دفترچه ممنوع
از صبح که بیدار شدم این شعر تو سرم بود: نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش بحال روزگار... خوش بحال همه کسایی که می تونن از این روزا لذت ببرن امیدوارم سال 90 برام حتی از سال 89 هم بهتر باشه. تصمیم دارم که تو سال جدید در مورد موضوعی که مدتهاست باعث ناراحتیمه اطلاعات کسب کنم و بهترین تصمیم رو بگیرم. امیدورام که به خیر بگذره. به احتمال زیاد از لحاظ کاری هم سال نو وضعیتم بهتر می شه، چون قراره دو جای دیگه کار کنم، واسه همینم خیلی خوشحالم آها داشت یادم می رفت ، امسال دو تا عادت خوب هم پیدا کردم، یکی اینکه صبح ها ساعت 6 بیدار شم و یکی دیگه اینکه ورزش کنم و یک لیوان هم آب بخورم (صبح ناشتا).از لحاظ عاطفی هم در کل سال خوبی بود و اتفاق بدی برام نیفتاد. خلاصه این هم از سال 89 من در یک نگاه، خدایا شکرت امیدوارم سال نو برای من و همه دوستان و عزیزانم مبارک باشه نمی دونم این ویروس بدجنسی چرا این دفعه اینقدر تو وجودم موندگار شده، اعصابم هم که خدا رو شکر زیر خط فقر این روزا، دیگه چه شود... دیروز بعد از مدت ها تلویزون دیدم تصادفاً فهمیدم که اون دیگه تهیه کننده اون برنامهه نیست، هم کنجکاو شدم،هم ته دلم یه جورایی خوشحال شدم پ.ن: می گم خوبه خیلی معروف نیست و تهیه کننده ست نه کارگردان، که من سالی چهار، پنج باری که تی وی می بینم، عین چهار، پنج بارو یا باید اسمشو ببینیم یا یه خبری ازش بشنوم پریشب یکی از معدود دوستای صمیمیم اومده بود پیشم، همسرش توی انگلستان دکتری می خونه و چند سالیه که اونجا زنگی می کنن، 2 هفته ای واسه عروسی خواهرش اومده بود و خیلی خیلی به من لطف کرد و یه روز زودتر از شهرشون اومد تهران تا یه روز رو باهم باشیم. این دوست جون ما که می دونه من خیلی شکلات تلخ دوست دارم. 3 بسته شکلات آورده بود، گفت 2 تاش مال خونه س، ولی این یکی مخصوص خودته. جاتون خالی محض امتحان یکی رو همون موقع خوردم، چی بود، شکلات نبود که زهر مار بود از تلخی صبح به مامان گفتم، لطفاً از این شکلات واسه کسی نیار، اینو سیما مخصوص من آورده فسقلی اومد و با همون زبان شیرینش اعلام کرد، که واسه عمه خانم شکولی آورده، اونهم چه شکولیی ،میلکای تلخ. موضوع از این قرار بود که آقای برادر صبح که رفته بودن خرید، این شکلات رو می بینه و چون می دونسته من دوس دارم برام می گیره، اینقدر شرمنده شده بودم از خودم، که دیگه روم نشد اون شکلاتو بیارم با هم بخوریم من نه آدم شکمویی هستم، نه خسیس، اما نمی دنم چرا بعضی وقتا از این کارا می کنم که بعدش عذاب وجدان بگیرم شادی جان،عزیزم تو امسال 30 ساله میشی، نه 3 ساله... این مطلب رو یکی از دوستام واسم فرستاده بود، برای من که جالب بود طلا و مس کارگردان: همایون اسعدیان بازیگران: نگار جواهریان،بهروز شعیبی و... محصول:1388 ایران خلاصه داستان: مسیر اصلی داستان طلاو مس داستان طلبه ای است به نام سیدرضا که به تازگی با خانوادهاش به تهران آمده و متوجه بیماری خاص همسرش زهرا میشود و به ناچار برای تهیه هزینه درمان او تغییراتی در شیوه زندگیاش میدهد.وی ضمن درس خواندن به قالیبافی می پردازد تا از پس مخارج بیماری همسرش که به بیماری سختی دچار شده بربیاید. امروز برای بار دوم در طول عمرم عاشق یه روحانی شدم. روحانی اول یحیی در فیلم پا برهنه در بهشت بود و روحانی دوم سید رضا تو فیلم طلا و مس پ.ن.1 :از دیدن هر دو فیلم واقعاً لذت بردم، هم بازی ها هنرمندانه بود و هم موضوع فیلم جذاب و هم اینکه کسی که زمانی خیلی دوستش می داشتم دستی در فیلم داشت... پ.