< دفترچه ممنوع
























دفترچه ممنوع

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

1. چند روز پیش رفتم 7 تا لاک ترک خریدم (البته فقط 2تاش مال خودمه، بقیشونو می خوام کادو بدم) واسه اینکه ببینم کدومارو بیشتر دوس دارم، رو هر ناخنم یکی شو زدم، ناخنام اینقدر ناز شده بودن هی نگاشون می کردم(یکی سبز، یکی قرمز، یک طلایی، اون یکی صورتی و...) تازه می تونم با  اون آدمایی که هر ناخنشونو یه رنگ می کنن و من تا چند وقت پیش اگه می دیدمشون بهشون می گفتم خل و چل (البته تو دلماچشمک) همدلی کنم، اینقد دوس دارم ناخنام چند روز این مدلی باشن، روحیه م کلی شاد می شهنیشخند

2. دیشب برام یه اس ام اس شب بخیر ناز زده در حد لالیگا، با اینکه یه بار بیشتر همدیگه رو ندیدیم، اما از اخلاقو منشش خیلی خوشم اومد، حیف که هیچ رقمه نمی تونم با شرایطش کنار بیامناراحت

3. دلم می خواست یکی دیگه این اس ام اس رو می فرستاد نه اون

4. همین آدم با احساس امروز ایمیل زده که تو همه چی داریو همه چیزت خوبه، فقط ایکاش تحصیلات نداشتیتعجب. فک کرده چون تحصیلاتش از من پایین تره، پیشنهادشو قبول نکردم، نمی دونه من به تنها موردی که فک نکردم این بودهیول

5. چجوری بعضیا اینقد اعتماد به نفس دارن؟؟؟؟ یکی از دوستان که همه چیزش خیلی معمولیه و تنها نقاط قوتش (البته به زعم خودش) اینه که خونشون ونک و باباش لیسانس داره با یکی آشنا شده، پسر خوبیه، لیسانس داره و تو بازار کار می کنه، وضع مالی هم توپ، می گه پسره اینقدر خوش حال شده بود که من تو خیابون باهاش راه می رفتم از هولش چند بار خورد زمینتعجب خدایا کمی از این اعتماد به نفسات هم به این بنده ناچیز عنایت فرما، آخه انصافه؟؟؟؟؟؟

6. بازم نزدیک ولنتاین شدو من رفتم تو مود افسردگی و تردید یه مقدار، یعنی می تونم از زندگی با آدمی که ولنتاین براش معنایی نداره و ابراز احساسات نمی کنه لذت ببرم آیا؟سوال

7. گویا دارم به آرزوم می رسم و می تونم با بیمارای سرطانی کار کنم، همیشه این کارو دوس داشتم، امیدوارم که تو انجامش هم موفق بشملبخند

8. یه دختری میومد برای مشاوره ازدواج. طرفش همه چی داشت فقط قدش کوتاه بود، واسه این دختره و البته خانوادش هم ظاهر خیلی مهم بود. تازه جلسه پیش فهمیدم که 3 جلسه س من دارم سعی می کنم اینو مجاب کنم که ظاهر مهم نیست. خوب شد اینو فهمیدما اگرنه که یه دسته گلی به آب می دادم، قشنگخجالت. به این میگن چی؟ دموکراسی به سبک شادی، همه باید ملاکاشون مثل شادی خانم باشه، اگرنه معلومه که معیارشون غلطهزبان

9. یه آقای ورزشکار خوش تیپ و خوش هیکلی اومده  واسه مشاوره، با زنای مختلف رابطه داشت. به من گفت حالا شما یه وقت فکر بد نکنین. گفتم رابطه یه امر دو طرفه س. دو طرف باید بخوان. از اون به بعد هر جلسه میاد لباسش آب رفته. دیروز تو این سرما با یه تی شرت در حد تاپ اومده دکمه هارم باز گذاشته...، گفتم چه غلطی کردما، حالا خدا رو شکر مملکت اسلامیه اگرنه که...

10. چه هوای توپی بود امروز، البته من که بیرون نرفتم، پشت پنجره رو صندلیم لم دادم و همراه با نوشیدن چای ترش از دیدن بارش برف لذت بردم شدید، البته بیشتر تر هم می شد لذت ببرما...

نوشته شده در ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دیشب تا ساعت دو و نیم بیرون بودمو بالخره بعد از دو سال و اندی ترجمۀ کتابو تموم کردمزبان. یعنی یکی از دق آورترین کارایی بود که تو زندگیم انجام دادم. با اینکه موضوش رو خیلی دوس داشتم، اما حجم زیاد کتاب، متن سختش و از همه مهمتر وقت کم من باعث شد که هم کار خیلی طول بکشه و هم اینکه من بعضی وقتا به جا لذت بردن ازش، یه جورایی اذیت بشم. اما خدا رو شکر انجام شد و به این ترتیب پروندۀ یکی دیگه از کارای نیمه تمومم که همیشه رو نروم بود بسته شد. حالا باید به دکی زنگ بزنم و باهاش یه قراری بذارم که ترجمه رو به دستش برسونم.

سر این کتاب خیلی وقت گذاشتمو خیلی خسته شدم، امیدوارم که ارزششو داشته باشه...

حالا یه کم خودمو تحویل بگیرم:خسته نباشی شادی خانم گلنیشخندقلبماچ

نوشته شده در ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

حالم بده اونقدر بد که دوست دارم انگشتمو تا ته بکنم تو حلقم تا بالا بیارم، همه چی رو، دوست دارم همۀ زندگی رو بالا بیارم شاید  کمی بهتر شم...

تا حالا نشده بود که مشکل یه مراجع اینقدر روم تاثیر بزاره، اما این مورد مشکل نیس که فاجعه ست

من یه کلاس گروه درمانی برای نوجوانان دارم که خیلی ازش استقبال شده و خودم هم خیلی بهش علاقه دارم. بچه های گروه دخترای نوجوون مقطع راهنمایی هستن. یه دفعه یکی از بچه ها که اسمشو آیه می ذارم از رابطۀ بدش با پدرش گفت و اینکه اصلاً دوس نداره باهاش حرف بزنه و... بچه ها بهش گفتن که سعی کنه احترام پدرشو داشته باشه، سربه سرش نذاره و ... اونم قبول کرد، از اون طرف من مادرشو که از قبل می شناختم خواستم و بهش گفتم هوای آیه رو داشته باشه. البته اینم بگم که خود مامانه هم بندۀ خدا افسردس، تو سن 14 سالگی ازدواج کرده و الان با 32 سال سن 3 دختر 18،14 و 5 ساله داره،  از طرف دیگه شوهرش هم خیلی قلدر و زورگوئه و ایشون تو خونه دقیقاً نقش کلفت حضرت آقا رو داره، خودشو با همسن و سالاش مقایسه می کنه و به نتیجه خوبی نمی رسه خب...

تو این جلسه آیه گفت که هرچی درس می خونه بازم نمره هاش کم میشه، پیش خودم گفتم حتماً دوس پسر داره فکرش پیش اونه، ولی خودش اشاره کرد که با کسی دوس نیست، گفت خواهرش هم همین مشکلو داره و این به خاطر شرایط خونه و کارهای باباشه..

منم که اند بچه مثبت دیگه آخر آخرش فکر کردم باباش معتاده، پیش خودم گفتم الکی چه موضوع رو بزرگ می کنه، الان نصف بیشتر جامعه معتادان دیگهخمیازه، اما وقتی که ماجرا رو تعریف کرد مو به تنم سیخ شد. فکر کنین یه پدر به دختراش تعرض کنه و حتی به بچۀ 5 ساله هم رحم نکنهتعجبمگه می شه؟ آخه چطور می تونه؟ اصلاً میشه اسم پدر رو این آدم گذاشت؟ اصلاً آدمه مگه که حالا بخواد پدر باشه؟؟؟؟ ببین این دختر تو این 8/9 سالی که فهمیده چی به چیه چقدر زجر کشیده. آخه وقاحت تا کجا؟؟؟؟؟؟ مرتیکۀ ... این کارو می کنه بعد هم به همسرش گلایه می کنه که چرا آیه با من خوب نیست.

از دیروز تا حالا ذهنم مشغوله. یعنی میشه مادر خانواده چیزی ندونه؟ چون بعضی وقتا شبا این کارو می کنه، البته اینکه آدم قبول کنه همسرش همچین کاری می کنه به نظر من از خودکشی هم سخت تره، بنابراین شاید داره شواهد رو انکار می کنه. تنها راه حلی که به ذهنم رسیده اینه که آیه و خواهر بزرگش با مادرشون صحبت کنن و ازش بخوان که خونشونو از این حیوون جدا کنه، گرچه روح و روانشون بهم ریخته، اما جلوی ضررو از هرجا بگیری منفعته، در ضمن حداقل به اون خواهر کوچولو دیگه زیاد آسیب نمی رسه و این خیلی خوبه...

قبول دارم که این مرد بیماره، اما شخصاً نسبت به درمان همچین افرادی اصلاً خوشبین نیستم، به نظرم هم دیگه نباید اجازه بدن دختراشو ببینه و هم اینکه عقیمش کنن مردک دیوانه رو، خیلی سخته آدمی که باید تکیه گاه و پشت و پناهت باشه خودش بشه آقا گرگۀ قصه ها، خیلی سخته جای آیه بودن، هر کاری کردم نتونستم خودمو جای مامان آیه بذارم، طفلکی خیلی حالش حوب بود، بعد از این دیگه چطور می شه...

نوشته شده در ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody