< دفترچه ممنوع
























دفترچه ممنوع

شب یلدا

نویسنده و کارگردان: کیومرث پوراحمد

بازیگران: محمدرضا فروتن

محصول :1380 ایران

ژانر: درام

خلاصه داستان: شب یلدا غصه تلخ شکست، فروپاشی و بحران روحی و روانی مردی است که ناگهان حاصل عمرش را فنا شده می بیند...

انزوایی خودخواسته که مردی در ان به سلوک شخصی می رسد...

دیشب فکر کنم برای سومین بار فیلم شب یلدا رو دیدم، از اونجایی که مهمون داشتیم و نمی تونستم راحت فیلمو ببینم، تصمیم گرفتم از خیرش بگذرم. اما بعد که رفتم پایین تا میز شام رو بچینم، تی وی رو روشن کردم و دیدمش دوباره، فکر کنم اگه 100 بار دیگه هم این فیلمو ببینم، بازم بخوام ببینمش. من از نکات تخصصی فیلم و سینما چیزی سرم نمی شه، اما این فیلم بدجوری به دلم نشسته. احساسات حامدو می فهمم و پابه پاش زخم می خورم، درد می کشم ،تا سر حد مرگ می رم و بر می گردم و هرچقدر هم خودم رو کنترل کنم، اونجاش که می خونه :

عزیز دلک

نازی خوشگلک

گنجیشک دلت می زنه پرک

کاسه دلم برداشته ترک ...

دیگه نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم.

فیلم یه نفره بازی کردن کار فوق العاده سختیه، اما به نظر من آقای فروتن خیلی خوب از عهدش بر اومده.

 

نوشته شده در ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

نشسته بودم روی مبل و داشتم بعد از یک هفته که اصلاً تی وی ندیده بودم، از این کانال می رفتم به اون کانال، حواسم هم بود که خدای ناکرده یه وقت نزنم شبکه 5. اما نمی دونم چی شد که  دستم خورد روی دکمه5 و... . یه دفعه چشمم افتاد به عکسش روی میز، کنار یه دسته گل بزرگ سفید و دو تا شمع سیاه، از حرفای مجری فقط در این حد فهمیدم که سکته کرده، نمی دونستم چی کار کنم، حس می کردم نفسم دیگه بالا نمیاد، همون جا نشستم و به اندازه چند سال گریه کردم، حالم خیلی بد بود، دیگه واقعاً نمی تونستم نفس بکشم، انگار که یکی محکم گلومو گرفته بود، یه دفعه تکونی خوردم و از خواب پریدم ( بعضی وقتا توی خواب حس می کنم که از یه جای بلند پرت شدم پایین، دلم یهو می ریزه و از خواب می پرم، اون موقع هم همین طور شدم). اول یه نفس عمیق کشیدم، خدا رو شکر کردم که همش فقط یه خواب بوده. ساعتو نگاه کردمو و سعی کردم دوباره بخوابم، اما نتونستم. فردا صبح هم هرچی می خوندم حالیم نمی شد، فکرم می رفت پیش امیر. اومدم تو نت، اسمش رو سرچ کردم، خوشبختانه خبر بدی راجع بهش پیدا نکردم، تی وی رو هم روشن کردم اما خبری نبود، هر کاری می کردم آروم نمی شدم،خیلی دوست داشتم بهش زنگ بزنم تا صداش رو بشنوم ، مطمئن شم که حالش خوبه، اما ... . تا اینکه فکری به ذهنم رسید، با شماره موبایل خواهرم که الان دست منه، اس ام اس زدم : سلام، حالت خوبه؟ تو رو خدا مراقب خودت باش.