ن.2: امروز از اینکه با اهالی سینما و تلویزیون پیوند نزدیکی ندارم خیلی خوشحالم (البته منظور از اهالی 1 نفره یکشنبه ها یه کلاسی دارم به نام آموزش مهارت های زندگی ویژه نوجوانان. کلاس خیلی جالبیه، خودم که دوسش دارم. شرکت کننده ها 7 تا دختر 11 ساله کلاس پنجمین. با هم داستان می خونیم، داستان می نویسن، نمایش بازی می کنن، خلاصه حال می کن اساسی. چون می دونم بچه ها تو این سن خیلی حساسن، به خیال خودم تمام سعیمو می کردم که به همشون توجه کنم و حتی به بعضی هاشون که یه کمبودایی داشتن، توجهم خاص تر باشه، مثلاً یکیشون که چهره خیلی معمولی داره (البته از نظر من خیلی هم بانمکه، اما از اون جایی که گویا معیارهای زیبایی شناسی من کلاً با بقیه فرق داره، نظر من چندان مهم نیست)،ریزه میزه هم هست مثل خودم، اعتماد به نفسش خیلی پایین بود جلسه های اول، اصلاً تو کلاس حرف نمی زد، اما الان واقعاً بهتر شده. حس خیلی خوبی بهم دست می داد وقتی می دیدمش که اینقدر تغییر کرده. فکر می کردم خیلی آدم شدم واسه خودم، ظرفیت پذیرشم خیلی بالا رفته، می تونم آدما رو هرجور که هستن بپذیرم، اما... من یه عادت بدی دارم اونم اینه که وقتی حس می کنم کسی از من خوشش نمیاد هیچ تلاشی واسه تغییر دادن حسش نسبت به خودم انجام نمی دم، کلاً زیادی احترام می ذارم به عقاید و آزادی آدما تا اینکه چند روز پیش مامانش اومد پیشم، اصلاً نمی تونم بگم وقتی گفت که مریم جزء بچه های مرزی یه چه حالی شدم(مرزی به بچه هایی می گن که هوششون کمتر از متوسطه و یه مقدار عقب تر از سایر همسالاشون هستن).وقتی مامانش گفت که خودشو با برادرش یا دوستاش مقایسه می کنه و واسه همین همیشه ناراحته، گریه م گرفت. من از بچگی مرزی بودن رو دوست نداشتم، الان هم دوست ندارم، نه در مورد هوش نه در مورد هیچ چیز دیگه. به قول معروف یا رومی رومی یا زنگی زنگی، خوبه آدم تکلیفش با خودش معلوم باشه. این بچه نه اونقدر عقبه که نفهمه با دیگران فرق داره، نه توانش در حدیه که بتونه ضعفش رو جبران کنه، واسه همین هر روز ناراحت تراز روز قبل می شه. حالا خوبه من همش به این بچه خرخونای کلاس می گم که نمره مهم نیست. چون خودمم یه جورایی مرزی بودنو تجربه کردم، می دونم چه چیز مزخرفیه وقتی یاد برخوردی که باهاش داشتم میفتم، یاد عقب موندناش، با حسرت به بچه های دیگه نگاه کردناش و کم محلی های خودم، واقعاً از خودم شرمنده می شم، کاش بتونم جبران کنم، کاش برسه اون روزی که بتونم نسبت به دیگران واقعاً توجه مثبت نامشروط داشته باشم، نه فقط توهمش رو ... تازه شام تموم شده بود که تلفن زنگ زد، مامان گوشی رو برداشت، فهمیدم که یکی از دوستان قدیمین.آقای خانواده همکار قدیمی پدرم و بابا و مامان بعد از ازدواج و قبل از اینکه خونه بخرن، چند سالی مستاجر این خانواده بودن. وقتی دیدم مامان خیلی ناراحت شده، فهمیدم یکی فوت شده، سریع فکرم رفت پیش آقای ...، اما وقتی دیدم مامان اونقدر ناراحت شده که حتی نتونست تسلیت بگه و علت رو بپرسه، حدس زدم که... و متاسفانه حدسم درست بود، این خانواده 3 تا پسر دارن که دو تا پسر بزرگترشون دقیقا همسن خواهر و برادر من بودن و از اونجایی که تا 6/7 سالگی باهم همسایه بودن، دوستان خوب بچگی. توی آلبوم عکس خواهر برادرم کلی عکس 4 تایی هست ازشون با این دو تا برادر، که امشب مامانشون زنگ زده بودن که بگه یکی شون دیگه نیست، رفته و بر هم نمی گرده این روزا که دارم درس می خونم ذهنم خیلی مشغول