خبری ازش نیست، میگم نکنه ... خانم هنوز نرفته باشه؟ این روزا خسته ام و بی حوصله. با اینکه خیلی کار دارم، اصلاً دست و بالم به کار نمی ره. البته نه اینکه بیکار باشم ها. دارم کار ویرایش یه کتابو انجام میدم. کار خیلی خوبیه، بی دردسره و حق الزحمه ش هم به نسبت خیلی خوبه، درسا هم اگرچه به سختی ولی دارن پیش می رن. پس من چمه؟ چه مرگمه؟ 1. احساس می کنم که اون هیچ علاقه ای به من نداره و این حس خیلی بدی به من می ده، هی باید دنبال یه شواهدی بگردم که نشون بده دوستم داره یا نه، اخر سر هم به نتیجه ای نمی رسم 2. از 4 شنبه که همدیگه رو دیدیم،به من یه تل نزده. 3. فقط من یه بار اس دادم، که ببینم برای تمیز کردن خونه ش کارگر می خواد یا نه. 4. فکر می کنم دیگه بعد از 3 ماه، اگه قرار بود علاقه ای پیش بیاد، باید ایجاد شده باشه دیگه نه؟ 5. نکنه هیچ وقت نمی خواد بهم بگه که دوسم داره؟؟؟ 6. احساس می کنم تو این رابطه فقط من دارم قدم پیش میذارم، سه هفته ای میشه که همش من گفتم همدیگه رو ببینیم، خدای من چه حس بدی 7. خدا رو شکر سرشم اونقدر شلوغ نیست که خودمو گول بزنم، بگم کار داره نمی رسه... 8. اونقدر مطمئنم بهم اس نمی زنه که وقتی نصه شب برام اس میاد، با خودم می گم کی حال داره از تخت بیاد پایین، مهم نیست فردا صبخ می خونمش و صبح می بینم که بله حدسم درست بوده و اس از طرف دختردایی جان بوده 9. اون اوایل حداقل 10 روز یه بار یه اس می داد، اما الان دریغ 10. فکر نمی کنم من و این آدم به درد هم بخوریم، بابا یه کم احساس نشون بده آخه، البته اگه هستا، یه وقت تو رودرواسی گیر نکنی 11. می خواستم دیگه باهاش تماس نگیرم، اگه خودش تماس گرفت که هیچی، اگرنه با اینکه دوسش دارم کات، اما نمی شه به خاطر این کارگره مجبورم باهاش تماس بگیرم، آها با هاش تماس می گیرم اما راجع به دیدار حرفی نمی زنم 12. دلم براش تنگ شده، می رم تو اف بی عکساشو نگاه می کنم، یه آن از کار خودم خندم می گیره و با اخم صفحه رو می بندمف معلوم نیست با خودم چند چندم 13. اینم از نحسیه سیزده. آخه چرا هیشکی منو دوس نداره؟؟؟؟ 1. دم سینک ایستادمو دارم ظرف می شورم، یه دفعه صدای مردونۀ قشنگی رو می شنوم، دقت می کنم داره با موبایل حرف می زنه، صداش خیلی صاف و قشنگه. چند روز بعد وقتی مامان میگه همسایۀ بغلی که تازه به محلمون اومدن فوت شده، اولین چیزی که به یادم میاد اون صدای قشنگه... 2. تو میدون ونک هستم، برای رسیدن به تاکسی های دانشگاه باید مسافتی رو پیاده طی کنم، جلوی من یه دختر و پسر جوون دارن راه میرن ، تیپ پسر جوری است که من ده، پانزده سال پیش می پسندیدم، لاغر، ظریف، با یه کوله پشتیبزرگ، ساز به دست و موهای فرفری ریز و بلند، اون موقع که نوجوون بودم خیلی دوس داشتم با یه پسر این تیپی آشنا بشم. یواش راه میرنو و من دیگه می تونم صدای حرف زدنشونو بشنوم، دختره در حال گله گذاری بود و پسره گوش می داد، تا اینکه دیگه طاقتش طاق شد و همچین اوکی غلیظی گفت که من بی اراده ابروهاموما در هم کشیدم، صداش خیلی نازکو لوس بودف با خودم گفتم من 15 سال پیش هم عمراً از این خوشم میومد... 3. تو خونه، میرم اون ته ته خاطراتم رو زیر و رو می کنم. می بینم بعله گویا از اوان کودکی برای من صدا از سیما خیلی مهمتر بوده. یاد مردی می افتم که وقتی 3 سالم بود عاشقش شده بودم، چون هنوز هم می بینمش صداش هم تو یادم هست. البته این رو هم بگم من چون بچگیام اصولاً در این موارد advance بودم، معمولاً از مردای سن بالا خوشم میومد، اگرنه به عمرم پسربچۀ خوش صدایی ندیدم، همین عشق سه سالگیم اقلکم اون موقع باید 40 ساله بوده باشه، اما من هنوزم که هنوزه عاشق صداشم. 4. چون من ظاهر خیلی معمولی ای دارم، همیشه زمینه های بالقوه حسادت برام وجود داشته، اما تا اونجایی که یادم میاد بیشتر صدای افراد که باعث غبطۀ من می شده تا سیمای آنها خلاصه طی این چند روز به این نتیجه رسیدم که اولاً یکی از لذت بخش ترین چیزهای این دنیا برای من صدای خوش و موسیقیه ، دوماً توی برخورد اول یکی از ویژگی های ظاهری که رو من تاثیر زیادی می ذاره صدای افراده و ثانیاً صداهای خوش واقعاً باعث حض من می شنو حالمو خوب می کنن. تازگی ها می تونم با استفاده از موسیقی حال خودمو تغییر بدمو از مود منفی بیام تو فاز مثبت. خوشبختانه طیف صداهایی که دوستشون دارم خیلی زیاده و همین باعث می شه تو زمان های مختلف از اهنگ های متفاوتی لذت ببرم. خب حالا می خوام اسم خواننده های مورد علاقمو بنویسم. هر کسی رو یادم بیاد می نویسم، و چون به اصل برابری انسان ها اعتقاد دارم، ایرانیو خارجی رو در هم می نویسم حواننده های مورد علاقه من: شهرام ناظری، همایون شجریان، فرامرزاصلانی، هایده، معین، اندی،بنان، فرهاد، فریدون فروغی، کوروش یغمایی، براین آدامز، دپچ مود، کریستی برگ، ریچارد مارکس، لیونل ریچی، سیاوش قمیشی، ابی، ستار، آندره آ بلوچی، لئونارد کوهن، رامازوتی، شکیرا، ناتالی کاردونه، ویگن، شهره، منصور، فرامرز آصف و... من موسیقی سنتی رو خیلی دوس دارم و مخصوصاً صدای دف منو می بره آسمون هفتم چقدر خوب که من می تونم این صداهای زیبا رو بشنوم و ازشون لذت ببرم پ.ن.1: سورپرایز یعنی اینکه تو خیابون یه آدمی رو از دور ببینی، با خودت فک کنی بهتره وقتی از کنارش رد می شی نفس نکشیف بعد به خاطر اینکه طبق معمول بعد مسافت رو اشتباه تخمین زدی، مجبور بشی وقتی کنارته یه نفس کوچولو بکشی و بوی عطر مورد علاقت که بینیتو قلقلک داد، بگی خاک تو سرم با این حدس زنم، بعد چند تا نفس عمیق بکشی و با اینکه طرف خیلی وقته رفته، هنوز هم بوی خوب ادکلنش تو هوا باشه... پ.ن2: یک هفته ای میشه که دوست جون رفته و دلم براش یه ذره شده، یعنی می تونم 3 سال نبینمش؟ پ.ن3: امروز طی اقدامی غیر منتظره به منظور بالا بردن مهارت جرات ورزی، با اینکه ارائه داشتم نرفتم دانشگاه، اولش یه کم استرس داشتم، اما بعد حالم خوب شد. دارم تمرین می کنم که دم به دقیقه وجدان درد نگیرم پ.ن4: چقدر خوبه سیگارشو با فندکی که من براش خریدم روشن می کنه ، حتی اگه دلیل کارش این باشه که فندک دیگه ای نداره بودنت آنقدر نامحسوس است، که به آستانۀ ادراک من نمی رسد... اول از همه اینکه چون امروز شکلات خوشمزه زیاد خوردم اسم این پست شد 5شنبه شکلاتی. یکی از دوستای مامان از اتریش اومده برام چند بسته میلکا آورده، صبح کلی میلکای توت فرنگی خوردم، بعد از ظهر هم شکلات ولنتاینم رو گرفتم که مزش تلخو ترش بود و خیلی ازش خوشم اومد، دو تا هم after eight برده بودم که امتحان کنه، ببینم مزشو دوست داره یا نه (که البته تو جیبم آب شده بودن ازم پرسید که دوست پسر داشتم یا نه. گفتم که آره پرسید که مربوط به کی بوده و من رفتم نوروز 1376 به اصفهان، به آتشکده، یاد اون رنوی نخودی رنگ افتادمو و رانندش که شکل هاکان پکر بودو یه پیرهن مردونۀ چهارخونۀ آبی تنش بود با شلوار جین و یاد چند ماه بعدش که دوباره اون راننده رو دیده بودم و البته این بار تو تهرانو تویه بازارچۀ خیریه. گفتم 7 سال با هم دوست بودیم.