نمی دونم منتظر تلفن یا پیام کیه که با اینکه سرش شلوغه باید بفهمه هر تل یا پیام ناشناسی از طرف کیه، می دونستم که اگه حالش خوب باشه، جواب میده یا زنگ می زنه. تا شب خبری ازش نشد، اما سر ساعت 12 زنگ زد. اونم نه با شماره خودش که با یه شماره ناشناس، از اون جایی که هیچکس بجز اعضای خانواده شماره خواهری رو نداره، فهمیدم که خودشه. یه دفعه دلم خواست یه ذره سر کارش بذارم، به جای همه اون روزایی که به من گفته بود چون حمله قلبی بهش دست داده، دکترش گفته نباید با تلفن صحبت کنه و منو سر کار گذاشته بود . و من هم براش دعا می کردم و نذر و... .تااینکه خیلی اتفاقی متوجه شدم گویا فقط امواج شماره من برای ایشون ضرر داشته و لا غیر. چون وقتی یکی از همکارام جلوی من (البته همکارم از رابطه ما خبر نداشت) بهش زنگ زد، گوشیش زنگ نخورده جواب داد و چقدر هم شاد بود و شنگول.

خلاصه مطلب اینکه تا 5 روز، راس ساعت 4 بعد از ظهر و 12 شب زنگ می زد و من هم جواب نمی دادم، اما دیگه دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم، روز پنجم که زنگ زد، گفتم بله بفرمایید و اون هم سریع قطع کرد. حالا حتماً پیش خودش فکر می کنه که چقدر زرنگ بوده و من نشناختمش، اما من اونقدر ها هم که به نظر می رسه خنگ نیستمچشمک، خدا رو شکر که حالش خوبه، امیدوارم همیشه خوب بمونه.

 

پ.ن : من این وبلاگو راه انداختم تا ممنوعه هام رو توش بنویسم، البته بعضی هاش رو نوشتم، اما گویا اینجا هم یه جورایی احساس نا امنی می کنم. به خاطر همین تصمیم گرفتم بعضی از نوشته ها مو رمز دارم کنم، تا هم بتونم همه چیز رو بنویسم، همین که حریمم حفظ بشه، البته دوستای خوبم اگر دلشون بخواد می تونن محرمانه ها ی من رو بخونن. 

نوشته شده در ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

خب اینم از امتحان ما، البته اصلاً اونطوری که دلم می خواست نشد. بنده برای اولین بار در عمرم نشستم یه کتاب 700 صفحه ای آمار (اونم هیچی نه و  آمار) خوندم و متعجبانه یاد هم گرفتم ، اونوقت نصف بیشتر سوالا از یه کتاب دیگه اومد، بگو مگه مریضین می گین سوالا در حد کارشناسیه، آخه این سوالا در حد کارشناسیه؟؟؟؟؟؟؟ البته اون 3 درس دیگه م بد نبود، باید دید بقیه داوطلبا چه کار کردن.

من از دست خودم ناراحتم، اونم خیلی زیاد، نه به خاطر اینکه آمارم رو بد زدم، نه، من سعی خودم رو کرده بودم، به خاطر این ناراحتم که می دونم امکان نداره من به سوالی شانسی جواب بدم و درست در بیاد، اونوقت بازم به 4 تا سوال شانسی جواب دادم (از بین 2 تا گزینه) که الحمدلله همش غلط از آب در اومد. هر وقت یه آزمونی می دم ، با خودم می گم من از این به بعد دیگه هیچ سوالی رو شانسی جواب نمی دم، اما بازم جو گیر می شمو یادم میرهناراحت

الان هم که بنده حسابی جوگیرمو و توهم آزادی شدیداً برم داشته و نمی دونم با این اوقات فراغت نداشته ام باید چه کار کنمچشمک. البته از فردا که به مدت چند روز باید بشم کزت و اتاق و کمدام رو مرتب کنم، تا ببینم بعد چی میشه.