موضوعات بیخودی می شه که اعصابمو ناراحت می کنه، امروز ظهر من که تی وی نمی بینم خیلی اتفاقی برنامه ای رو دیدم که از پسر هنرمندی به نام علی که تومور داشت و مادرش دعوت کرده بودن، کلی بهش حسودیم شد و شرمنده شدم از ناشکری های گاه بگاهم، حس کردم که تلنگری بوده که لازم داشتمش، اما امشب فهمیدم که به یه تلنگر محکم تر نیاز داشتمو خودم نمی دونستم. علت مرگ امیر رو نمی دونم. تنها تصویری هم که ازش دارم، تصویر یه پسر جوون خوشگل و خوش تیپ که مدل سیبیلهاش هیچ وقت از یادم نمیره ، این تصویر تقریباً مال 10 پونزده سال پیشه که یه شب به منزلشون رفته بودیم، البته بعد از اون هم ،هم ما خونشون رفته بودیم و هم اونا به خونه ما اومده بودن، اما امیر هیچوقت نبود. یادمه بار آخری که دیدمش با خودم گفتم، خوش به حالش چقدر قد بلند و خوش تیپه ، و پیش خودم نتیجه گرفتم که حتماً خیلی هم خوشبخته، اون موقع نوجوون بودم و یکی از مهمترین مسائل دنیا برای من قد کوتاه و ریزنقشیم بود که خیلی اذیتم می کرد، فکر می کردم هر کی قدش از من بلندتره حتما از من خوشبخت تره و این طوری می شد که به این نتیجه می رسیدم که گویا من از همه بدبخت ترم... اما خوشبختانه برای خودم و متاسفانه برای دیگران، به مرور زمان بهم اثبات شد که نتیجه گیریم خیلی درست نبوده، حداقل در مورد امیر که کاملاً برعکس بود. بعضی وقتا از مامانش می شنیدیم که با پدرش ناسازگاره ، یه شکست عشقی خورد، خواست بره انگلیس، تا ترکیه رفت، اما کارش درست نشد و مجبور شد برگرده، با اون ظاهر برازنده، شد راننده آژانس و متاسفانه تو این کار هم موفق نبودف تصادف و...، هیچ وقت ازدواج نکرد و با کسی هم رفت و آمد نداشت. گویا اعتیاد پیدا کرده بود، نمی دونم من تو چهره اون پسر اخمو چی دیده بودم که فکر کرده بودم یکی از خوشبخت ترین آدمای روی زمینه، همانطور که حالا نمی دونم چی می شه یه آدم به اینجا می رسه، این سبک زندگی رو برای خودش انتخاب می کنه، و سعی هم نمی کنه تغییرش بده، از چیش خوشش میاد، واقعاً آرامش داره؟ امیر با چهل سال عمری که از خدا گرفتی چه کردی؟؟؟؟ چند روزشو زندگی کردی؟ چند روزشو مرده بودی؟ چند روزشو مامانتو کشتی؟؟؟؟؟؟؟ راستی من اگه یکی از همین روزای نزدیک بمیرم، اصلاً زندگی کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زندگی کردن پیشکش، اصلاً می دونم زندگی یعنی چی؟؟؟؟ دلم واسه داداشی هم شور می زنه، درسته ارتباطش تقریباً با امیر قطع شده بود، اما با برادرش هنوز هم صمیمی هستن و فکر هم نمی کنم از دست دادن یکی از دوستای بچگی، هرقدر هم که ازش دور شده باشی، هرقدر هم که بدونی از زندگیش لذت نمی برده، تجربه راحتی باشه. به هر حال امشب بهش چیزی نگفتیم، مامان فردا صبح بهش می گن از وقتی این خبرو شنیدم، بغض راه گلومو بسته، ولی نمی دونم چرا گریم نمی گیره، راستش خودمم نمی دونم چرا و واسه کی اینقدر ناراحت شدم... امیرجان روحت شاد، امیدوارم به اون آرامشی که می خواستی، رسیده باشی پ.ن : دیشب مامان و بابا رفتن منزل آقای ... . امیر روز دوشنبه کلیه درد می گیره و بالاخره با اصرار مامانش راضی می شه بره دکتر، تو مطب میگن که هرچه زودتر باید برسونینش بیمارستان. و اونجا با انجام آزمایش مشخص می شه که کلیه ش عفونت کرده، دچار نارسایی حاد کلیه شده و عفونت هم به خونش زده، سریع بستریش می کنن، تا ساعت 4 صبح تقریباً بیهوش بوده و بعد هم روه پر تلاطمش پر می کشه و میره، به همین راحتی برای من شنونده و به همین سختی برای مامانش...
. سال 89 هم گذشت و تا چند ساعت دیگه پروندش واسه همیشه بسته می شه. خدا رو شکر واسه من سال خوبی بود، اوایلش یه شوکی بهم وارد شد ( از نظر کاری) ، ولی بعد از یه مدت همه چی درست شد، البته مجبور شدم یه مدت خیلی سخت کار کنم، اما خوشبختانه نتیجه خوب بود. کارورزیم هم تموم شد و مدارکم رو تحویل دادم، احتمالا اوایل سال 90 برای مصاحبه دعوت می شم. یه تصمیم مهمی هم که امسال گرفتم این بود که واسه دکتری درس بخونم، چون متاسفانه نشد که بدون کنکور برم
، حالا 25 فروردین امتحان دارم و این روزا هم مشغول درس خوندنم. اتفاق بدی هم برام تو این سال نیفتاده خدا رو شکر.
. خیلی دوست دارم تو سال 90 بتونم دوباره کلاس زبان آلمانیم رو شروع کنم و کلاس رقص هم برم.

تا اینکه امروز بر حسب تصادف فهمیدم که تهیه کننده یه برنامه بهتر شده (البته کاملاً مطمئن نیستم، چون فقط فامیلی شو گفتن)، به هر حال با اینکه هنوز از دستش ناراحتم گویا، آرزو می کنم که تو کار جدیدش موفق باشه.
، واقعاً شکلات به این خوشمزگی نخورده بودم تا حالا.
(کلی رفته بودم تو حس، که نمردیم و یکی هم دونست ما چی دوست داریمو همونو بهمون کادو داد)، مامان هم گفتن باشه. شب قرار شد که فسقلی (برادرزاده محترم) اینا بیان خونمون. دوباره به مامان گوشزد کردم که ازون شکلات نیارین ها...
، فکر نمی کنم بجز بدجنسی بتونه علت دیگه ای داشته باشه

.از اونجایی که میگن تا سه نشه بازی نشه،شدیداً منتظر سومیش هستم، خدا بخیر کنه
). دنیای من برای رابطه با اون خیلی کوچیک بود و دنیای بزرگ اون هم منو به وحشت مینداخت، خداجون ازت ممنونم که بعضی وقتا با اینکه کلی بهت التماس می کنم، واست گریه می کنم و خلاصه کولی بازی در میارم، بازم تسلیم من نمیشی و بهترین تصمیمو برام می گیری، خیلی دوست دارم

. توی این کلاس هم خب قانونمو رعایت کردم. یه دختری هست به اسم مریم که از اون جلسه اولی که اومد تو کلاس، نه حرف می زد، نه دوست داشت تو فعالیتا شرکت کنه، کلاس اومدنش هم که یه خط در میون بود، منم وقتی حس کردم که به کلاس و من علاقه ای نداره، خیلی بهش توجه نکردم (البته این کارم ناخودآگاه بود و خودم متوجه نشده بودم)



| Design By : Night Melody |