اما تو ماشین که فکر کردم دیدم نه، درسته که فرهادو از سال 76 می شناختم اما تا سال 80 فقط با هم آشنا بودیم، فرهاد با طلا دوست بود و من حتی فکرش رو هم نمی کردم که روزی نوع رابطه مون عوض شه، اصلاً اون موقع تو مود این حرفا نبودم... تو راه برگشت همه چیز داشت برام مرور می شد، از سال 76 تا 80 شاید ما حداکثر ماهی 1 بار همدیگه رو می دیدیم، اونم تو جلسات انجمن، نه حرفی بود، نه اشاره ای..، اعتراف می کنم که اون موقع هم دوسش داشتم، اما می دونستم که دوست دختر داره، بنابراین هیچ وقت حتی سعی هم نکردم که بهش نزدیک شم. تا اینکه یه شب گفت که منو بر می گردونه خونه و تو راه خیلی بی مقدمه بهم گفت با طلا بهم زده، خیلی تعجب کردم، چون به نظرم طلا نهایت آرزوی هر پسری بود، خوشگل ، خوش هیکل، خوش تیپ، خوش برخورد و اجتماعی و مهمتر از همه راحت راحت.. طبق معمول همیشه که عادت ندارم سوال کنم، ازش نپرسیدم چرا با طلا دوستیشو بهم زده، تا اینکه دو ماه بعد بهم گفت به خاطر من بوده نمی دونم و نمی تونم هیچ نظری بدم، جز اینکه واقعاً دوسش داشتم، اونقدر که امروز که بعد از 7 سال از درگذشتش راجع بش حرف زدم، اون بگه چشمات نم زده... یکی از استادامون می گفت لازم نیست در مورد دوستی ای که فراتر از یه رابطۀ ساده نرفته به کسی چیزی بگین، اما من گفتم. چون فکر هم نمی کنم کسی باور کنه که یه نفر به سی سالگی رسیده باشه و هیچ ماجرای عاشقانه ای رو تجربه نکرده باشه، البته یه کم اغراق کردم، می گم ما 7 سال با هم آشنا بودیم، اما دوستیمون فقط 3 سال طول کشید، اون هم یه دوستی کاملاً ساده و عاشقانه.... فکر می کنم رابطۀ ما بیشتر بابا لنگدرازانه و جودی آبوتانه بود، تا دوست پسر/ دوست دخترانه چه جالب امشب 5شنبه هم هست، برای فرهاد یه فاتحه خوندم، امیدوارم که روحش شاد و آرام باشه پ.ن.1:در کل روز خوبی بود و از دیدن آقای ب ب کلی مشعوف شدیم پ.ن.2: بعد از مدت ها کادوی ولنتاین گرفتن هم حالی میده ها پ.ن.3: نمی دونم خوب شد آقای ب ب منظور منو از بازی نفهمید یا خیر
.
و دوست دارم بازم بریم جلوتر، چون ما اگرچه تو بعضی موارد شبیه هم هستیم، اما تفاوت هامون هم کم نیست. با این وجود تو این مدت حتی یک بار هم بحثمون نشده، این یعنی چی؟



























) اون زیاد خوشش نیومدو بیشترشو خودم خوردم، با 2 تا شکلات تلخ دیگه، خلاصه کلی شکلات خوشمزه خوردم دیگه
از شدت تعجب داشتم می مردم. اما سعی کردم به روی خودم نیارم، نمی تونستم حرفشو باور کنم. آخه چطور ممکن بود پسری بخواد به خاطر من از طلا بگذره؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم چطوری، اما شد. گفت که من خیلی چیزا دارم که خودم خبر ندارم و اینجوری شد که منم به خودم اجازه دادم دوسش داشته باشم. شاید به جرات بتونم بگم که اون سه سال با اینکه باز هم روابطمون محدود بود و فوقش ماهی دو/سه بار همدیگه رو بیرون میدیدم و شاید یک روز در میون هم یه تماس تلفنی کوتاه داشتیم، با اینکه بزرگترین تماس فیزیکیمون گرفتن دست هم بود و آخر شیطنت من یه بوسۀ یواشکی، باز هم جزء بهترین روزهای عمر من بودن. امشب داشتم با خودم فکر می کردم اگر 8 اردیبهشت 83 اون اتفاق شوم نمی افتاد، اگه فرهاد بود و طبق قرارمون بعد از تموم شدن درس من (یعنی تیرماه همون سال) با هم نامزد می شدیم و بعد هم ازدواج می کردیم. الان زندگی مون چه شکلی بود؟ آیا هنوزم همون قدر همدیگه رو دوس داشتیم یا مث هزاران هزار زوج دیگه از هم جدا شده بودیم و...




| Design By : Night Melody |