می گم این توهم هم حس خیلی خوبیه ها، الان کم کم دارم بعضیا رو که به خاطر توهم زدن کارای بد بد می کنن می فهمم (این دیگه آخر روشنفکری منهچشمک)آدم وقتی حس می کنه آزاده یه جورایی مثل اینه که رفته تو فضا، فقط باید مواظب باشم کسی تو فضا نبینتم، بره به بابا جان راپورت بدهمژه

نوشته شده در ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

خب بالاخره این ایام دردناک هم داره تموم می شه و اگه زنده باشم فردا امتحانمو می دمو می تونم یه نفسی بکشم. از اونجایی که امسال اصلاً نفهمیدم عید چی بود و چی شد ، می خوام چند تا از کارای مربوط به سال نو رو انجام بدم، البته هر کاری که کردم از آماده کردن سفره هفت سین و گرفتن عیدی و صد البته مهمتر از اون گرفتن عیدی نتونستم بگذرم، اما بقیه کارام همه مونده. اول از همه باید یه اتاق تکونی حسابی کنم، تصمیم گرفتم دیزاین اتاقو کلاً تغییر بدم، نمی دونم چی شده امسال  به رنگ صورتی علاقه مند شدم، مامان هم یه روتختی صورتی برام خریده که خیلی خوشگله، حالا باید رنگ بقیه وسایل اتاقم رو هم که الان آبی، لیمویی یه عوض کنمو و بکنم سفید/ صورتی، اتاقم کلی رمانتیک میشه واسه خودشنیشخند. بعدش هم احتمالاً یه مسافرت کوچولو می رم و از اول اردیبهشت هم رسماً سال 90 رو شروع می کنم، اولین باری یه که دارم یک سال 11 ماهه رو تجربه می کنم، اگه خوب بود که سال های بعد هم همین روال رو ادامه می دمچشمک.

گذشته از این حرفا این 3/2 ماه سخت گذشت، خیلی هم سخت گذشت، فکر کن ،من درس نخون بشینم فقط درس بخونم، خودم هم تعجب کردم از کار خودم، یعنی واقعاً این کسی که درس می خوند شادی بود؟ اینقدر لجم می گرفت یکی دو نفراز کسایی که می دونستن دارم درس می خونم می گفتن خوش به حالت همین درس خوندن خودش کلی لذت داره، یکی نیست بگه خوب بفرماید شما هم لذت ببرید، ما که بخیل نیستیم، راه باز و ... .

یه کمی استرس دارم، ولی چون سعی خودمو کردم، دیگه بقیه شو می سپرم به خودش

        (( الیس الله بکاف عبده؟))

این جمله همیشه آرومم میکنه، برام دعا کنینلبخند

نوشته شده در ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مامان اینا دیروز صبح رفتن سفر و من تنها موندم. البته خودم نخواستم که برم، چون 25 فروردین امتحان دارم و هنوز هیچ کدوم از درسام تموم نشده. خیلی جالبه امروز یکی از دوستام تل زده بود، گفتم که تنها هستم، گفت برو حالشو ببر، منم که حرف گوش کن گفتم به چشملبخند، بعد سر ظهر خواهری زنگ زد، همچین با انرژی باهاش حرف زدم که گفت می بینم که تنهایی و داری حسابی حال می کنی واسه خودتنیشخند. نه اینکه من خیلی خلافم، نیاز دارم که چند وقت یه بار چند روزی تنها باشم تا بتونم کارای بد بد کنم، مثلاً درسمو بخونم، آشپزی کنم، آهنگای شهرام ناظری عزیز رو گوش بدم و هزار تا کار بد دیگهچشمک. ولی واقعاً آدمیم که تنهایی برام ضروریه، با اینکه برنامم خیلی عوض نشده اما از دیروز یه جورایی خوشحالم، حالا ببینیم این حال بردن ما تا کی ادامه دارهلبخند

نوشته شده در ٧ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سلام

امیدوارم سال 90 برای همه مبارک و پر از خیر و شادی باشهلبخند

 

نوشته شده در ٢ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody